هويت من

یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۳

روز پانزدهم ... نگاه به درون
امروز روز پانزدهم ه ... و من همچنان می نويسم...
دارم آهنگ Symphony Of Dream از کيتارو (KITARO) گوش می کنم...
امروز هوا خنک تر از روزهای ديگه است ..پنجره ها رو باز کردم نسيم خنک داره تو اتاق می وزه..

من ديگه مثل ثابق حرفهای آب دار و چاق و چله نمی زنم... تصميم گرفتم شکل ديگه ای بنويسم... وبه جای مقاله های سفت و معلمی روان و دوستانه بنويسم... ( از خودم وکارهام)

امروز بايد برای گرفتن يه شغل برم مصاحبه... هرچند ترجيح می دم بشينم خونه و بنويسم...

چون مشغول نوشتن يه رمان هستم...
هر چند نوشتن داستانهای کوتاه و مقاله های علمی رو بيشتر دوست دارم...ولی احساس می کنم قشری که مخاطب من هستند رمانهای بلند رو بيشتر دوست دارند...
تصميم دارم فلسفه ودانشم رو تو رمانهام تزريق کنم و خواننده رو همراه با تفريح با انديشه هام آشنا کنم... فرضيه تکامل نقطه عطف .. نسبيت... تمام اينها رو در رمانهام رعايت خواهم کرد... کسی چه می دونه شايد انسانها تفکراتم رو درک کردند و من تبديل به يه نويسنده بزرگ شدم..

نمی دانم تداخلی بين اين دو تا شغل پيدا بشه يا نه .. به هر حال گاهی زندگی آدم رو به کارهايی وا می داره که آدم دوستشون نداره... هر چند من هنوز به شغل دوم احتياجی ندارم.. ومی می تونم با خيال راحت تو خونه بابام بشينم و بنويسم... ولی راستش خجالت می کشم...!

.. و روزهام پر از اميد و عشق شده و گاهی اوقات هم نگرانی...
هر چند اونقدر اعتماد به نفس دارم که هر لحظه خودم رو بهتر و قوی تر از قبل می سازم... خودم ذهنم رو برنامه نويسی می کنم تا سرزنده بمونم...
۲۵ سالمه ... و احساس می کنم وقت انديشيدنه ! ( باز فکر کردن وباز فکر کردن وحساب شده عمل کردن)

يک سال از درست انديشيدن من می گذره و تازه دارم با حساب و برنامه جلو می رم ..کاری که هر گز در طول ۲۴ سال زندگيم نکرده بودم... پيانو زدن... آواز خوندن ، طراحی کردن ... رقصيدن... قدم زدن... فکر کردن به خداوند و هدف از آفرينشم...
نگاه به گذشته و درس گرفتن از تلخيهای زندگی من رو عاقل تر وانديشمند تر کرده...
زندگيم در سکوت می گذره ومن همچنان با نيازهای درونيم سر می کنم... و به خودم اجازه نمی دم افسرده باشم...
احساس می کنم توی يه جنگل بزرگ هستم...

من قبلا فقط فکر می کردم که فکر می کنم !
ولی امروز انديشه هام رو می بينم ومثل يه مرد با زندگی برخورد می کنم...

دلم می خواد... به خودم بگم

داری مرد می شی ... پسر....

هميشه دوست داشتم پدری مثل خودم داشتم... که با هام دوست باشه... وتحملم کنه...

گاهی اوقات احساس می کنم پدر خودم هستم !

خودم رو از بالاتر نگاه می کنم... و با افتخار به خودم می گم... پسرم داره بزرگ می شه...

فکر کردن رو دوست دارم...

mehdi fatemi
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

My Todays Talks
Search & Mail
Google Search
اینجا آگهی بدهید
YahooMail
GoogleMail


MY Top 10
Cambridge Dictionary
Google Maps
new scientist
Google Trends
IRFA
مقایسه مبایلها
MY FRIENDS
آدمیزاد
زیگورات
آخرین عکس
داریوش مردان
هنوز در سفر
کانادا جون
لینک بازی
Beauty Cars
وکیل مهاجرت
ساسکاچوان
تاریخ ایران
آریا پارس
NEWS
کانون دانش
رصدگاه
ایرانتو
اخبار تکنولوژی
مجله طنز لبخند
BBC علمی
فروش فیلم دایویکس و ارزان
فروش محصولات آموزشی
اعتمادملی
نواندیش
ايسنا
همشهری
دویچله
استکهلم


آرشيو
پست الكترونيك
ورود به ‌بلاگ خود

حرفهای-امروزی-ام CLICK here
فوتوبلاگ مهدی
فوتوبلاگ ايرانيان
DonwLoad *music*
JE'TIAME
ABOUT USA
درباره آمريکا
مردان رویایی
انیمیشن
ايرانيان در کنادا