|
هويت من |
|
سهشنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ فیس بوک
باوجود سایتهایی مثل فیس بوک که پر می شه از عکسها ..یادداشتها و فیلمهای سرگرم کننده ... نمی دونم نوشتن در این صفحه ارزشی داره یا نه ولی حداقل فایده ای که داره آدم بدونه نیاز به فیلترشکن یا هر سیستم دیگه ای آدم می تونه بدون دردسر ذهنیتهاش رو به اشتراک بذاره .. هرچند هر از گاهی پرشین بلاگ هم ناخواسته یا خواسته اونطرف فیلترها می مونه و آدم برای دیدن وبلاگ خودش هم بعضی وقتها مجبوره از فیلترشکن استفاده کنه ! چند وقتی هست دارم باز به نوشتن فکر می کنم .. امروز خشمگین از یه اتفاق غیر عادی داخل مترو نشسته بودم که حس کردم اگه بنویسم این انرژی منفیم کمرنگ می شه و احساس بهتری خواهم کرد... و نتیجه اش این بود که به وبلاگم سر بزنم...فک کنم شرطی شدم ( چون قبلآ و هر وقت عصبانی یا دلخور می شدم ناخودآگاه می اومدم اینجا یادداشت می ذاشتم و این حس بعد از نوشتن دوباره به سراغم اومد) یادم نیست به این حالت در شرطی شدن چی می گن ولی همونطوری شده بودم.
یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ ناهما هنگی سیاستها یا کار شکنیهای پایین دستی
چند سالی هست شاید نزدیک سه ساله که رکود مسکن سایه اش رو در زندگی ما و بستگان ما و خیلی از دوستانم که دورا دور می شناسمشون افتاده و می دونم خیلی از اونها یا ورشکست شدن یا والدینشون با خطر چک نقد کنها که با زور و تهدید به در منازلشون میان تا چکهای اونها رو وصول کنن ، خیلی از اونها هم املاکشون در رهن بانکه و مجبورأ وامهاشون رو با اقصات سنگین و بهره بسیار بالا پس بدن ..بعضیهاشون هم بارها مورد شکایت قرار گرفتن و به دادگاه و کلانتری کشیده شدن و بسیاری داراییهاشون رو در این راه از دست دادن تا به زندان نیوفتن! هرچند متاسفانه مردم با فرهنگ ما سازندگان ملک رو بساز بنداز به هم معرفی می کنن ! ( ولی باز هم در همون آپارتمانهایی که این آدمها می سازن زندگی می کنن!) این اقشار مشاغل بسیار بسیار گسترده ای رو تحت پوشش فعالیت خودشون قرار می دن . از پتروشیمی خودمون گرفته تا صعنت آهن ، بتون ، حمل و نقل ، صنایع چوب ، حتی صنایع پوشاک و ایمنی ، الکترونک و ارتباطات و بسیاری صنایع دیگه که مثل صنعت شیشه و صنایع شیمی حتی صنایع خودرو و صنایع سنگین ... و البته به کار گیری صدها نوع متخصص که شاید از دید آدمها ساده لوح و مردم عوام که تا نوک دماغشون رو بیشتر نمی بینن ایجاد می کنه. و البته اخیرأ مرتبأ می شنوم که دولت در پی تمهیداتیه مسکن ارزان قیمت رو رواج بده و مسکن رو از یک کالای سرمایه به یک کالای مصرفی تبدیل کنه و البته تا حدود زیادی در این امر موفق شده و ما می تونیم اثرش رو در تورم و بالا رفتن قیمت ارز و طلا می بینیم ( در واقع ما با این هدف اقتصاد خودمون منهدم کردیم و باعث سقوط ارزش پول ملی شدیم) و چون ما تا ده ها سال آینده هم مثل چین قادر به تولید ارزان نخواهیم بود علأ حسنی رو بدون اسلحه به جنگ غول سیاه فرستادیم. این غول سیاه همون غولیه که اقتصاد آمریکا رو دو سال قبل از ایران مورد هدف قرار داد و برای دو الی سه سال زمین گیر کرد و ما دقیقأ خودمون از روی عمد تصمیم گرفتیم که مسکن رو متوقف نگه داریم . حالا بخش با مزه داستان اینه که من اخیرأ هر روز مقاله هایی رو می خونم که دولت مایله بخش مسکن رو به رونق بندازه ! یکی از بستگان من که اخیرأ هر سال ١٠ سال پیر تر از سال قبل می شه با مدیریت هزینه ها و زحمت زیاد تونسته همچنان کارگاه ساختمانی خودش رو از این تند بادهای سخت نجات بده و با گرفتن وامی نزدیک به ٢٧ درصد به عنوان وام مشارکت بگیره تا بخشی از بدهیش رو به شهرداری بده ( نزدیک به دو ملیارد بده ) و البته همچنان بخاطر ٩٠٠ ملیون باقی مانده به اضافه ۴٠٠ ملیون جریمه دیرکرد ( چون رکود بر بازار ملک حاکم بوده و ایشون قادر نبوده بدهیش رو بموقع به شهرداری بده و بارها به دادگاه کشیده شده ) و امروز باز بخاطر همون ٩٠٠ ملیون و ۴٠٠ ملیون دیرکرد تعطیله و یک مامور شهرداری هر روز صبح داخل کارگاه می شه تا چنانچه آجری جابه جا می شه یا فعالیتی داخل کارگاه انجام می شه به شهردار اطلاع بده تا با مامور پلیس ( چون معمولأ با پلیس وارد کارگاه میشه ) صورت جلسه بشه و علیه سازنده دعوی بشه ! این رفتار شهرداری و البته ناحیه نشون می ده که در بخشهایی از دولت بینش و اهداف به خوبی توجیه نشده و رفتار بالا دست با رفتار پایین دست هماهنگ نیست . با وجود اینکه از طرف دولت اعلام شد که امسال سال جهاد اقتصادیه شهردار منطقه تصمیم گرفته یک کارگاهی که در حدود دویست واحد مسکونی رو بدون استفاده هیچ کمک (وام مسکن مهر یا زمین بلاعوض ٩٩ ) بسازه اینطور مورد توقف و حجوم خودش قرار می ده . و عواقب این کار... یه تولید کننده و کسی که برای حداقل هزار نفر شغل ایجاد کرده و البته از طرف بانک مرکزی یک فرد بسیار مهم برای بالا بردن آمار تولید ناخالص و شاخص تولید و توسعه اس .. ممکنه نتونه ملکها فروخته شده رو طبق برنامه ریزی قبلی تحویل بده و مورد شکایت خریداران قرار بده ... ممکنه نتونه وام رو با بهره به موقع به بانک باز پس بده... ممکنه از فشار دچار افسرده و حتی از کارافتادگی بشه ، ممکنه شلغلهای زیادی از بین برن و حتی ممکنه خانواده هایی که مستقیمأ به این کار و کارگاه وابسته هستن دچار مشکلات عدیده بشن... خود شهردار این منطقه با سریع به پایان رسیدن این پروژه امتیازات ،منافع و سرمایه هایی رو جذب می کنه که خیلی بیشتر از این مبلغه به طور مثال چنانچه بخش تجاری این پروژه به بهره برداری برسه مبلغ کلانی به عنوان سرمایه ثابت و سرمایه در گردش به این منطقه میاد توقف یک کارگاه به دلیل بدهی هرگز به سود هیچ کس نیست مخصوصأ کارگاهی که تا ٧۵% بدهی خودش رو پرداخته سهشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ ساعت چهار صبح
الان بعد از مدتها (تقریبا ١٠ روز) بلاخره دوباره تونستم ساعت چهار صبح بیدار شم (فقط به علت زود شام خوردن ساعت ٧ شام خوردم ) ساعت چهار صبح ساعت طلایی روز منه و من در این ساعت می تونم کل روزم رو مدیریت کنم! اونقدر هل شدم که نمی دونم اول کدوم کار عقب موندم رو انجام بدم، می خوام بخونم، می خوام طراحی کنم ! می خوام بنویسم ، می خوام بسازم! اونقدر هل شدم که ترسیم استراتژی روزم از یادم رفته باید بشینم ببینم امروز صبح چه برنامه هایی برای انجام دارم. چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ تغییر هدف
بعضی وقتها در زندگی مشکلات و عقده هایی پیش میاد که فکر ساختن فیلم یا نوشتن یک داستان رو برای آدم تداعی می کنه و اون عقده یا فشار باعث می شه آدم تصمیم بگیره ایده هایی رو در موردش مطرح کنه اما بعدکه درگیر ساخت فیلم یا حالا تولید و نشر کتاب میشه با عقده ها و گره هایی روبرو میشه که به نظرم موضوعاتی مثل کودکان خیابانی و فقر و فحشا و چه می دنم ! موضوعاتی از این دست که به نظر می رسه اخر دنیاست و دیگه دقدقه ای وجود نداره که آدم بجای نون شبش یا اشکی دم مشکش داشته و قصش رو بخوره.. باید بزن تو آرشیو چون تو حالا با مریضیهایی در سطوح متوسط و بالای مدیریتی روبرو هستی که تمام ساخت و ساز هنر و اندیشه بشر امروز کشورت رو تحت تاثیر قرار می ده.. تازه حل کردن اونها میشه دقدقه اصلیت تا بتونی حرف اصلیت که دیگه حالا در حاشیه ذهن و توجهت قرار داره رو بزنی...
سهشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ مشغول کاری...
اونقدر مشغول کار می شی که وقتی سرت رو بلند می کنی و به خودت میای اطرافت رو خالی و ساکت از آدمهایی می بینی که زمانی آرزو داشتی در لحظه لحظه زندگیت حضور داشته باشن و سهیم باشن.. کار نیمه تمومه و باید دوباره خودت رو مشغول کنی اما حالا این افکار درد آور و ناراحت کننده ولت نمی کنن.. به گذر عمر فکر می کنی ! به کارهای نیمه تمومت ! به اهدافت که حتی نزدیکشون هم نشدی.. به آدمهای پستی فکر می کنی که بطور غیر مستقیم مانع از رسیدن تو به اهدافت شدن و همچنان میشن.. به آرزوهای کوچیک اونها و حسادتهای کوچکترشون... به مجوزها و کاغذ بازیها به آدمهایی که قدشون کوتاهه و برای اینکه منظورشون رو به گوش تو برسونن مجبوری مرتب براشون دولا بشی تا عریضشون رو به تو برسونن ! به اتومبیل گرون قیمتی که ظهری مقابلت می پیچه.. به پژویی که پشت سرت تصادف کرد و تو صحنه تصادف رو از آینه دیدی به راننده تاکسی که مثل حیوونها فرمونو ماشین رو روی مسیر توگرفت و تو از شدت عصبانیت دستت رو روی بوغ گذاشتی که ( هوششش! حیونن !) و اون کمال پر پررویی پاش رو ترمز گذاشت و تو مجبور شدی کارهایی بکنی که راننده تاکسی کمی احساس ناامنی که تو حس کردی بفهمی اما متاسفانه نشد و و و ... ساعت نزدیک دوازده و تو باید تا صبح بخونی.. بنویسی .. بسازی و البته سر قرارهات و برنامه هات و پروژهایی باشی که می دونی حاصلی برای تو نداره مثل زندگیت که متعلق به تونیست ولی ازش برخورداری ... دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ اسرار برای نوشتن !
این روزها با سرعت می گذرن اونقدر که گاهی اوقات یادم میره امروز چندشنبه اس یا چندمه یا اصلأ چه ماه و سالیه ! آدمهای زیادی رو به خودم وابسته کردم ، همه از من جزوه تایپ شده ، فایل پاور پوینت روزنامه دیجیتالی برای دانشگاه ، پروژه عالی ، برنامه آموزشی حتی قوت قلب و تایید برای گرفتن شغل و پروژه می کنن ! حتی چندتا شرکت و تهیه کننده دنبالم می گردن که من سفارشهایی رو براشون انجام بدم که وقتی فکرشون رو می کنم کمی از شدنی بودنشون ترددید دارم ولی چون گام گام برنامه ها رو پیش می برم کمی به نتیجه گرفتن از برنامه ها خوشبین هستم. زیر فشار بودن این مزایا رو داره که آدم وقتی مریض می شه قدر استراحت کردن رو با لذت بیشتری میفهمه و البته در این مواقع استراحت خیلی دردآوره چون می دونی که فقط زمانی دوباره به بستر استراحت برگردی که به شدت بیمار شده باشی و دیگران تا صدای لرزون یا خسته یا سرفه رو از تلفن نشنون باور نمی کنن که تو هم آدمی و حق استراحت و آرامش داری . پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩ سپیده درخواست آهنگ جمشید رو می کنه !؟
مشغول درس خوندن بودم که تلفن زنگ می زنه ! سپیده اس.. (یه دختر کوچولوی با نمکه ) -سلام.. جمعه ۱٧ دی ۱۳۸٩ من تازه با این قابلیت آشنا شدم!
این قابلیت صفحه جدید با اینکه تغییر جدی انجام نمی ده ولی بد هم نیست آدم می تونه بعضی مطالب رو به یه صفحه در انبار وبلاگ ارجاع بده که زیاد صفحه مقابل رو اشغال نکنه. جمعه ۱٧ دی ۱۳۸٩ افکار گذرا
ساعت از ۵:٣٠ صبح شده ، آروم چشمهام رو باز می کنم ، کمی به اطراف نگاه می کنم ، کمی بدنم کوفته اس ، هنوز خوابمه(به قول سارا) ولی با وجود میل به خوابیدن رو تخت می شینم ، سریع کارهایی که باید انجام بدم رو به یاد میارم ، بعدش از جا بلند شدن برام آسونتر می شه ... خودم رو به انتهای تخت می رسونم و مثل یه پرنده که می خواد اولین پرواز روز جدیدش رو شروع کنه از لبه تخت جدا می شم تا روزم رو شروع کنم. بلاخره اینترنت وای مکس گرفتم!! سهشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩ خرید من ..
خیلی وقتها داخل بازار گشت می زنم تا قیمت بعضی کالاها رو کشف کنم و بفهمم آیا قیمت مثلأ مداد اتود واقعأ 3500 تومان هست یا می شه یه اتود خوب را با قیمتهایی پایین تر از این هم خرید . و همیشه شگفت زده می شم ! مخصوصأ بعضی وقتها که می خوام یه کار رو بصورت حرفه ای دنبال کنم ، هزینه یادگیری و تمرین اون برام اهمیت پیدا می کنه ، بطور مثال وقتی آدم بدونه می تونه با 60 یا 70 هزارتومان یه گیتار مناسب بخره ، خوب راحتتر اقدام می کنه تا زمانی که فکر کنه قیمت یه گیتار ممکنه به 200تومان برسه ! یا درمورد همین طراحی وقتی آدم بدونه می تونه با 400 تا تک تومان می تونه یه اتود بخره برای همین جراتش برای شروع یادگیری وخرید یه دست ده تایی از اتودهای مختلف به همراه نوکهاشون بیشتر می شه مخصوصأ اگه بدونی می تونه با 6 تا 7 هزارتومان می تونی تمام اتودها ، انواع کاغذ ، پاکن ، انواع نوکهای نرم و سخت و نازک و کلفت ، تخته رو تهیه کنی و بصورت حرفه ای طراحی رو شروع کنی، صددرصد جرات پیدا می کنی این کار رو تجربه کنی. اما متاسفانه تو بازار باید جینی (12) تایی خرید کرد و خرید جینی یعنی اینکه حداقل سه تا چهار نفر تصمیم جدی گرفته باشن که طراحی رو یاد بگیرین . ولی واقعأ قیمتها وقتی خرید بصورت جینی (12) یا گروهی انجام میشه آدم با جرات می تونه خیلی خریدها رو انجام بده بدون اینکه ترسی از متضرر شدن داشته باشه.این موضوع رو وقتی خیلی دوست دارم که بصورت کلی و یکجا بانک نرم افزار یا فیلم یا کاغذ و مرکب و رنگ و...می خرم. دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٩ یه مرد نامرتب
چند وقت پیش سارا باهام بحث می کرد که من یه مرد نا مرتبم.از اینکه به یه مرد نا مرتب تشبیه می شم احساس ناراحتی می کنم ، داخل اتاق می گردم ، شلوارهای جینم رو که روی صندلی افتاده برمی دارم و روی رخت آویز آویزون می کنم بر می گردم و سوتینها رو از رو صندلی برمی دارم اونها روی سینه های مردونه و پر موی خودم مقابل آینه می گیرم با موهای صورتم و دستهام... همه با رنگ سیاه سوتین ست به نظر می رسن یه حس طنز بهم دست می ده و از فکر کردن بهش خنده ام می گیره اونها رو داخل کمد می ندازم و دوباره داخل اتاق می گردم یه جوراب شلواری کنار میز می بینم اون رو هم جمع می کنم ، همینطور که دارم به اطرافم نگاه می کنم ، چندتا چرکنویس رو پیدا می کنم که سارا عاشق جنس کاغذهاشه نمی دونم مطالبش به دردش می خوره یا نه برای همین لای کتابهای قفله اش می ذارم ، برمی گردم که باقی لوازم رو جابه جا کنم که پام روی یه چیز نوک تیز می ره! لاک و مداد چشم ! .. اونها رو با سختی روی میز آرایش می ذارم که پر از عطر و واکس و ژله ...اس دوباره می چرخم ، گیتار(سارا) اینطرف روی تخت ولو شده اون رو چیکار کنم ؟ سشوار رو چیکار کنم ؟ این کتونیای ورزشی(سارا) رو چیکار کنم ؟ پایه دوربین..! گل سرها..! حوله (سارا)... ! دوربین (سارا )، ..! شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩ خلبان و منه موتور سوار!
داداشم - چی شده چرا اینقدر بی حالی..؟
سهشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩ ارزون تر می شم ...
پشت باجه می شینم و قیمت دلار کانادا رو سوال می کنم ؟ ١٠٢٨.. ! ( هفته پیش ٩٩۵) تومان بود .. از متصدی می خوام که بیست هزارتا رو محاسبه کنه.. چند بار با ماشین حسابش ور می ره و بلاخره روی یه تیکه کاغذ می نویسه بیست ملیون و پانصدو... با نوزده ملیون و نهصد و نود هزارتومان هفته قبل مقایسه می کنم ... حدود ششصد هزار تومان از ارزش پول ملیم کم شده ! احساس بی ارزشی می کنم ، خیلی چیزها رو دارم از دست می دم و این از دست رفتن رو مثل رد شدن ذرات شن تو مشتم حس می کنم. دوستانم ، زمانم ، فرصتهام ، انگیزه هام ، محتوی ذهنیم کتابهایی که تا چند فصل یا چندین صفحه نوشته می شن ولی نیمه کاره رها می شن ، چون احساس می کنم دیگه تمایلی برای خوانده شدنشون وجود نداره... صدای فریادی رو در اعماق وجودم احساس می کنم که از من کمک می خواد ... خودم رو درون چاهی می بینم که خروارها تن احساس روم خراب شده و هر لحظه بیشتر احساس خفگی رو به من تحمیل می کنه ... در میون این همه احساس طاقت فرصا که روح و پوست کلفت مغزم رو داره مثل یه دریل برقی سوراخ می کنه و وارد روانم می شه این جمله مرتب تو مغزم تکرار می کنم ... طاقت بیار.. طاقت بیار... طاقت بیا.. آخه دارم از دست می رم... سهشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩ شکل گیری هویت
اول در خونه به ما توهین می شه ، اول در خونه به ما بی احترامی می شه ، اول در خونه به حقوق ما بی توجهی میشه ,اول در خونه عادتها و تمایلات ما شکل می گیره، کم کم تحمل بی احترامی برامون عادی می شه و به جامعه هم این فرصت رو می دیم که همین رفتار رو با ما داشته باشه. هر اتفاقی که اون بیرون برای ما رخ می ده یه ریشه کلفت و قوی تو خونواده های ما داره.. که نباید قطع بشه.. باید خشکیده بشه. سهشنبه ۱ تیر ۱۳۸٩ چای می نوشم..
انگار با چای خودم رو شفا می دم... بدنم خیسه عرقه.. سارا بهم نزدیک می شه و دستش رو می ذاره روی شونه هام ... همونطور که دستش رو شونه هامه می گه.. واه !! بدنت خیسه عرقه.. چرا اینقدر عرق کردی...؟ نسفه داغ لیوان چای رو تا آخر سر می کشم و لیوان رو بالا می گیرم و با یه دست دیگه ام همینطوری به نوشتنم ادامه می دم تا شاید کاری کمی مثبتر انجام بدم. سارا لیوان رو از دستم می گیره و از اتاق بیرون می ره ، تو دلم آرزو می کنم که لیوان رو برام پر چای کنه و من از بی چای باقی نگذاره..!
سهشنبه ۱ تیر ۱۳۸٩ آهنگ جدید شادمهر
ترس .. ترسم از اینه که دیر بفهمی .. عشق پاک و تو نگاهم.. آه ه ه .. ترس ، ترسم از ترس تو بوده برای خواستن عشقم نیاد اون نیاد اون روزی که دیره واسه ی داشتن عشقم نیاد ترس ، ترسم از اینه که روزی من به یاد تو نباشم دیگه دل دیگه دلسرد بشم از تو برم و با تو نباشم برم و با تو نباشم ترس من از اینه که روزی روی قولم پا بذارم واسه بد بینی و حرفات تو رو تنها بذارم ترس من از خنده های تلخ و بی روح لب توس کاش بدونی دل تنهام گم شده تو این شب توس ترس ، ترسم اینه دیر بفهمی عشق پاک و تو نگاهم دیگه آ دیگه آرزوم نباشه بمونیم همیشه با هم هم ترس ، ترسم از اینه که روزی من به یاد تو نباشم دیگه دل دیگه دلسرد بشم از تو برم و با تو نباشم برم و با تو نباشم دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩ ماهی های داخل تنگ عید
عجیبه ما ایرانیها با اینکه بارها می شنویم که در این دنیای بزرگ و نا متناهی ( ظاهرأ نا متناهی ) منابع محدوده ! فضا محدوده ! همه چیز محدوده !یه فضای محدود مثل تنگ رو بین دو تا ماهی تقسیم می کنیم ! چرا به عقل ما نمی رسه که اکسیژن داخل تنگ ماهی ها محدوده ! و اونها احتمالأ بر سر تقسیم این اکسیژن بسیار محدود ممکنه با هم بجنگن ! یا قادر به مدیریت اکسیژن نباشن و با هم یا یکی از اونها از این محدودیت دچار مرگ ! دو تا ماهی بدون توجه به این موضوع که اکسیژن داخل تنگ محدوده ، اونقدر به سختی تنفس می کنن تا بلاخره یکی از اونها می میره... و جالب اینه که با کمال تعجب یکی ازاون ماهی ها تا یک سال و حتی گاهی چند سال زندگی می کنه .. واگه یه ماهی جدید به تنگ اضافه کنید اینبار این ماهی تازه وارده که یا توسط ماهی قدیمی کشته می شه.. یا مورد حمله قرار می گیره تا از ضعف بمیره... و باز ما این فضای محدود رو برای دو یا سه ماهی حتی بعضی وقتها چهارتا ماهی تقسیم می کنیم.. عجیب نیست که به عقل ما نمی رسه که فضا تنگ ماهی.. و مدیریت این حجم کم اکسیژن برای دوتا که دو تا مغز طبیعت محور ( زور سالار یا قوی سالار ) دارن سخته ؟ و جالبه اینه که ما نیازها و ترسهای خودمون رو به اونها تعمیم می دیم.. ( آخه گناه داره بیچاره... از تنهایی تو تنگ دق می کنه... دوباره یه ماهی بگیریم بندازیم تو تنگ .. تنها نمونه بیچاره..!) بر اساس هرم حیات.. اکسیژن ، آب و غذا سه نیاز اولیه هستن و ما برای زنده مندن باید اونها رو به طور کامل در اختیار داشته باشیم بعد از این تازه امنیت و آرامش مد نظر هست.. و تنهایی جزو آخرین نیازها حیاتیه ، موجودات زنده اس ! متاسفانه ،ما غیبت و نبود چیزی که قادر به دیدنش نیستیم رو کمتر می تونیم مستقیمأ تشخیص بدیم ..! دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩ فیلترینگ پرشین بلاگ
جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩ محاسبه اندازه وطول چرخه حیات با کمک عدد پی .
به نظرم باید یه رابطه معنی داری بین عدد پی (3.1400000) و تداوم حیات وجود داشته باشه ، منظورم اینه که هرچی عدد پی پایان ناپذیرتر باشه ، زندگی هم پایان ناپذیر تره.. اینو وقتی متوجه شدم که داشتم سعی می کردم یه راه حل برای پیدا کردن انومین ( n
) عدد اول پیدا کنم ، برای همین سعی می کردم راهی پیدا کنم که تقسیم اعداد اول فورمولیزه بشه ، یا حداقل بشه جذر اونها را از طریق یه فرمول محاسبه کرد.. وقتی متوجه تکراری بودن اعداد 0 تا 9 شدم ..یاده تکرار حوادث زندگی افتادم .. ایکه با وجود اینکه خیلی از اتفاقاتی که در زندگی ما می افتن قابل پیش بینی و تکرار پذیرن ما دوباره و دوباره اون تجربه ها رو تکرار می کنیم تا روزی که به پایان مهلتمون برسیم (نه به پایان تقسیم ..) چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ صبح ساعت 5 بیدار می شم...
چطور می تونم به مردم حالی کنم که معاشرت با خانومها خوش صورت و از اون مهمتر باعث تقویت روحیه ، بهبود کمردرد ، افزایش مزاج ، فراق اندیشه ، افزایش شادابی وغیره می شه ؟! [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
My Todays Talks
آرشيو پست الكترونيك ورود به بلاگ خود حرفهای-امروزی-ام CLICK here فوتوبلاگ مهدی فوتوبلاگ ايرانيان DonwLoad *music* JE'TIAME ABOUT USA درباره آمريکا مردان رویایی انیمیشن ايرانيان در کنادا |
