بچه بزرگ کردن...

چند روزی هست که خواهرم به خاطر کارهای عید و برنامه های ورزشی و خریدش بچه اش رو میاره می ذاره خونه ما و می ره ! هرچند خواهر زاده هام همه اشون خونه ما از آب و گل در اومدن و چه سخت بود دیدن بزرگ شدنشون و بعد از بزرگ شدن خواهرزاده هام تو خونه ما بود که من تصمیم گرفتم هرگز بچه دار نشم ( قبلا دوست داشتم به تعداد همه انگشتای دست و پاهام بچه دار شم ! ) 

دیدم با همه چی داره ور می ره.. با کامپیوتر بعد  با مبایل من بعد با تلوزیون بعد... دیگه داشت می رفت رو اعصابم.. گفتم بریم بیرون دایی خرید کنیم... از خدا خواسته گفت بریم... برای من شیر قهوه بخر... گفتم باشه.. بریم ... راه افتادیم... با خودم گفتم اینقدر راه می برمت که پدرت دربیاد... حدود یک ساعتی تو خیابون بردمش که آخر صداش در اومد.. دایی خسته شدم.. کمی بیشتر راه بردمش.. دیدم منو داره می کشه.. گفتم.. باشه برگردیم.. تا رسیدیم ... رفت نشست روی مبل لم داد... معلوم بود حسابی خسته اس ،  خستگیش که در رفت اومد پشت کامپیوتر و همونطوری که با کامپیوتر ور می رفت... نیمه چرتی زد... ولی  مامانش که اومد انگار اینو به شارژر وصل کردن دباره شروع کرد به ورجه وورجه کردن...مامانش نبود می گرفتم یه کتک مفصل می زدمش... خودم از کت و کول انداختم این یه خوره خسته بشه.. آروم بگیره ...انگار نه انگار

/ 5 نظر / 7 بازدید
محسن

دوست عزیز من پدر تو هم برای تو آن زحمتها را کشیده و اگر امروز در تصمیم گیریهای تو دخالت می کند شاید از روی دل سوزی و دوست داشتن است

آدمیزاد

[قهقهه][قهقهه][قهقهه] این همون خواهر زاده س که میگف دوخرچه و ماشن؟ واااای! دایی! منم دوس دارم دایی شم![نیشخند]

مهدی

این همونی بود که می گفت .. بخرچون... به جای اینکه بگه بچرخون !

شاشا

سلام.منم گوته را سرچ کرده بودم که اینجا رودیدم. در رابطه به خواهرزاده ها یا برادرزاده ها کاملن درکت می کنم. من تا به حال یه کیس و کیبورد و ام پی تری پلیر و کلی سی دی و کتاب قربونی دادم! اما خوب صبر ایوبو دارم. تا به حال حداقل باید یکی شونو میکشتم!!!