هويت من

دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۳

روز سی ام...
روز سی ام ...
امروز داشتم به اين فکر می کردم که چقدر خوشحالم مديريت ذهنم تو دست خودمه و هيچکس نمی تونه اون رو از من بگيره....
وچقدر خوشحال بودم که آدم عاقلی هستم...
می تونم خودم رو عاقلترين آدم دنيا به حساب بيارم!!! (ها ها هاااا! !!!)
امروز تقريبا هيچ کاری نکردم و بيشتر ساعات روز رو بلاگ خوندم و استراحت کردم...
دلم می خواد کمی کتاب بخونم ولی اين بلاگها همش وسوسه ام می کنن... (گولم می زنن ) به قول ندا دست به دو...م می زنن !!!
(خيلی وقته نديدمش)
از قرار معلوم فعلا از مجوز هم خبری نيست . خدا رو شکر !!! قيمت کاغذ هم که روز به روز داره می ره بالا تغريبا 2 برابر شده...

چند وقته بدجور به تيپ خودم زدم نمی دونم اين وری هستم يا اونوری... صبح که پا می شم... کلی وقت کشی می کنم ... شب هم که می خوابم باز يه جور خود کشی می کنم !!!!!
يه مقاله خيلی خوب رو شروع کردم ولی به يه ساعت نکشيده ولش کردم... همه چيم رو هواست !
فکر کنم لازم باشه کمی به خودم سخت بگيرم... پسنداز کردن که خوب چاره افتاد (به دردم خورد) بايد سخت گيری رو هم شروع کنم ( بدنم خيلی ديگه لطيف شده !!!)
ولی جالب اينه تو اتاق مرتب با خودم سر اين موضوع بحث می کنم که چطور وضع رو بهتر کنم... مرتب فکر می کنم نقشه می کشم...
وباز از نو شروع می کنم...

کارای جديدم هم فعلا رو هواست با اين وضع سختی که گرفتند ... پول در آوردن از راه نوشتن حماقته !!
البته من يه فکرايی دارم شايد برم افغانستان يا تاجيک اونجا هم بدنيست... کشورای زيادی هستند که نويسنده فارسی زبان می خوان ...
ايران بيش از حد بسته شده و بيش از حد خسته کننده ... !
امروز عصر تلفن باباينا رو تعمير کردم (البته کار سختی نبود ولی اصلا دوست ندارم از اين کارا کنم !! )

عجيبه بدجور آهنی شدم... نه احساس نياز می کنم نه.. احساس ترس نه.. احساس دلشکستگی نه احساس نگرانی ... انگار نه انگار...
بی خيال نيستم ولی اصلا نگران هم نيستم... و هر روز احساس قدرت بيشتری می کنم...

چند روز پيش با اينکه کلی ندا رو دوست دارم وقتی بهم گفت اصلا عاشقم نيست و من رو مثل دوست دختراش دوست داره...انگار نه انگار که دلم شکست... باورم نمی شد ... اين بار پنجم يا ششم بود که اين حرف رو از دوستام می شنيدم ولی اينبار با هم کلی خنديديم...
نه به اون لحظات اول که دل تو دلم نبود ، نه به اينکه خيلی راحت حرفش رو گوش کردم و باهاش جرو بحث نکردم ( من پسر ساکت حرف گوش کنيم!!! )
چند روز پيش از دست ندا خيلی ناراحت بودم ... 3 هفته بود که ما فقط هفته ای يه بار با هم حرف می زديم هر چهار تا مسيج که براش می زدم به زحمت يه مسيج برام می زد (البته حق داشت چون سرش شلوغ بود ) و من احساس می کردم که ندا (دوست عزيزم) به قول خودش من رو تو آب نمک خوابونده.. خلاصه چند روز پيش ساعت يک شب زنگ زد و من نه گذاشته نه برداشته... بهش گفتم " ندا خيلی از دستت ناراحتم !! ، چند وقته اصلا به من توجه نمی کنی ... ندا گفت عزيزم... احساس می کنم يه سوء تفاهم شديد پيش اومده
تا اين رو گفت بدنم يخ کرد....
گفتش مهدی من اونقدرا که تو من رو دوست داری من تو رو دوست ندارم... تو برام مثل صميه يا يه دختر ديگه ... می مونی !!
در حد يه دوست دختر... " اين رو که گفت... يادم افتاد که قبلا هم به من گفته بود که عاشق من نيست يه بار ازش خواستم از 0 تا 10 بهم نمره بده بهم 5/5 دادباورم نمی شد (البته گفته بود نمره واقعيم 5/8 ولی اون بيشتر از 5/5 نمی تونه بهم بده ) بازم يادم رفته بود...
ولی خوشم اومد که باهام تعارف نکرد و حرفش رو زد
(البته همه دوستام قبليم هم اينطوری روک بودن ، من زبون نفهم بودم که الکی به دل می گرفتم !!!)
ولی انگار پوستم کلفت شده !!!
يادش بخير اولين دوست دخترم کری ميندلتون (آمريکايی بود) که بيچاره اول بهم انگيليسی ياد داد بعد باهام دوست شديم !!!
بعدش هم که کلی با هم نقشه کشيدم 11 سپتامبر پيش اومد و مجبور شديم با هم خداحافظی کنيم...
هم زشت بود هم چاق و تازه يه بچه هم داشت ، ولی من عاشقش بودم چون اولين دوست دخترم بود... و خيلی مهربون بود.
بارها براش گريه کرده بودم که چقدر بدبخت و تنهاست !
يادمه تو خيالم کنار ساحل دريای کيش برای ساوانا دخترش ( يه قلعه ماسه ای ساخته بودم) تمرين پدر بودن می کردم !!!!!!!

اون موقع مثل دخترا احساساتی و عاشق بودم... با يه بی محلی قلبم می شکست
ولی الان... اول به خودم نمی گيرم ... بعد که جدی می شه... ابراز نگرانی می کنم و غير مستقيم می گم که نگران هستم
واگه تازه الانن بهم بگه دوستم نداره ، می زنم زيره خند که انگار نه انگار که چند دقيقه قبلا عاشقش بودم...
بيچاره ندا همش نگرانم بود که من از اين رابطه صدمه ببينم... ولی نمی دونه با يه آدم آهنی طرفه !
واحساس می کنم اين رو مديون تجربيات تلخم هستم.
بايد يه فکری به حال خودم کنم... بايد بيشتر تحرک داشته باشم... عمر داره می گذره...
بايد بيشتر فکر کنم....
mehdi fatemi
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

My Todays Talks
Search & Mail
Google Search
اینجا آگهی بدهید
YahooMail
GoogleMail


MY Top 10
Cambridge Dictionary
Google Maps
new scientist
Google Trends
IRFA
مقایسه مبایلها
MY FRIENDS
آدمیزاد
زیگورات
آخرین عکس
داریوش مردان
هنوز در سفر
کانادا جون
لینک بازی
Beauty Cars
وکیل مهاجرت
ساسکاچوان
تاریخ ایران
آریا پارس
NEWS
کانون دانش
رصدگاه
ایرانتو
اخبار تکنولوژی
مجله طنز لبخند
BBC علمی
فروش فیلم دایویکس و ارزان
فروش محصولات آموزشی
اعتمادملی
نواندیش
ايسنا
همشهری
دویچله
استکهلم


آرشيو
پست الكترونيك
ورود به ‌بلاگ خود

حرفهای-امروزی-ام CLICK here
فوتوبلاگ مهدی
فوتوبلاگ ايرانيان
DonwLoad *music*
JE'TIAME
ABOUT USA
درباره آمريکا
مردان رویایی
انیمیشن
ايرانيان در کنادا