هويت من

سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۳

روز سی ام ...
روزهای پاييزی دارن ميان و می رن...
خيلی دوست داشتم روی زمين پر از برگهای زرد و خشک راه برم...
خيلی دوست داشتم نسيمهای خنک پاييزی رو تو خيابون حس کنم ...
پاييز باز هم دير تر و دير تر مياد... انگار گرم شدن زمين داره يواش يواش يه چيزايی رو از ما می گيره.
فصلها سال و رفتار آب و هوا کمی عوض شده
فقط خورشيده که طبق معمول رفتار می کنه و هوا زود تاريک می شه.

با اينکه به يه بلوغ فکری نسبتأ خوبی (نسبت به جامعه) رسيدم ولی هنوز يه فرد عادی هستم
وکارهای مهمی انجام ندادم... هرچند کار مهم هم نسبيه و بايد ديد جامعه به چه کاری می گه مهم .
دوست ندارم فقط به اين دليل کاری انجام بدم که اون کار مهمه...
من احساس می کنم وظايف بسيار مهمی رو می تونم به گردن بگيرم ولی فعلا درگير مشکلات ساده زندگی هستم.

امشب کمی گنگ هستم و شايد درست نتونم جمله ای که احساسم رو توضيح می ده ببان کنم.
فقط اين احساس رو خوب درک می کنم . اگه کسی بخواد خوب زندگی کنه و مثل يه مرد رفتار کنه يه بازنده است. ثروت نقش مهمی در زندگی ما بازی می کنه و من فعلا از اون محروم هستم ... شايد به زودی مجبور شم برای ثروتمند شدن فاصله ام رو از دوستانم دور تر کنم...
از وبلاگ گرفته تا ترک آرمان... احساس می کنم خيلی اتفاقات بايد رخ بده تا من بتونم با آرامش زندگی کنم.

امروز مراسم خواستگاری خواهرم بود و من چون علاقه ای به اين رسمها ندارم در اون شرکت نکردم...
يه انسان مايل به ازدواجه و چندين نفر بايد در مراسم اونها شرکت کنند.
احساس می کنم مراسمهای ازدواج ما از بلوغ لازم برخوردار نيست. هرچند خواهرم همسرش رو مدتها پيش انتخاب کرده بود و اين مراسم سنبليک بود. ولی از نظر من فهم اين مسئله که چرا والدين در تمام ارکان زندگی ما حضور دارن... والدينی که از نظر من هرگز به بلوغ فکری کافی نرسيدن .
با ديدن اين صحنه ها کمی احساس خستگی می کنم.
فقر جوانها بزرگترين دليل ناتوانی اونها در تصميم گيريه و من بايد ثروتمند بشم.

امروز با 40 دقيقه تاخير پيش آرمان رفتم . آرمان به تنهايی تمرين رو شروع کرده بود وقتی من رسيدم روی صندلی لم داده بود و فکر می کرد... وقتی تو اون وضعيت می شينه احساس می کنم تو يه فکر عميق فرو رفته.
کمی مورد غذا با هم صحبت کرديم. احساسش رو درمورد تمرين پرسيدم و اونهم چند جمله بی سروته که نه سيخ بسوزه نه کباب تحويلم داد.
امروز زانوبند نبسته بود و کتونی هم نپوشيده بود و تمرين رو بدونه جديت دنبال می کرد.
بارها روی صندلی نشوندمش وازش پرسيدم به نظرت سرعت رشدت کند نشده ؟
اون در جواب می گفت اين تمرينهايی که تو می دی به درد نمی خوره...
گفتم به نظرت چه تمرينی بايد انجام بديم ؟
آرمان – نرمشهايی که ارتوپد می داد...
من از شنيدن اين جمله اش خيلی ناراحت شدم ولی چيزی بروز ندادم و سوال کردم به نظرت واقعا اون تمرينها ماثره ؟ گفت خوب به نظر من می تونه مکمل خوبی باشه...
اين جمله های توجيحی من رو ياد معلم خصوصيهايی می ندازه که چپ و راست شاگرداشون رو می دوشن..
مکمل ... يا نمونه تمرين....
آرمان از اين جملات کليشه ای خوب استفاده می کنه...
از نظر من تمرين مکمل يه کلمه بی ربط و چرنده چون آرمان بايد در ابتدا ميل شديدی به پيشرفت داشته باشه بعد بشه رشد و جهش کنه...
در اين 3 هفته آرمان رشد خيلی خوبی داشته نسبت به 3 ماه دوره ارتپدی ولی از نظر من کافی نيست

من کمتر عشق به تمرين رو در رفتارش می بينم... و بيشتر ساعات تمرين با من درگيره تا با تمرينش... به من می چسبه و مرتب با من سر موضوعات بی ربط بحث می کنه.
اون مرتب دوست داره من باهاش شوخی کنم و اون بخنده... امروز هر چی سعی کردم بهش انتقال بدم که بايد عشقش رو به تحرک نشون بده نتونستم...
شايد از ديد يه فرد معمولی تمرين امروز هم يه تمرين مفيد بوده مثل ديروز ولی از نظر من آرمان رفتارش عادی بود .
تمرين ما دو بخش داشت که بخش اول رو من با کمی ناراحتی درونی شروع کردم.
ولی قسمت دوم
بايه ماساژ 20 دقيقه ای شروع شد.
آرمان از من خواست که ماساژش بدم من هم تو اين مدت سعی کردم کمی شاد تر باشم و باهاش کمی شوخی کنم.
احساس می کنم معاشرت با آرمان من رو از نظر ذهنی ضعيف و کند کرده. نوع حرف زدنش ، افکارش ،جوابهاش که باعث می شه من هم يه جواب متناسب با رفتار و جوابهاش بدم.
می دونيد بعضی وقتها وقتی دايره سوالهايی که آرمان در اونها محاصره شده پر از کلمات و رفتارهای بی سر و ته ! البته هنوز معتقدم بايد با هوشتر از اينها باشم آرمان با بعضی رفتارهاش چيزهايی رو به من می گه که من بايد با چشم باز اونها رو بفهمم.

بعد از ماساژ محيط بازی ما پر از شوخی و خنده شد و آرمان کلی خنديد. آب بازی و خيس شدن آرمان !
يه دعوای دو نفره و کتک خوردن همراه با خنده آرمان... ( با هم کمی بکس تمرين کرديم ) که آرمان کلی کتک خورد..
کمی هم تمرين دروازه بانی کرد.و آخر هم يکی از سخت ترين بازيها رو انجام داديم تا آرمان بيشتر متوجه سختی و اهميت بازيهاش بشه.
امروز فقط 2 ساعت پِش آرمان بودم.
از تمرين امروز احساس خوبی نداشتم. وقتی برمی گشتم خونه احساس خستگی می کردم.
وقتی رسيدم خونه ايميلمهام رو چک کردم و کمی هم (چت) با يکی از دوستانم صحبت (چت) کردم رفتم
بعد هم يه دوش داغ گرفتم.
ولی هنوز خسته ام.

انگار باز مثل آدمهای معمولی شدم و احساساتم کمی خستم کرده... نياز به تمرين دارم بايد بيشتر از قالب انسانی و احساسی خارج شم.
و الا کم خوابی و خستگی و بعضی موضوعات ساده منو خسته تر می کنه.

راستی من يه جمله رو اصلاح کنم.
" من زمان زيادی برای دوستانم گذاشتم و خوب می دونم زنها با مردها تفاوتهای زيادی دارند... زنهای بسيار کم تجربه ، باهوش ، دور انديش و ساده لوح هستند... ومردها بسيار کوته بين ، با تجربه و ... هستند ..."

تمام اين صفاتی که در پايين به زنها و مردها دادم نسبی هستند می خوام اينطور جمله بالا رو اصلاح کنم
"زنها و مردها در ايران نياز به تجربه و ثروت دارن تا بتونن در روابطشون بهتر و شاداب تر ظاهر بشن."
واگه دخترها وپسرهای ايرانی در زندگی و روابطشون مرتب دچار اشکال می شن...فقط به دليل عدم استقلال هست . جامعه ما از فقر مالی و فقر تجربی رنج می بره...

شب بخير...
بحث من با عليرضا ...

نمی دونم با توليد برخی مدلهای ولو از طريق شرکت بنز آشنا هستيد يا نه
ولی ولو تجربه موفقی از اين طريق داشته.
وقتی بحث سرمايه رو مطرح می کنيد اين سوال در ذهنم مطرح می شه... چقدر ؟
برای سفارش و خريد اتومبيل بسته به قراردادها گاهی اوقات کافيه 7% تا 20% ا نقد پرداخت شه و باقی از طريق اقساط... و تازه اين شيوه خريد با تخفيفات بسيار ويژه ای همراه خواهد بود (خريد عمده انجام شده )
که شايد سرمايه ای کمتر از 20 تا 50 مليون دلار برای خريد اوليه (مثلا 10هزار دستگاه سمند برای فروش ) لازم داريم و در عوض فرصت و سرمايه کافی برای تبليغات و فروش کالاهامون...که از نظر من ريسک بسيار کمی داره.
شرکت "دل" تجربه جالبی از خورده فروشی و بازاريابی تک به تک داشته... ما تا زمانی که از توان فروش و تجربه فروشمون آگاهی نداشته باشيم هر گونه سرمايه گذاری مساويست با شکست... بازاريابی خيلی مهمتر از توليده....
ولی برای توليد يک خودرو بسته به تکلونوژی و اهداف کشور گاه ما مجبوريم بيش از 2مليارد دلار سرمايه گذاری کنيم.
البته بايد تاکيد کنم کشور ايران توان بسيار بالايی در توليد و ارائه کالاهای با کيفيت داره ولی بحث اينجاست برای توصعه سريع و کسب حسن شهرت چه مسيری پاسخ بهتری می ده
وچه شيوه ای امنتر وکم ريسک تره و در عين حال پر در آمدتره...و سرمايه کمتری می بره.
درمورد پرژه های ترانزيتی من هم تکيد کردم
"... ... ما زمانی نياز به کسب درآمد از راه ترانزيت داريم که درآمدهای ديگه ای نداشته باشيم يا صادرات و واردات ما کالاهای حجمی و تجاری داشته باشيم .. البته حرف من لزوم (به طور مثال) توسعه ترانزيت کشور رو رد نمی کنه... "

ترانزيت رو نبايد به اين دليل که درآمد داره وسعت داد . برای توسع ترانزيت بايد دلايل ديگه ای پيدا کرد.
چون ما زمانی که نياز به درآمد ترانزيت نداشته باشيم ترانزيت رو فراموش می کنيم.
در اين مسائل من ترجيح می دم از يک نرافزار استفاده کنم چون بحث ما بحث بسيار مهميه و تا زمانی که برخوردهای فيزيکی وجود نداشته باشه ... من شخصأ نمی تونم نظر درستی بدم...

شب بخير
mehdi fatemi
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

My Todays Talks
Search & Mail
Google Search
اینجا آگهی بدهید
YahooMail
GoogleMail


MY Top 10
Cambridge Dictionary
Google Maps
new scientist
Google Trends
IRFA
مقایسه مبایلها
MY FRIENDS
آدمیزاد
زیگورات
آخرین عکس
داریوش مردان
هنوز در سفر
کانادا جون
لینک بازی
Beauty Cars
وکیل مهاجرت
ساسکاچوان
تاریخ ایران
آریا پارس
NEWS
کانون دانش
رصدگاه
ایرانتو
اخبار تکنولوژی
مجله طنز لبخند
BBC علمی
فروش فیلم دایویکس و ارزان
فروش محصولات آموزشی
اعتمادملی
نواندیش
ايسنا
همشهری
دویچله
استکهلم


آرشيو
پست الكترونيك
ورود به ‌بلاگ خود

حرفهای-امروزی-ام CLICK here
فوتوبلاگ مهدی
فوتوبلاگ ايرانيان
DonwLoad *music*
JE'TIAME
ABOUT USA
درباره آمريکا
مردان رویایی
انیمیشن
ايرانيان در کنادا