هويت من

پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۳

روز بيست و پنجم....
بعضی از دوستانم چند تا سوال پرسيدن که تو متن بهشون جواب دادم..
در مورد تغيير اسم حامد به آرمان بايد بگم
ممکنه شخصيت آرمان بعدها شهرت پيدا کنه وترجيح می دم فعلأ اين شخصيت با اسم اصلی مشهور نشه ...
از طرفی ممکنه حامد تمايل نداشته باشه برخی مسائل شخصيش با اسم واقعيش مطرح بشه...
و اينکه چرا من اسم آرمان رو انتخاب کردم... چون اين اسم رو دوست داشتم...
آرين ، آرمان ، آهو ، آرش ، آرمين ، نازی ، نيکی ، ندا ، نوشين

آدمهايی مثل آرمان ( CP ها) بسته به نوع برخورد اطرافيان پيشرفت می کنن...( مثل آدمها معمولی)
مثلأ افرادی هستند که با کمک مربيها يا والدين مسئول رشد طبيعی ذهنی پيدا می کنند ولی در بعضی رفتارها مثل راه رفتن ، کنترل اندام (حرکت بدونه اراده اندام) ، درست حرف زدن...، درست خنديدن ، درست نگاه کردن..... حرکات صورت... و ...از خودشون اراده کافی ندارند..
چهره CP مثل منگول ها ( نيست ) و تغريبا به ما شبيه هستند

آرمان در راه رفتن ناتوانه... و ارتباط عصبيش با پاهاش درست برقرار نيست....
آرمان رفتارهای ما رو خوب تقليد می کنه و تغريبأ همه چيز رو مثل ما می فهمه و عين ما و حتی واقعی تر اجرا می کنه...و گاهی بقدری قوی نفرت يا عصباينتش رو بروز می ده که افراد طبيعنی جرعت بروز چنين رفتاری رو ندارن. . مثل گريه کردن."آرمان تا حالا گریه کرده؟ شما چی، شما پیشش گریه کردین؟" (يک ماهی هست که آرمان گريه نمی کنه ولی قبلا به خاطر افسردگيش و رفتار ديگران خيلی زياد گريه می کرد..ولی در کل اون هم مثل ما گريه می کنه...)
"زندگیش بیشتر خشونت بوده یا محبت هم از طرف ِ پدر مادرش دیده؟"
يکی از مشکلاتی که آرمان با خانواده اش داره ..گوشه کنايه های خانواده به آرمان و رقابت برادرهای سالمش با اون... آرمان به دليل تحقيرها ، محبتها(دروغين يا غير عاقلانه ) و نصيحتهای (دروغين وغير عاقلانه) اطرافيانش ( عمو ، مادر ، پدر...) تغريبا اعتماد به نفسش رو از دست داده...ومن با بازی بحث کردن در مسائل مختلف سعی می کنم به اون اجازه بدم جرعت ابراز وجود پيدا کنه...
به قول خود آرمان من تنها انسانی هستم که رازهاش رو بدونه ترس به من می گه...
"شما فکر نمی کنین برخورد ِ ماشینی با اون موجب شده اونهم مثل ِ یه ماشین (از نوع ِ کاملا ً ماشینی و بی وجدان) به اعمال ِ شما پاسخ بده؟"
آرمان خيلی راحت وسط تمرين من رو بغل می کنه...
( وحتی بشوخی می گه دست زدن به بدن (نرم) آدم حال می ده ها ! ( می خنده ) !!) من هرگز با اون سخت و بی احساس رفتار نمی کنم... (هرگز ... ) نگاه ماشينی داشتن به يه آدم به اين معنا نيست که هيچ احساسی نسبت به اون نداشته باشی.... خيلی وقتها که در حال افتادن می گيرمش ... بغلش می کنم ....
حتی وقتهايی که رفتارهای لوس و بی جاش خسته و عصبانيم می کنه... من با اون طوری رفتار می کنم که اون احساس می کنه من عاشقش هستم ( من فريبش نمی دم ... من همه چيز رو صادقانه براش توضيح می دم)
"چقدر تو برخورد با آرمان انعطاف نشون می دین؟"
در مورد انعطاف داشتن نسبت به آرمان بايد بگم...برای اينکه آرمان به حرفهای من گوش بده ، من بايد نسبت به اون انعطاف زياد و هوشمندانه ای داشته باشم... من بايد کاری کنم که اون از نبودن من احساس دلتنگی و تنهايی کنه...
"دین؟ اون از اینکه فهمید تولد ِ شما نزدیکه چه عکس العملی نشون داد؟ واسه اون روز نقشه ای کشیده؟ خوشحال هس یا بی تفاوت؟ حرفی ازش نمی زنه؟ اون چقدر اختیار برای کارهاش داره؟ از نظر ِ ذهنی می پرسم، یعنی مثلا ً بخواد برای شما کادویی بگیره... این چیزها رو می دونه؟"

آووومممم در مورد روز تولدم و نگاه آرمان به اون روز ... بايد بگم آرمان زياد به تولد گرفتن و يا هديه دادن اعتقاد نداره... و از طرفی چون می دونم حافظه قوی نداره احتمالا اون روز رو فراموش می کنه (طبيعيه .. با وجود 16 سال سن از نظر من اون هنوز يه پسر بچه است ..شايد اگه من يه زن يا دختر بودم آرمان فکر می کرد بايد به من هديه بده ولی چون مثل اون پسر هستم اينجور کارها رو لوس بازی تلقی می کنه..(طبق شناخت من) در مورد حرف زدن درباره روز تولدم .. ؟ نه هرگز در موردش حرفی نمی زنيم... شايد من يه نسکافه مهمونش کنم !! )
ولی هنوز اون روز نرسيده و ترجيح می دم در مورد طرز فکر آرمان پيش داوری نکنم..
ولی شايد بعدها برای آينده اينچزها رو بهش ياد بدم...

شايد اگه آرمان رو از نزديک ببينيد... 2 دستی خفه اش کنيد...به نظر من چون آرمان مطالعه نمی کرده و خيلی از اصول اخلاقی رو نمی دونه و بهشون فکر نکرده ...نمی دونه که بايد وجدان داشته باشه... البته آرمان الگوهای خوبی نداره ...
چون قبلأ بيشتر وقتش رو دم در و تو خيابون (روی صندلی ) می گذرونده ... و قهرمان زندگيش قهرمانهايی بهروز وثوقی و فردين ... بوده و فقط زمانی می تونه با اخلاق باشه که خانومی ازش بخواد...! و ممکنه مثل بهروز به نارو .. دروغ ... بی توجهی به اهداف و تعهدات خودش وديگران رو داشته باشه... )
باز تکرار می کنم آرمان الگوی خوبی نداشته.. هرگز..
اگه بخوام هوش آرمان رو با هوش يه شخصيت مثال بزنم تغريبا به اندازه فردين و بهروز وثوقی می فهمه!


بعد از دو روز استراحت وقتی امروز به مطالب و تئوريهام فکر می کردم ... ذهنم پاسخهای زيادی برای سوالات و تئوريهام می داد روز خوبی بود و حتی فکر می کنم ايده های شگفت انگيزی در مورد شيوه آموزش به ذهن ، به ذهنم رسيد ...
تئوری فرمت ذهن قبل از انتقال اطلاعات...
تئوری عدد بزرگ ذهن... و ياد گيری عظيم يا چند نوعه يا همزمان...
تئوری برخورد اطلاعات...
ولی ديگه داره سر نخها از دستم می پره بايد تا می تونم بنويسم... اگه قرار باشه اين همه فرضيه بدم و حتی فرصت اثبات و ارتباط دادنشون رو نداشته باشم... همه زحماتم به باد می ره...
امروز فقط يک ساعت وقت صبحونه خوردن به اخبار BBC ( برای زبان) گوش کردم...
من در عين يادگيری زبان از BBC ، رفتار اين اخبار رو زير نظر دارم ( يه روز يه آمريکايی به من گفت هرگز به اخبار BBC گوش نکن... ) BBC در عين راستگويی هميشه سعی در هدايت افکار عمومی داره...
خيلی از رفتارها و برنامه هاش طبق يک برنامه ريزی عميق و حسابشده پخش می شه... و حتی ريتم برنامه BBC جايزه هايی که گروه های پاپ می ده و خيلی چيزهای ديگه ... و من هر روز بيشتر اين موضوع رو احساس می کنم...


امروز هم به آرمان سر زدم..... هوا کمی بارونی بود ، با اينکه ديروز کلی استراحت کرده بودم باز بدنم کمی خسته بود... وقتی رسيدم بعد از چند دقيقه صحبت با آرمان... تمرين رو شروع کرديم...
تو اين دو روز خيلی اتفاقات افتاده بود..
پا درد آرمان خوب شده بود ...توپِ بازيش رو برادراش سوراخ کرده بودن...
آرمان اشتياق داشته تمرين کنه ولی عوضش کلی استراحت کرده !!!
و بلاخره مامان آرمان برای ذانو بندها و محافظهات پا ، آرنج ، نشيمنگاه آرمان ابر خريده و می خواد يه کاری انجام بده... (کامپيوترهای من دارن راه می افتن !!)
امروز برای تمرين از آرمان خواستم دوباره با کوله پشتی راه بره ،فوتبال (توپ بازی) ، راه رفتن و ايستادن رو انجام بده...کوله پشتی باعث می شه آرمان فشار بيشتری رو روی پاهاش احساس کنه...
تغريبا تمرينهای بالا رو خوب انجام می داد بجز درست ايستادن ..آرمان زمانی که دستها يا تنه اش رو به جايی تکيه می ده می تونه زمان طولانی به ايسته... و زمانی که بدونه تکيه گاه می ايسته ... رفلکسهای عصبی راه رفتن با دستهاش کاملا با هم مخلوط شده...
و زمانی که می خواد بدونه تکيه گاه به ايسته... ناخود آگاه پاهاش شروع می کنن به راه رفتن (مثل فيلمهای طنز) آرمان از اينکه نمی تونست به ايسته خيلی عصبانی شده بود وتقريبا ناميد از درست ايستادن
ولی وقتی بهش نشون دادم که زمانی که دستش رو به من می ده و يا با دستش ديوار رو لمس می کنه ... راحت می تونه به ايسته و پاهاش خود به خود راه نمی رن از خوشحالی نيشش باز شده و با تلاش بيشتری به تمرين ادامه داد..
امروز هم يه بازی جديد انجام داديم و آرمان اين بازی رو خيلی دوست داشت... چون در بازی سرعت ورقابت بيشتری وجود داشت (پسر بچه ها علاقه شديدی به رقابت دارن) دستهای آرمان رو می گرفتم و رو بروی هم می ايستاديم و هرکسی می تونست پنجه طرف مقابل رو له کنه برنده بود...
من بايد 40 بار اين کار رو انجام می دادم و آرمان 20 بار...( 2 بار بازی کرديم)
40 به 17 آرمان رو بردم...
40 به 15 آرمان رو بردم (خسته شده بود...)
آرمان برای اولين بار تونست روی يک پا بپره...( آرمان قبلا نمی تونست بپره...)
آرمان روی پنجه می ايستاد ... برام جالب بود من تمام صحنه بازی رو زير نظر داشتم
ولی احساس می کردم آرمان متوجه جهشها و کارهای خارق العاده ای که قبلا انجام نداده بود نمی شد.
حيف گاهی اوقات وقت کافی برای طرح ايده های خوب براش ندارم
بعد از بازی هم حدود يک ساعت با هم صحبت کرديم و در مورد مسائل و اهدافش حرف زديم...
که صحبتهای مهمی از لابه لای حرفهاش بيرون کشيدم... آرمان هنوز نمی دونه برای چی می خواد راه بره...
وقتی ازش خواستم که برای قدم زدن مدتی با هم به خيابون بريم... به هيچ وجه حاضر به انجام اين کار نشد
آرمان اهميت زيادی به نگاه مردم می ده ... آرمان اعتماد به نفس زيادی نداره و معتقده تا يکسال بايد تمرين کنه... ولی من معتقدم که بايد از هفته ديگه تنهايی به مدرسه بره واصلا خجالت نکشه...

البته تفاوت زيادی بين نگاه من با آرمان وجود داره و تا زمانی که من با آرمان در مورد مشکلات و کمبودهاش حرف نزنم نمی تونم درکش کنم و دوست خوبی براش باشم... هر چند احساس می کنم افکار آرمان پر از بايدها و نبايدهای بی سرو ته مدرسه ، مادرش ، پدر ، معلمهاشه و جامعه است...
ولی باز ترجيح می دم هفته ای حداقل 7 تا 10 ساعت باهاش در مورد مسائل مختلف صحبت کنم... و از زبون خودش اعتقاداتش رو بشنوم...
بايد به شتابم اضافه کنم ... باز دارم وقت کم ميارم...
بايد يه فکری برای يادداشتهام ... مطالبم بکنم...

امشب هم گذشت... چقدر زمان سريع می گذره...
صبح ها زود شب می شن و شبها زود صبح می شن...
چهار سال از رياست جمهوری بوش گذشت...
من چهار سال پيرتر شدم...
چهار سال از عمر ويندوز XP گذشت...
چهار سال .... گذشت
من هر روز بيشتر جوونتر و آسوده تر می شم...
چقدر آزادم...
چقدر آسوده ام ...چقدر خسته ام... چقدر سرده...
چقدر اينجا سرده....
سرده ....
سردممممه...

بايد چراغ رو خاموش کنم...

شب بخير...

mehdi fatemi
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

My Todays Talks
Search & Mail
Google Search
اینجا آگهی بدهید
YahooMail
GoogleMail


MY Top 10
Cambridge Dictionary
Google Maps
new scientist
Google Trends
IRFA
مقایسه مبایلها
MY FRIENDS
آدمیزاد
زیگورات
آخرین عکس
داریوش مردان
هنوز در سفر
کانادا جون
لینک بازی
Beauty Cars
وکیل مهاجرت
ساسکاچوان
تاریخ ایران
آریا پارس
NEWS
کانون دانش
رصدگاه
ایرانتو
اخبار تکنولوژی
مجله طنز لبخند
BBC علمی
فروش فیلم دایویکس و ارزان
فروش محصولات آموزشی
اعتمادملی
نواندیش
ايسنا
همشهری
دویچله
استکهلم


آرشيو
پست الكترونيك
ورود به ‌بلاگ خود

حرفهای-امروزی-ام CLICK here
فوتوبلاگ مهدی
فوتوبلاگ ايرانيان
DonwLoad *music*
JE'TIAME
ABOUT USA
درباره آمريکا
مردان رویایی
انیمیشن
ايرانيان در کنادا