روز پانزدهم ...


کمی توضيح بايد بدم...
چرا حامد اينقدر سريع پيشرفت می کنه ؟

من برنامه نويس (کامپيوتر) هستم
من به انسان به عنوان يک کامپيوتر نگاه می کنم وبه پروژه را رفتن حامد به عنوان يک پروژه برنامه نويسی نگاه می کنم...
راه رفتن حامد رو به عنوان يک الگوريتم ناقص برسی می کنم و جز به جز راه رفتن رو با هم تمرين می کنيم.
من هرگز پزشک نبودم ولی اطلاعات نسبتأ خوبی از پزشکی و فيزيولوژی دارم .
والبته با کمک يه دانش جديد که دانش فرضيه گويی هست ..جلو می رم... به کمک اين دانش من کارهايی رو انجام می دم هيچ دانشی قبلا اون رو کشف نکرده يا لااقل من در موردش چيزی نمی دونم...
برخی محارتها رو می شه با اين روش ياد گرفت اين دانش همون دانشی که در بشر وجود داره
و من اون رو با آگاهی استفاده می کنم... و بخش مهمی از تحقيقاتم رو با همين دانش مهم تکميل کردم...
البته اين دانش از تمام امکانات موجود استفاده می کنه و الکی الکی نمی شه جلو رفت برای همين مشغول مطالعه فيزيولوژی و عصب هستم... در غير اينصورت..من بايد خيلی مسائل رو بفهمم و حدس بزنم... و جلو برم... و به تنهايی نمی شه با کمک دانش فرضيه جلو رفت.... ولی به سرعت عمل من خيلی کمک می کنه...


سالنی که ما در اون فعلايت می کنيم...يه سالن 4 در 10 هست ..يعنی حدودأ 40 متر ... هرچند تو اين سالن نمی شه خيلی کارها کرد ولی خيلی کارها هم می شه کرد...!
خلاقيت مهمترين بخش کاره که می تونه به من وحامد کمک کنه و من هر لحظه برای طراحی يه تمرين جديد برای رفع مشکلات حامد تلاش می کنم ولی توپ بازی هنوز محبوبترين تمرين حامد ه و حامد حاضر ه ساعتها با توپ بازی کنه.
من قبلا فکر می کردم که حامد از اينکه سرعت توپ بازيش خيلی کمه احساس خجالت و رنج می کنه ولی امروز متوجه شدم... حامد بيشتر تمايل به ضربه زدن و موفقيت در ضرباتش داره ، حتی به بهای آهسته و خيلی آهسته بازی کردن...
حامد 50% از قسمهای بازی رو در تخيلش ترميم می کنه يعنی بخشی از وقايع بازی رو در تخيلش طراحی می کنه... من امروز متوجه شدم حامد با وجود سن زيادی که داره (16) يه پسر بچه 8 تا 10 سال وحتی غرور صداقت نوجوانی رو نداره... نه اينکه حامد دروغگو باشه ... نه ! حامد فقط تخيل رو به دنيای خودش برده.. مثلا وقتی توپ رو آهسته براش می فرستم و اون ضربه می زنه ... مرتب از سرعت و از شيوه ضربه خودش حرف می زنه..
احساس می کنه تکنيک خيلی بالايی در زدن ضربه به کار برده و اگه ادامه بده می تونه يه شوت زن بی نظير شه...
البته من به يه موضوع ديگه هم فکر می کنم..
حامد در اين بازی در حال ترميم نرم افزارهای دوران 2 سالگی خودشه ... زمانی که بايد با توپ يا اشيايی شبيه به اون آشنا می شد تا محارت پرتاب کردن و گرفتن توپ رو يا می گرفت ...
رفتار حامد نسبت به بازی فوتبال ترکيبی از فوتبالهايه که در تلوزيون تماشا می کرد به اضافه بازيهای دوران کودکی (2 سالگی )

فعلا بيشتر به حرفهايی که می زنه دقت می کنم و سعی می کنم بيشتر باهاش نزديک بشم...
پدر حامد باز زانو بند رو فراموش کرد و حامد امروز هم بدونه زانو بند تمرين کرد که البته حامد بعد از يه زمين خوردن شديد مدتی رو زمين نشست و بعد از اون هم من ديگه اجازه ادامه بازی رو بهش ندادم...
من به پاها و زانوهاش احتياج دارم و نبايد به همين راحتی به خودش آسيب برسونه !
اون بايد راه بره...بايد راه بره...
امروز پيشرفت نسبتا خوبی داشت و باز در ايستادن محارتش افزايش پيدا کرده بود اما هنوز با چيزی من فکر می کنم فاصله داره... خيلی فاصله داره...!
من امروز تمام وقت بدوبدو کردم و بدن خيس عرق بود... امروز خيلی خسته شدم...امشب می خوام زود بخوابم و کمی استراحت بايد برای فکر وايده جديدی به کار ببرم ..

راستی ديرو با اينکه من کلی با حامد املا کار کردم مثل هميشه از درس املا – 0 – شد !!
ولی يه کار بهتری که انجام دادم اين بود... حامد ديگه از صفر شدن اعتماد به نفسش رو از دست نمی ده... احساس شکست نمی کنه...
نمره حامد بايد در درست فکر کردن ... انسان بودن ...در راه انسانيت قدم برداشتن 20 باشه...

به به امروز مادر حامد برامون شام آورد ... الويه بود ...، واقعا دست پختش خوشمزه بود من که خوشم اومد...
دستش درد نکنه...

دست شمام درد نکنه ( با خودم هستم ) و دست شما در نکنه ( با شما هستم)

صبح می خوام زود پاشم... پس شب بخير مهدی ...
شب بخير عزيزم (با خودمم !)

/ 5 نظر / 2 بازدید
آشنای غريب

سلام آقا مهدی.... خوبی؟؟؟آخه چی بگم!!! فقط من و به چشم يه برنامه نبين بای

پريا

سلام مهدی، خیلی دوست دارم از کارایی که می کنین بخونم، اما امروز حس کردم تو بیشتر برا منافع ِ خودت برا حامد وقت می ذاری تا اون. ببین مهدی، بیشتر ِ ما آدما عادت داریم حتی تو خوبی کردنامون هم یکی رو ناراحت کنیم، اینو واسه این گفتم که حرف ِ من رو اینطور برداشت نکنی، من تا وقتی اجازه بدی میام وبلاگت، نمی گم نظر، چون در این حد نیستم، اما احساسم رو نسبت به کارهات می گم. فکر هم نکن از رو هوا دارم این حرف رو می زنم، چون من هم تجربه ای شبیه ِ تو داشتم، ولی پسری که من باهاش بودم شرایطش عادی بود، فقط تو محله ای زندگی می کرد که همه آدماش وضعشون خراب بود و چیز ِ بدی نبود که اون تجربه نکرده باشه. من همه کار واسه اون پسر کردم که دانشگاه قبول بشه، اما نشد، من شکست خوردم... چیزی که می خواستم بگم اینه که من هیچوقت پشتش اینطور حرف نمی زنم که تو از حامد می گی،

پريا

این بود اونهمه محبتی که بهت دادم؟ اشتباه نکن، سرش منت نمی ذاشتم، اما دیدم باید بعضی موقعها یه چیزایی رو یادش بیارم... هر رستورانی که می خواست می رفتیم، کافی بود اراده کنه، همه کتابای کنکورش رو براش گرفتم، برا تجدیدیاش بیشتر از 70-80 تومن پول ِ معلم دادم تا پاس کنه، پول ِ کامپیوترش که خراب شده بود... 1 سال... الان 3-4 هفته اس ازش خبر ندارم، نتونستم باهاش تماس بگیرم. روزی نبود بهم آفلاین ننویسه، خیلی نگرانشم، دریغ از یک کلمه... می خواستم بره پی ِ زندگی ِ خودش، اما الان دلم شور می زنه... باید ازش خبر بگیرم... می دونی اینارو واسه چی گفتم؟ اولا ً بگم همینجوری هم که اینارو نوشتم خجالت کشیدم، چون همیشه سعی می کنم جوری حرف بزنم که هر کسی بخونه ازم ناراحت نشه، چون همیشه این احتمال رو می دم. مهدی من اگه حامد بودم و این حرفهات رو می خوندم راستش نمی بخشیدمت، تو یه جوری از اون می نویسی، یه جور ِ بد... ببینم می تونم منظورم رو برسونم؟

پريا

اون با اینکه 4 سال از من کوچیکتر بود، من اونو مثل ِ خودم می دونستم، اون حتی فرهنگی که تو ذهنش جا افتاده بود، ورق به ورقش اشتباه بود، راه رفتنش، طرز تفکرش نسبت به مردم، حرف زدنش با آدما... همش فکرای منفی می کرد... فرهنگ ِ لاتیش کامل بود، خیلی سعی کردم از دهنش بندازه اون حرفهارو... دیگه سیگار نکشید... خیلی عوض شد، خیلی... بهم می گفت تا حالا با هیشکی گردش نرفته بیرون و براش یه جورایی عقده شده... خیلی کمبود ِ محبت داشت، مهدی من براش مادری کردم، می تونی اینو درک کنی؟ 1 سال ِ تموم پا به پا همه جا با خودم بردمش، نمی تونست با مردم روبرو بشه، می بردمش تو فرش فروشی می گفتم همینطوری نیگا کنیم، می گفتم بیا قیمت ِ اینو بپرسیم... می خواستم روش باز بشه... بهش گفته بودم دانشگاه قبول نشه دیگه اسمش رو نمیارم، همین کار رو هم کردم، وقتی تنهاش گذاشتم خودکشی کرد، باهاش دعوا کردم، گفتم اینهمه چیز یادت دادم که این کار رو بکنی؟ این بود نتیجه کارای ِ من؟

پريا

در موردش اینطوری حرف نزن، اگه متوجه نمی شی چی می گم یه بار نوشته ات رو بخون و فکر کن تو حامدی و مهدی اینارو در مورد ِ تو تو وبلاگش می نویسه. تو خیلی بهش لطف می کنی، نمی گم اینطوری ننویس، اما اونو تو نوشته هات موش ِ آزمایشگاهی معرفی نکن. تو داری این احساس رو به خواننده می دی، باور می کنی؟ نمی خوام دفعه بعد که میام نوشته هات کلی تغییر کرده باشه، می خوام فقط همون که گفتم رو بهش عمل کنی، فکر کن حامد داداش ِ منه، فکر کن خواهرش اومده تو وبلاگت، من از این به بعد خواهر ِ حامد، موافقی؟ اون اندازه خودش می فهمه، زیاد هم کم نداره، تو خودت برات مطالعات ِ زیادت عادی شده توقعت رفته بالا فکر می کنی اندازه 7-8 ساله ها رفتار می کنه. خاصیت ِ ما آدما اینه که در سنین ِ کودکی خیالپردازهای بزرگی هستیم و تو رویا سیر می کنیم و هر چی بزرگتر می شیم این رویاها کمتر در ذهن ِ ما میان... خواهش می کنم از انتقادم ناراحت نشو و همون چیزی که می خواستم بگیر.