روز بيست و نهم

امروز تو خيابون يه صحنه خيلی بد ديدم ...
جرمها داره خيابونی علنی می شه و ما هر جای تهران می تونيم هر روز يه صحنه در گيری ببينيم..
من خودم شخصأ دوبار مورد هجوم خيابونی قرار گرفتم ولی امروز احساس می کنم اگه رو اين مسئله کاری نشه خطرات زيادی در جامعه وجود خواهد اومد...

البته خطرات زيادی جامعه رو تهديد می کنه که جرائم پيش اونها از اهميت کمی برخورداره...
اختلالات هرمونی ... ميل به خودکشی ... ميل به همجنس بازی (با خشونت و اجبار) ... کودک آزاری...
بيماريهای روانی ، ايدز ، نا امنی ، دين گريزی و تنفر از دين (اين يه خطره) نا هماهنگی و متناقض بودن قوانين ... فراموشی و نا توانی دولت... وخيلی چيزهای ديگه....

برای حل اين مشکلات فقط يک سال وقت کافيه...يه مجموعه مدير لازم داريم که دست به کار بشن ...
مديرهای خوب...
خيلی دوست دارم پروژه ای رو که شروع کردم جمع و جور کنم ...خيلی دوست دارم بتونم در جهت حل مشکلات ازش استفاده کنم... تمام اينها به انسانها منتهی می شه و من انسانها رو خوب می شناسم.

وقت داره می گذره و همه چی داره به هم پيچ می خوره... و من هر روز بيشتر عقب می افتم...
ولی من مطمئنم تمام مشکلات رو حل خواهم کرد...


امروز به آرمان سر زدم...
کمی خسته بود ، و تمرين ما بيشتر از 2 ساعت طول نکشيد... من به آرمان خيلی دقت کردم... اون بيش از حد معمول نفس کم مياره.. به نظر مياد بايد کم خون باشه...بايد يا آزمايش خون بده .. يا يه مدت کمی آهن مصرف کنه...
به نظر من بدنش به شدت در حال رشده و مرتب تغيير می کنه... حامد نياز زيادی به پروتئين ، کلسيم ، املاح معدنی و ... داره... امروز بعد از 20 سانيه تحرک از نفس می افتاد و به شدت نفس نفس می زد...
امروز بيشتر وقتش رو روی ايستادن تمرين کرديم... و من مجبور بودم مرتب با حرف سرگرمش کنم که از ايستادن مداوم حوصله اش سر نره... ولی آرمان مرتب سوال می کرد با پول فروش کتابت چی کار می کنی ؟
باز ممکنه بری سفر ؟ از فروش کتاب پول زيادی گير من نمی ياد ولی آرمان به همون هم رحم نمی کنه !
آرمان به پول ، سکس و سفر علاقه زيادی داره ! دقيقا مثل همه مردهای ديگه...
آرمان کمی خسيسه ! و البته بيش از اندازه کوته فکر و معمولا مثل خاله زنکها دنبال آتو گرفتن و چوقولی کردن از برادراشه...
من با اينکه مدتها براش وقت گذاشتم و از اهداف بزرگ و موفقهای بزرگ حرف زدم ولی انگار اين پسر تغيير چندانی نکرده...
بعضی وقتها حرف زدنش حالم رو بهم می زنه... واقعا ذهنش پر از اسطلاحات قماربازها و بچه های لااوليه.. بعضی وقتها فکر می کنم اگه اين پسر سالمی بود چه شری به پا می کرد... !
داششش (دادش ) پاپاسی (پول) ، عمرأ ، اوسگول(!) ، ديوسسس، قرمساق... وخيلی حرفهای ديگه.. بعضی وقتها لحن منم عوض می شه و يه چيزايی از دهنم می پره ! می ترسم پس فردا (چو) بندازه که مهدی اين حرفها رو يادم داده : )))) کمال همنشين در من اثر کرده !
بعضی وقتها وقتی يه حرف بد می زنه منم به شوخی چندتا سيلی به بهش می زنم ...
و بعد خودم يه حرف بدتر بهش می گم و ازش می خوام حرف بد نزنه !! (کلی می خنديم)
تغريبا از 2 ساعت تمرين جدی 30 دقيقه می خنديم و آرمان از خدا خواسته رو کف سالن دراز می کشه...
چپ و راست دمرو می خوابه و از من می خواد مساژش بدم... نزديکی آرمان با من خيلی با مزه است
جلوی من محکم آرق می زنه !! بعضی وقتها بی توجه و بی صدا تو سالن بو (گاز معده) ول می کنه...
منم بلند داد می زنم.. پيف ..پيف ... پنجره رو باز کنم ؟؟؟
آرمان می زنه زير خنده و می گه اوهوم باز کن بو می ياد... به شوخی می رم سمت دستشويی و می گم صد رحمت به دستشويی... !! بوی اسانس صابون می ده...
البته داره ياد می گيره اينجور موقعه ها بره سمت پنجره يا دستشويی... آرمان قبلا خيلی از رفتارهاش رو درسکوت و در بی توجهی کامل انجام می داد ولی من به روش می يارم تا فکر نکنه مردم خرن !
مجبورش کردم به کارهاش بخنده و از شنيدن اعتراض نترسه... قبلا تو صورت من صرفه می کرد يا وقتی نفس عميق می کشيد تو صورت من فوت می کرد... و من داد می زدم (آقای اگزوز .. لوکوموتيو...) تو صورت ديگران نفس پرت نکن... آرمان در کنار راه رفتن خيلی چيزها رو بايد ياد بگيره... هرچند به نظر من اشکالات اون طبيعيه و همه ما ممکن در دوران نوجوانی اين اشکالات رو داشته باشيم...
مخصوصأ آرمان که معاشر و دوستان خوبی نداشته و مادرش مرتب نگرانه که شب قدر آرمان آهنگ گوش نده يا ... آرمان نماز بخونه... البته خانواده آرمان مذهبی نيستن ولی مادرش فکر می کنه با اين چيزها آرمان موادب می شه... نمی تونم در مورد روش مادر آرمان نظر بدم ولی در مورد شيوه و روش خودم مطمئنم که درسته چون بارها بهشون فکر کردم و در معاشرتهام خيلی جدی از اين شيوه استفاده کردم... وهميشه جواب مثبت گرفتم... و معتقدم تا مطالب رو جزء به جزء به ديگران توضيح نديم حق نداريم ازشون توقع داشته باشيم اونطور که مجموعه می خواد باشن...
جسم آرمان به روحش گره خورده من بايد از آرمان يه انسان بزرگ بسازم... چيزی که هرگز در طول زندگيش نخواسته باشه...
آرمان نياز به يه کمک اساسی داره... خيلی اساسی... من هم نيازمند درسهای مهم و اساسی هستم...

امشب بايد کمی بيشتر بيدار بمونم... وقتی 15 16 سالم بود هم شب زنده داری می کردم
اون موقع بيشتر عبادت می کردم ولی الآن ...
خيلی کار دارم
خيلی ....
شب بخير...

در مورد بحثمون با دوست عزيزم آقای عليزضا بايد بگم ...
جوابهاتون رو در کمال ادب و احترام خوندم... (محترمانه بود و براشون ارزش زيادی قائلم)

دوست من بايد توضيح بدم
فهم اون چيزی که در ذهن من وجود داره برای ديگران کمی سخته و تغريبا غير قابل باور...
همه چيز نسبيه... حتی اقتصاد...همه چيز نسبيه نسبت به نگاه و جايگاه انسانها...
من بارها با پدرم ( فکر می کنه من ديونه ام ) ، پسر عموم (مديريت صنايع خونده ) روی اين مطالب بحث کرديم... و می دونم تو حرف و اعداد آمار خيلی می شه خيلی از مطالب رو اثبات کرد...
اينکه همه چيز باختيم ...و چيزی برای رقابت و ارائه به دنيا نداريم ... قبول دارم...
ولی در چه شرايطی ؟
تکرار می کنم اقتصاد مثل بازی فوتبال ( يا هر بازی ديگه ) نيست که قاعده و قانون خاصی داشته باشه...
قواعد رو ما انسانها تعيين می کنيم...شما معتقدی که منابع انسانی يکی از منابع اقتصاديه و انسان زير گروه اقتصاده... " تئوری جريان می گه اقتصاد يه جريانه که از جريانهای کوچک انسانی پديد اومده...اين جريانهای کوچک انسانی از جريانهای (اهداف) بزرگ انسانها پديد آومدن..."
من به انسان به عنوان يکی از منابع اقتصادی نگاه نمی کنم من به انسان به عنوان يک هادی و جريان گردان اقتصادی نگاه می کنم... اگه من رئيس بانک مرکزی ايران بودم به پشتوانه هر صفحه وبلاگ مبلغی رو به عنوان اسکناس وارد جريان اقتصادی می کردم... نمی دونم می دونی چرا سيستمهای تبليغاتی بابت لينک دادن و کليک کردن به کاربرها حقوق می دن يا نه ؟
نمی دونم چقدر با بازاريابی آشنا هستی ..
نمی دونم با NLP چقدر آشنا هستی..
نمی دونم چقدر با وسعت جريانها اقتصادی آشنا هستی ولی ما برای فروش کالاها و خدماتمان نيازی به سرمايه نداريم ... ما برای توليد کالا نيازی به سرمايه نداريم...
مهم ترين بخش کار دريافت سفارشات و فروش کالاست (بازاريابی)
همين الان هم ما می تونيم اتومبيلهای زيادی رو به شرکت تويوتا يا کيا سفارش بديم و با يک بازاريابی درست اونها رو با اسم کشورمون ( تندرو ، زيبا ، سمند ) به فروش برسونيم...
من به پول به عنوان يک روانساز نگاه می کنم نه يک منبع برای حرکت...
تعريف پول در اقتصادهای کوچيک مشخصه ولی وقتی نگاهت رو وسيعتر کنی ... پول فقط يه روانسازه...
نمی دونم چقدر به معجزه خلاقيت اعتقاد داری
ولی من با ايمان به قدرت خلاقيت تارک دنيا شدم تا از همين اتاقم دنيا رو کنترل کنم...
( امروز بيشتر شبيه به يه بازيه ..می دونم)
چشماهت رو ببند و تصور کن 5 سال هيچ انسانی روی زمين زندگی نمی کنه...
بارون ... باد... زلزله... رشد درختها و گياهها ... شيشه های خاک گرفته... يا شکسته...
ما انسانها هستيم که اين دنيا رو ساختيم...
واگه همين الان اين دنيا روترک کنيم ... ديگه بحثی برای اقتصاد وجود نداره...
من از کتابهام شروع کردم... از نوشتن انديشه هام و اونچيزهايی که در ذهن يک انسان می تونه جا بگيره...
ولی شايد فرصتی دست بده تا حرفهام رو ثابت کنم...
بحث خيلی گسترده است و من برای هر سوالت 100 ها جواب دارم...
آموزش ، تبليغات ، بازاريابی ، کار مهمترين چيزهايی که من باورشون دارم.
آموزشی که من از اون صحبت می کنم هرگز در هيچ کتابی ثبت نشده ... چون ذهن انسان به اندازه ای کافی شناخته شده نيست...
و باز تکرار می کنم 5 سال زمان کافييه برای پيشرفت وتوسعه...
شيوه نگاه من با شما متفاوته... ما زمانی نياز به کسب درآمد از راه ترانزيت داريم که درآمدهای ديگه ای نداشته باشيم يا صادرات ما صادرات و واردات ما کالاهای حجمی و تجاری داشته باشيم .. البته حرف من لزوم (به طور مثال) توسعه ترانزيت کشور رد نمی کنه...
وقتی فيلم کمپانی هيولاها رو ديدم به خودم گفتم به زودی تغييرات زيادی در رفتارهای دولت آمريکا اتفاق می افته... حمله به افغانستان ، عراق و ايران(حتمأ ، مگر اينکه به ايران به عنوان يه هيولا نگاه بشه نه يه بچه )
فيلمهای آمريکايی ضمير ناخودآگاه مردم دنيا رو برنامه ريزی می کنه و من به اشتياق مشغول يادگيری و فهم بازکردن کدها هستم...(هنوز چيز زيادی نمی دونم)
(هر چند اين برداشتها رو می تونيداتفاقی و نسبی تلقی کنيد...)
در مورد جمله آخرتون که فکر می کنيد من آدمها رو نشناختم... قبول می کنم... چون شناخت نسبيه و هر چقدر هم در روابط مهارت داشته باشم باز هم نمی تونم همه چيز رو صددرصد تلقی کنم.
(ممکنه در جمله هام تاکيد کرده باشم که آدمها رو خوب می شناسم... ) (شناخت فيزيکال جمعيت مردم با شناخت اطلاعات ذهنی هر فرد خيلی تفاوت می کنه... )
و مطمئنن من در روابطم اشتباه می کنم. ولی دوست داشتم يه تعريف ساده از انسان برای من بگيد .
چون حتمأ بايد تعريفی در ذهن شما وجود داشته باشه که بر اساس اون تعريف و انتباق با حرفهای من به اين نتيجه رسيديد که من انسانهارو نشناختم.
راستی
يکی از دوستانم با M خودش رو معرفی کرده بود...در مورد تولد يه نفر سوال کرده بود که ماه تير متولد شده دقيقا متوجه منظورشون ( نشدم ) ولی يکی از بهترين دوستانم در ماه تير متولد شده .. . و من خيلی دوستش داشتم و اول اسم اون با M شروع می شه برام جالب بود
"سلام يک جش تولدی تير ماه بود اینجانه؟/ عنوان کتاب شما ؟ "
راستی اسم کتابهام...
من از توبهترم ، چون...
من از تو شادترم ، چون ...
1100 جلد در مدت 45 روز فروخش رفته و انتشارات آريابان کتابم رو پخش کرده...
موضوع کتاب روانشناسی و برنامه ريزی ذهنه.. و سايز کتابها سايز جيبيه... ( واين کتابها تجربه اولمه)
در مورد شيوه پخش و فروشش بايد بگم شايد تبليغات و پسترهای ساده و در عين حال جذاب کتاب ،
زير ليوانيهای تبليغاتی باعث فروش کتاب شده...
من تا زمانی که تمام کتابها فروش نره خيالم راحت نمی شه...
ناشرم وقتی ديد من خيلی خوشحال نشدم... خيلی حرص خورد : )) !

/ 8 نظر / 7 بازدید
diyana

سلام ممنون که به وبلاگم سر زدی حتما واست ميل ميزنم.هنوز مطلب جديد تو نخوندم.اما يه پیشنهاد ديگه.به جای اينکه به ازای هر غلط املای از حامد نمره کم کنی به ازای هر کلمه درست بهش نمره بده اينطوری مطمئن باش يه نمره ای می گيره.ايميلمو هم ميدم اگر فرصت داشتي واسم ميل بزن توشاز خودت برام بگو

علیرضا

سلام دوست عزيز. ممنون که پاسخ دادن. چيزی که باعث دوباره بنويسم ۳ مطلب بود. يکی اينکه رموده ايد من معتقدم انسان زير گروه اقتصاده... اصلا چنين ننوشتم. بلکه گفتم که منابع انسانی يکی از منابع اقتصاديه. دوم آنکه شما برای فروش کالا و بازاريابی بايد اول خود کالايتان قابل پسند باشد و برای آن به سرمايه نياز داريد. من در حد تحصيلاتم با بازارداری آشنا هستم. سوم آنکه ....

علیرضا

.... فرموده ايد با اين همه درآمد به درآمد ترانزيت نيازی نداريم. اتفاقا برعکس. اتفاقا دليل عقب ماندگی ما همين King Oriented بودن تفکرات است. به نظر من ما نه تنها به همه درآمدهايمان احتياج داريم بلکه بايد به فکر ايجاد درآمدهای جديدتر نيز باشيم. فرصتها را نميشود از دست داد. صحبت پول نيست. صحبت قدرت اقتصادی است. صحبت مزیت اقتصادی است. وقتی تویوتا را مثال زدید که برایمان سمند تولید کند دقیقا متوجه شدم که از قدرت اقتصادی فقط پول را میشناسید. شرمنده من کمی صریح مینویسم. من هم برای پاسخهای شما پاسخهای بیشتری دارم. نکته آخر اینکه با شما موافقم و معتقدم نه تنها ذهن انسان بلکه روح انسان هم شناخته شده نیست. در مورد تعریف انسان فکر نمیکنم کسی بتونه انسان رو تعریف بکنه و اگر بکنه فقط از ابعادی که شناخته میتونه این کار رو بکنه ولی آیا همه ابعاد انسان رو شناخته ایم؟ من از روی تعریف خودم شما رو نقد نکردم. از روی تراوشات ذهنتان شما را نقد میکنم. پیروز باشید و سربلند پيامبر اکرم فرموده اند ذهن بشر سايه او در زمين است.

*sh*

سلام.....موفق باشی....از تيتر وبلاگت خيلی خوشم اومد....حس قشنگيه...ولی يه سوال.....تو اين زمونه آدم پيدا ميشه؟...اگه هست ميشه به منم نشون بدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟...خيلی دوست دارم ببينم ...تو عمرم تا حالا آدم نديدم.....چرا ديدم...ولی تو خواب.........(ممنون)

پريا

اولا ً ایشون خیلی تخصصی صحبت می کنن، من سخت متوجه ِ منظور ِ ایشون شدم اما برداشتم از بحث ِ شما مثل ِ این بود که دارین با هم سر ِ "علم بهتر است یا ثروت؟" جدل می کنین... من نمی دونم درست متوجه شدم یا نه... مثل ِ این بود که آقا مدیره می گفت ثروت و شما می گی نه، علم بهتره. اگه در شرایط ِ عادی بود من می گفتم که طلا پشتوانه ِ بهتریه، مگه مخم عیب کرده که بگم علم بهتره؟ به نظر ِ من هر کی بگه پول دوست نداره دروغ می گه، منهم ثروت رو به علم ترجیح می دم، اما نه جاهل ِ پولدار و نه دانای ... لخت! کسی که نادون باشه پول رو اگه گنج ِ قارون هم باشه یه شبه به باد می ده و کسی هم که دانا باشه و الان تو این مملکت شکمش گشنه باشه نه شب خوابش می بره، نه احترامی داره، نه زندگی داره... من فکر می کنم برا درست کردن ِ این مملکت اول باید آدما تصفیه بشن... حالا به فرض هم که همه دانا شدن و فهمیدن باید چی کار کنن، خوب؟

پريا

سلام مهدی امشب خدا بخواد کامنتم رو سر ِ موقع می فرستم و به فردا نمی رسه که باز عقب باشم... وقتی کامنتای خودم رو می ذاشتم متوجه کامنتای آقا مدیره شدم. الان خوندمشون، مطلب ِ جدیدتون هم خوندم. اینجور که بوش میاد همه نظرایِ شخصیشون 180 درجه با هم متفاوته، خدا رحم کرده من بی سوادم وگرنه اینجا می شد میدون ِ جنگ، اما خوب حالا استثنائن این جلسه میام وساطت ولی دفعه بعد یکی باید جلو خود ِ منو بگیره ها! شوخی کردم :) راستی مثل ِ اینکه ولنتاین امروز بوده من خبر نداشتم :( بگذریم، من نه معنی ِ استراتژی رو می دونم و نه ترانزیت رو... در مورد ِ صحبتهای شما و آقا مدیره می خوام نظر ِ خودمو بگم.

پريا

عاقل بودن و فرزانگی ِ ماها چه قدرتی می تونه داشته باشه؟ وقتی پولی نداریم نمی تونیم کاری از پیش ببریم و همه می دونیم چرا... پس اینجاس که به حرف ِ علیرضا می رسیم... خلاصه آخرش به این می رسیم که اونی که می خواد کاری کنه پول نداره و اونیکه پول داره نمی خواد کاری کنه، خدا یه پولی به اولی بده و یه عقلی به دومی... این میشه تسلسل ِ نمی دونم چی چی... پس هم مهدی درست می گه هم علیرضا و درس ِ امروز به پایان می رسه... راستی گفتم امروز! من دیشب نتونستم بیام آنلاین، آخه استفاده از هر چیزی که خرج داره تو خونه ما کوپنیه و منهم کوپنم دیشب تموم شد و نشد بیام آنلاین این کامنتها رو بذارم. الان ساعت 9:25 صبحه، هنوز نیومدم آنلاین، چون وقتی مطالب رو با هم بخونم گیج می شم... تولدت مبارک، دوست دارم امروز آرمان غافلگیرت کنه و یادش نرفته باشه. حتما ً بنویس که امروز چی کار می کنه. راستی خدا بخواد به زودی از شرم خلاص می شین، شاید به زودی برم سر ِ کار... دعا کنین جور بشه. فعلا ً (این کامنت آخری سرویسمون کرد‌:(

علیرضا

سلام در پاسخ به خانم پريا بايد عرض کنم بحث اصلا سر علم بهتر است يا ثروت نيست. بحث سر اينه که ما هر دو معتقديم با علم ميشه ثروت رو بدست آورد ولی در مورد نحوه عملکرد مشکل نظری داريم. مخلص شما خانم گل هم هستم. شما هميشه من رو شرمنده ميکنيد. با عقل ميتونيم پول رو بدست بياريم. همه چيز در مقابل خواسته انسان تسليم ميشوند. من يک سخنی از ناپلئون رو هميشه تو ذهنم دارم و به اون ايمان دارم که غير ممکن غير ممکن است