روز سی و يکم...

امروز 3 شنبه است..
فکر کنم اوايل صبح 19 آبان... بود که متولد شدم...
تازه انقلاب شده بود مامانم اسم مهدی و پريسا رو خيلی دوست داشت و از بچگی آرزو داشت که اسم پسر و دخترش رو مهدی و پريسا بذاره...
مردم همون سالها سال " شعار می دادن خدايا خدايا تا انقلاب مهدی از نهضت خمينی محافظت بفرما"
من پسر شدم و اسمم رو مهدی گذاشتند...
من هم مثل همه نوزداها خودم رو کثيف می کردم... خيلی ضعيف بودم و بدنم هميشه جمع و جور بود...
آخه .. ريزه ميزه بود.
نمی تونستم به جايی خيره بشم... و چشمهام پف داشت... صورتم و بدنم شل و لخت بود .
من هم زمانی يه نوزاد نحطف بودم... (باورم نمی شه )

از همون اويل زندگی من دچار ضعف بنيه و مريضيهايی مثل آسم ، کم خونی داشتم من به خاطر شيطنت و بيماريهام تا 7 سالگی تغريبأ بيشتر اوقات بيمار و مسدوم بودم
و خانوادم هزينه زيادی برای سلامتی من پرداخت کردند.
مادرم می گه ... تو بچه بودی ، زمان جنگ بود (ما فقير بوديم ) داروها ناياب بودند تو هميشه بيمار بودی ..
وهربار که مريض می شدی ما به هزار بدبختی دچار می شديم .
يه روز از دستت اونقدر خسته شده بودم که بردمت بالا پشته بوم تا از بالا پشت بوم بندازمت پايين
همينطور که از راه پله ها بالا می رفتم گريه می کردم ... ديگه خسته شده بودم ... هرجات خوب می شد يه جای ديگه ات اشکال پيدا می کرد هر روز کابوس مريضی و تب تو من رو ديوونه می کرد...
هر روز از ترس اينکه نميری 100 بار می مردم و زنده می شد ... می خواستم از بالا پشته بوم بندازمت پايين تا هم تو رو راحت کنم هم خودم رو... (مرگ يه بار شيون يه بار)" مامانم با بغز تعريف می کرد."
ولی وقتی رفتم بالا پشته بوم ... ديگه حال ِ جلو رفتن نداشتم همين طوری رو زمين نشسته ام و گريه کردم
"که خدا چرا بچه ی من اينطوريه ... "
مادرم از نگرانی و بيماری من خسته شده بود.
شايد23 يا 24 سال از روز می گذره

و امروز پسرش سرحال و قبراقه و مثل آدمهای عادی زندگی می کنه... به ديگران کمک می کنه و آرزوهای بزرگی تو سرش می پرورونه... وارد 26 سالگی شده و هنوز زنده است...

تولدم مبارک

من نسبت به ديروز روز موفقی نداشتم و تلاش زيادی برای ادامه تحقيقاتم نکردم تغريبا 2 روزه روی يه نمودار فلوچارت ايستادم . اين فلوچارت يه نمودار از رفتاراز رفتار ذهن انسان رو نشون می ده...
تغريبا می تونم بگم در حال شکافتن اطلاعات ذهن هستم. من در حال پيمودن گامهای مهمی هستم.
هنوزکارهای مهمی بايد انجام بدم. من در آغاز راه ام
ولی وقتی رنجها و فجايع جامعه رو می بينم احساس خستگی وکسالت می کنم.

امروز کمی خسته بودم حال بيرون رفتن نداشتم بيشتر ساعت روز رو دراز کشيدم و می خواستم برنامه آرمان رو هم کنسل کنم .
ولی با 40 دقيقه تاخير به ديدنش رفتم. روز خوبی شد...

آرمان تمرين رو شخصأ شروع کرده بود و اين باعث افتخاره منه... اون داره می فهمه که هر روز بايد تمريناتش رو جدی تر انجام بده... آرمان زمانی که به تنهايی تمرين می کنه ... فرصت داره که فکر کنه و تازگيها به اين رفتار عادت کرده...
زمانی که آرمان راه می ره خون بيشتری در مغزش گردش می کنه و آرمان بهتر و واضحتر می تونه انديشه هاش رو دنبال کنه.

آرمان از فکر کردن لذت می بره.

امروز سعی کردم حرکت با توپ رو بهش ياد بدم... بقول خودش پا به توپ حرکت کردن رو انجام داديم.
اشتياق به اين حرکت باعث می شه آرمان بتونه با دقت بيشتری به توپ ضربه بزنه و هماهنگ با توپ حرکت کنه.
آرمان پاس کاری ( يک و دو کردن ) رو خيلی بيشتر از تمرينات ديگه دوست داره ولی اخيرن (اخيرأ) زمان تمرين زمين می خوره... ممکنه چند علت داشته باشه... فرآيند حرکتی آرمان پيچيده تر شده و فعلا ذهن آرمان نمی تونه با تمام اندام آرمان ارتباط برقرار کنه...
البته خستگی هم ممکنه دليل زمين خوردن آرمان باشه...
البته خودش معتقده رو زمين سر می خوره که اگه دليل سر زمين خوردن آرمان سر خوردن باشه... می شه اين فرضيه رو داد که فرآينده را رفتن در آرمان در حال تغيير (مطمئنن تکامله) و آرمان داره شيوه راه رفتنش رو به سمت تکاملا تغيير می ده و چون ... قبلا آرمان با کمک وزنش راه می رفت ( مثل هلکوپترها) ولی به نظر می رسه آرمان داره با کمک پاهاش راه می ره...
بايد با دقت به آرمان نگاه کنم ولی فرصت کافی ندارم ...اگه می شد يه فيلم برداری با فريم بالا از پاهاش انجام بشه می شد فهميد دقيقأ چه تغييری در راه رفتن آرمان رخ داده.
البته اگه يه کتونی (مخصوص بازی در سالن ) تهيه کنه هم می تونيم بفهميم که علت زمين خوردن آرمان واقعن (واقعأ) ليز خوردنه ( تغيير روش راه رفتن) يا ضعف آرمان در کنترل پاهاست...

بعد از تمرين مادر آرمان 2 تا کاسه حليم آورد (به به ) واقعا خوشمزه بود...

وقتی رسيدم خونه خيس عرق بودم...امروز تحرک زيادی انجام داديم وتمرينات واقعن (واقعأ) سخت بود...
بعد از يه دوش آب داغ کمی استراحت کردم... داشتم با رب دوشامب می رفتم اتاقم که همه بهم تولدم رو تبريک گفتن...فکر نمی کردم کسی يادش باشه... ولی يادشون بود...ازشون ممنونم.
دائيم هم زنگ زد و بهم تولدم رو تبريک گفت ...
دوستای اينترنتی هم با يادداشتها و ايميلشون خوشحالم کردن...
چقدر خوبه بعضی وقتها ، آدمها به فکر هم باشن و حداقل روز تولدشون رو به هم تبريک بگن...
آرمان به احتمال زياد فراموش کرده بود که امروز روز تولدم بود ... آرمان هنوز بچه اس و بايد خيلی چيزها رو ياد بگيره شايد از هفته ديگه بعضی آداب رو بهش ياد بدم...ولی فعلا ترجيح می دم به ورزشش ادامه بده...
امروز لا به لای حرفهای آرمان موضوع جالبی رو کشف کردم...
رشوه دادن و رشوه گرفتن داره تو مدارس هم نهادينه می شه... مهران مديری تو برنامه نقطه چين تو شرکت منشورباف (منچول باغ ... يا هر چيز ديگه ) مدير نهادينه سازی چالشها بود... اين عنوان (کارمندی ) باعث خنده من شد ولی من امروز از حرف زدن آرمان متوجه نهادينه شدن رشوه دادن و رشوه گيری شدم...
آرمان می گفت ...سرگروه ها به تکاليفها رسيدگی می کنن و اگه مشقت مشکل داشته باشه می تونی يه دويستی(200تومانی) بذاری جيب سر گروه و بقيه کارا رو اون رديف می کنه و برات يه مثبت می زنه..!
وقتی با اين لحن حرف می زد کلی خنديدم...بچه های 14 15 ساله ( آرمان سال سوم ابتدايی دو سال رد شده ) از حالا رشوه دادن و رشوه گرفتن رو ياد می گيرن... به نظر شما چطور می شه دستگاه های اداری رو از اين چالش نهادينه شده نجات داد ؟
جوابش رو من می دونم ولی واقعأ کسی می تونه اين مشکل رو حل کنه ...
(من مطمئنم راه حلهای زيادی داره فقط کافيه کسی بخواد مشکل رو حل کنه) شما چطور فکر می کنيد ؟


بايد به کارهام برسم...
شب بخير...

ولی باورم نمی شه در ايران اين همه مشکلات هست و من با خيال راحت در ايران زندگی می کنم !


/ 4 نظر / 2 بازدید
fasih

سلام دوست من الان که دارم برات می نويسم تو هم آنلاين هستی اما نخواستم مزاحمت بشم و ترجيح دادم همين جا برات بنويسم دلم گرفته ديشب يک کار باورنکردنی کردم اما الان شرمنده اين قدر بد ب.د که نتونستم بران ميل بدهم الان هم شرمنده نشستم و دارم خود خوری ميکنم می دونی اون صحنه تو سرم است و عذابم ميدهد .

mehdi

توضيح برای روز بيست و هشتم // جواب سوالها و تکميل بحث// از خوندم نوشته هات (مطالبت) متاسف شدم... تو رخدادها رو خيلی تلخ و گزنده می بينی و راستش هم همينطور به ديد (نظر) مياد ... در مورد جواب در باق سبزيم بايد بگم ... راست می گی من منظورت رو از سوالت درست متوجه نشدم نمی شه به هزاران هزار دختر ايرانی که تحت فشار زندگی می کنن به اين آسونی کمک کرد. درمورد عمق مشکلات هم بايد بگم تو درست می گی مشکلات عميق تر اين هاست و شايد به ديد (نظر) برسه کاری از دست کسی بر نمياد... من تمام سعيم رو می کنم. فرضيه "کپسولهای اطلاعات ذهن " جواب سوال منه... شکل گيری تمدن از ذهن انسانها آغاز شده . اتاق من پر از اين فلوچارتهاست . نمودار برخورد انسان ... نمودار واکنش و فهم انسان... ومعتقدم تا زمانی که جزء به جزء ذهن انسان رو نشکافيم و نتونيم با ذهن انسان آشنا بشيم نمی تونيم شيوه درستی برای کمک به اون پيدا کنيم. بهت قول می دم کارهای مهمی انجام بدم.

پريا

:( --> :[ --> :l --> :] --> :) --> :D خسته ام... دلم گرفته... ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

shaparakkanoom

مهدی جان سلام - تولدت واقعا مبارک . من از اينکه کسی مثل تو در اون روزها متولد شد و توانست به ادامه حياتش بپردازد واقعا خوشحالم . از ديد من صداقت زيربنای ارتباطات عميق و محکم است و اين چيزی است که متاسفانه اين روزها فراموش شده و تو استحقاق دوستی های خوب رو داری . آيا بنظر تو ايران پر از مشکلاته و تو ( شايد بهتر بگم ادمها ) بخيال . بنظر من همه چی مثل يه کابوسه . با ارزوی موفقيت - شاپرک خانوم