هويت من

پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۳

روز بيست و پنجم...
روز بيست و پنجم ....

امروز دلم برای رفتن از ايران تنگ شده بود !! امروز قرار بود با خانواده بريم کرج ويلای خوشگلمون ولی من نرفتم...
ترجيح دادم خونه بمونم و بيشتر مطالعه کنم... مدتيه خواب درسهام رو می بينم يعنی همه مباحثی که خودم بدستشون آورده بودم
رو دوباره توی خواب می بينم ... وجالب اينکه برخی مباحث رو چندين بار بهتر و واضحتر می بينم...
خواب امروز درمورد نقطه عطف و هدف بود... خيلی خواب خوبی بود...
امروز حرف زيادی برای گفتن به شما ندارم احساس می کنم بيشتر بايد فکر کنم...
هنوز معتقدم فکر ...فکر .. فکر
چون فعلا در حال تحقيق هستم درمورد کارهام هيچ نظری و توضيحی نمی دم و فعلا سکوت می کنم.
چون واقعا با وجود اين همه فکر،
هيچ دانش تازه و متفاوتی رو طراحی نکردم که باعث تکانش دنيا بشه...!!!
و فعلا از همين دانشم برای توليد داستان و ايجاد تمرکز روی معانی استفاده می کنم.
ولی يه موضوع جالب رو بهتون بگم بعضی وقتها احساس می کنم فرايند الکتريکی ذهنم رو به صورت 3 بعدی می تونم ببينم !!
و به صورت ذهنی دور و سرعت فکر کردن رو افزايش بدم... ولی هنوز چيز متفاوتی رو برای گفتن ندارم.

ديشب يه داستان جالب نوشتم که البته بد نيست بخونيدش !

عروسی
هميشه فکر می کردم حيوانات نمی توانند ازدواج کنند واگر هم ازدواج کنند مجلس عروسی نخواهند گرفت واگر هم مجلس عروسی بگيرند هرگز نخواهند رقصيد واگر هم برقصند هرگز کسی را نخواهند بوسيد واگر...

چون هميشه فکر می کردم حيوانات به جز حمله و گاز گرفتن هم ، کار ديگر ی نمی دانند

عروسی آدم کوچولو بود و حيوانات دور هم جمع شده بودند
حيوانات به ترتيب هدايای خودشون رو به آدم کوچولو می دادند و گونه اش رو می بوسيدند... وبهش تبريک می گفتند
آدم کوچولو با فرشته کوچولو می خواستند زندگی قشنگی را شروع کنند وبرای همين از حيوانات جنگل دعوت کرده بودند که
در مراسم ازدواج آونها شرکت کنند...
اطراف آدم کوچولو و فرشته کوچولو پر بود از هدايای رنگارنگ ... تمشکها ترش و شيرين...
گيلاسهای درشت خوشمزه...
سيبهای ترش جنگلی ... وای ی ی به به...
بعد از اينکه هدايا رو به عروس و داماد دادند...
خرگوش کوچولو برای شادی مهمونا بنا رو به رقص گذاشت و با حرکات قشنگش مجلس رو به وجد و شادی آورد ...
در همين لحظه که جمع ...مشغول شادی و شعف بودند...
شير سلطان جنگل که از گرسنگی به خودش می پيچيد وکسی از وضع بد اونخبر نداشت...
شيرهمينطور که قدم می زد خودش رو به جمع رسوند و وقتی خوش رقصی خرگوش رو ديد به سمتش حمله کرد و خرگوش
رو تو يه چنگالش گرفت !
همه حيوانات از تعجب شاخ در آوردند... ( مخصوصأ آقا گوزنه و آقا گاوه ! )
چطور ممکنه شير سلطان جنگل اينقدر خودخواه باشه... که برای سير کردن شکمش...به جمع عروسی آدم کوچولو حمله کنه !
آدم کوچولوی نازنينی که فقط در طول عمرش يه بار عروسی می کنه...
شير با ناراحتی گفت ... : به من اينطور نگاه نکنيد... من گرسنه هستم...
حيوانات سکوت کردند... کسی جرعت حرف زدن نداشت... اونها برای عروسی اومده بودند نه برای مبارزه و جنگ با شير...
فرشته کوچولو که قلب مهربونی داشت...
وقتی ديد بازوی خرگوش شکسته ... و خرگوش کوچولو که چند دقيقه پيش برای شادی اونا خوش رقصی و عشوه گری می کرد
حالا شکسته و خجل تو چنگال سلطان جنگل افتاده و با نگرانی به جمع نگاه می کنه و بی حرف از همه کمک می خواد...
توی چشمای خوشگل فرشته کوچولو پر از اشکهای کوچولو و خشگل شد... و جلو رفت...
و گفت : آقای شير ( اون هميشه موادبانه حرف می زد)
امروز روز عروسی من بود و خرگوش کوچولو به ميل من به اين عروسی اومده بود...
به من چند دقيقه فرصت بده... تا با شوهرم حرف بزنيم... وبعد به تو می گيم که چی کار کنی ... !
شير داد زد... تو به من می خوای بگی چی کار کنم ؟
فرشته کوچولو... قلبش لرزيد و گفت :... نه من چيزی نمی خوام به شما بگم... می خوام به جای خرگوش يه غذای چرب و نرم بهتون بدم...
که هم ما از مهمونامون خجالت نکشيم و هم شما شکمتون سير بشه...

آدم کوچولو با تعجب به فرشته کوچولو نگاه کرد، فرشته کوچولو با اشاره به آدم کوچولو فهموند که برن پشت درخت... تا با هم حرف بزنند...
وقتی پشت درخت رفتند فرشته کوچولو به آدم کوچولو گفت : عزيزم من بايد برم... من نمی تونم اجازه سلطان جنگل ، مهمون من رو به عنوان شام بخوره..
آدم کوچولو... با چشمای گريون به فرشته کوچولو نگاه کرد و گفت : اجازه بده... من غذای اون بشم... چون دوست ندارم...
تو با بچه هامون رو يه جا بفرستم... تو دهن آقا شيره... !
اونا مدتها تو بغل هم گريه کردند و آدم کوچولو بعد از اينکه فرشته کوچولو رو حسابی ماچ کرد ... از فرشته کوچولو قول گرفت که مواظب بچه ها باشه و رفت که به جای خرگوش کوچولو... شام سلطان جنگل بشه....
سلطان جنگل که فقط سلطان جنگل بود... و چيز ديگه ای نمی فهميد آدم کوچولو رو به دندون گرفت و از عروسی ...بيرون...
بعد از چند ماه بلاخره ، نی نی های فرشته کوچولو و آدم کوچولو به دنيا اومدن... وای ی ی خدای من چقدر نازنازی بودن..
چشمای درشت و آبی ... با موهای طلايی .. اونا دو تا بودن يه پسر و يه دختر...
ولی حيف که کمی ... ضعيف و لاغر بودن ...
چون فرشته کوچولو بيشترروزها رو ، روزه گرفته بود...!
آخه می دونيد... بعد از اينکه فرشته کوچولو ديد که شير با تمام قدرتش نتونسته بود از پس شکم گرسنه اش بر بياد
و اونقدر خودخواه و بد شده بود که حاضر نبود از خوردن آدم کوچولو صرفه نظر کنه... فرشته کوچولو تصميم گرفته شکمش رو ادب کنه و بعضی وقتها غذای کمتری بخوره... تا مثل آقا شيره شکمو نشه... و بخاطر شکمش کار بد نکنه ...
( هر چند فرشته ها اونقدر ناز هستند که هيچ وقت به کسی حمله نمی کنن )
بعضيها می گن از اون روز به بعد بود که آدمها ياد گرفتن برای ادب کردن شکمشون روزه بگيرن وخوب بودن رو تمرين کنن ...

کسی چه می دونه... شايد مامان ما آدمها همون فرشته کوچولو بوده...


mehdi fatemi
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

My Todays Talks
Search & Mail
Google Search
اینجا آگهی بدهید
YahooMail
GoogleMail


MY Top 10
Cambridge Dictionary
Google Maps
new scientist
Google Trends
IRFA
مقایسه مبایلها
MY FRIENDS
آدمیزاد
زیگورات
آخرین عکس
داریوش مردان
هنوز در سفر
کانادا جون
لینک بازی
Beauty Cars
وکیل مهاجرت
ساسکاچوان
تاریخ ایران
آریا پارس
NEWS
کانون دانش
رصدگاه
ایرانتو
اخبار تکنولوژی
مجله طنز لبخند
BBC علمی
فروش فیلم دایویکس و ارزان
فروش محصولات آموزشی
اعتمادملی
نواندیش
ايسنا
همشهری
دویچله
استکهلم


آرشيو
پست الكترونيك
ورود به ‌بلاگ خود

حرفهای-امروزی-ام CLICK here
فوتوبلاگ مهدی
فوتوبلاگ ايرانيان
DonwLoad *music*
JE'TIAME
ABOUT USA
درباره آمريکا
مردان رویایی
انیمیشن
ايرانيان در کنادا