هويت من

پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۳

روز دوازدهم... اميدوار ترم...

از امروز تصميم گرفتم با دقت و جديدت نورولوژی رو شروع کنم بخونم . چون احساس می کنم بايد با سخت افزار ذهن بيشتر آشنا بشم.

امروز تمرين راه رفتن رو با حامد شروع کردم. وتصميم گرفتم نگاهم رو نسبت به حامد تغيير بدم و مثل يک برنامه نويس به يک کامپيوتر نگاه کنم .
از وقتی اين نوع نگاه رو انتخاب کردم . کمتر از دست حامد ناراحت می شم. ورضايت عميقی به من دست داده.
ضعفهاش رو به عنوان نواقص برنامه نگاه می کنم و سعی کنم با دستورات جديد و متفاوت حامد رو اصلاح کنم .
از زمانی که نگاهم رو تغيير دادم رابطه ام با حامد بهتر شده و حامد هر لحظه بيشتر به من نزديک می شه.
مرتب از من می پرسه کی از ايران می ره... تا کی پيشم هستی ؟ کاش تا تابستون پيشم بمونی... و مرتب آرزو می کنه که من در ايران بمونم !!
برعکس من در تلاشم که تحقيقاتم رو هرچی سريعتر جمع بندی کنم و برای يه دانشگاه غربی بفرستم تا بتونم راحتترپذيرش ، ويزا و شغل و شايد هم بورسيه بگيرم..
تحقيقاتم وضعيت بسيار جالبی به خودش گرفته و من احساس می کنم به زودی چند نتيجه ارزشمند می گيرم.
امروز حدود چهارساعت برای حامد وقت گذاشتم حدود يکساعت و نيم با هم انگيلسی تمرين کرديم. ومن مثل هميشه برای جذب حامد بعضی از خاطرات خودم و بلاگ نويسها رو براش تعريف کردم و در بين خاطرات برخی کلمات رو بجای فارسی انگليسی می گفتم.
دو ساعت و نيم ، بعد رو با هم راه رفتن تمرين کرديم و من در حين تمرين با دقت به حامد نگاه می کردم تا متوجه ضعفها و ناتوانيهاش بشم.
حامد موقع راه رفتن به شدت تکون می خوره ، دستهاش رو خيلی تکون می ده و به سختی تعادلش رو حفظ می کنه و بين 5 تا 10 متر می تونه راه بره... البته بعضی وقتها بين راه تعادلش رو از دست می ده و محکم زمين می خوره... شايد امروز موقع تمرين بيشتز از 20 بار زمين خورد و البته من در تمام لحظات کنارش بودم وسعی می کردم موقع زمين خوردن بگيرمش.. وبا تمام قدرت به سمتش می دويدم و بقلش می کردم بعضی وقتها ما محکم به هم می خورديم يا با هم زمين می خورديم ( حامد کمی سنگينه مخصوصأ بيشتر وزنش رو، بالاتنش تشکيل می ده ... و کنترل چنين آدمی کمی سخته )

تمرين امروز خالی از خنده و شادی نبود و من برای اولين بار از تمرينم با حامد احساس رضايت کردم. وقتهايی که با هم زمين می خورديم ... بجای ناراحتی می خنديديم... و اشتياق حامد هر بار به راه رفتن بيشتر می شد.

تصميم گرفتم بيشتر انرژيم رو روی راه رفتنش بذارم... ديروز اعتراف کرد که تا به حال حتی يک هفته هم سعی نکرده بود تلاش مداومی برای راه رفتن داشته باشه و امروز وقتی تمرين می کرديم مرتب به من می گفت " مهدی من بخدا تمرين نمی کردم ...کاش تابستون بود ... کاش بيشتر وقت می ذاشتيم... کاش ..."
حامد وقتی راه می ره فراموش می کنه نفس بکشه... و اين موضوع باعث می شه زود احساس خستگی و ضعف کنه...
امروز برای افزايش دقتش ازش خواستم وقتی راه می ره نفس عميق بکشه... ويک ليوان هم دستش بگيره...
و بهش گفتم "فکر کن توی ليوان پر از نسکافه است و بايد مواضب باشی که نسکافه نريزه !!"
هر بار که می خورد زمين می گفت 5$ طلبت ... ( يکی از داستانهايی که قبلا براش گفته بودم در مورد قيمت گرون قهوه و نسکافه در هتل هست ) بعضی وقتها حامد بعضی از داستانهام رو با جون و دل حفظ می کنه و احساس می کنم هرگز فراموششون نمی کنه... وزمان مناسب برای شوخی از تکيه کلامهای داستان استفاده می کنه.
امروز حدود 100$ ازش طلب دارم !! : ))
امروز به درسهام نرسيدم و زبان نخوندم ... مطالعه نورولژی هم به مجموعه کارهام و تحقيقاتم اضافه شده... از طرفی اشتياقم برای کمک به حامد بيشتر شده...
باز دارم وقت کم می يارم... انگار فقط می تونم از خوابم کم کنم...با اينکه زندگی فعلا اونطور که دوست دارم نيست ... ولی فعلا از زندگی راضيم و چيزی از تلاشم کم نکرده...
می خوام پر انرژی تر وقوی تر شم...
بايد سريع مطالعه ام رو شروع کنم... بازم دارم وقت کم ميارم..

mehdi fatemi
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

My Todays Talks
Search & Mail
Google Search
اینجا آگهی بدهید
YahooMail
GoogleMail


MY Top 10
Cambridge Dictionary
Google Maps
new scientist
Google Trends
IRFA
مقایسه مبایلها
MY FRIENDS
آدمیزاد
زیگورات
آخرین عکس
داریوش مردان
هنوز در سفر
کانادا جون
لینک بازی
Beauty Cars
وکیل مهاجرت
ساسکاچوان
تاریخ ایران
آریا پارس
NEWS
کانون دانش
رصدگاه
ایرانتو
اخبار تکنولوژی
مجله طنز لبخند
BBC علمی
فروش فیلم دایویکس و ارزان
فروش محصولات آموزشی
اعتمادملی
نواندیش
ايسنا
همشهری
دویچله
استکهلم


آرشيو
پست الكترونيك
ورود به ‌بلاگ خود

حرفهای-امروزی-ام CLICK here
فوتوبلاگ مهدی
فوتوبلاگ ايرانيان
DonwLoad *music*
JE'TIAME
ABOUT USA
درباره آمريکا
مردان رویایی
انیمیشن
ايرانيان در کنادا