مشغول کاری...

اونقدر مشغول کار می شی که وقتی سرت رو بلند می کنی و به خودت میای اطرافت رو خالی و ساکت از آدمهایی می بینی که زمانی آرزو داشتی در لحظه لحظه زندگیت حضور داشته باشن و سهیم باشن.. کار نیمه تمومه و باید دوباره خودت رو مشغول کنی اما حالا این افکار درد آور و ناراحت کننده ولت نمی کنن.. به گذر عمر فکر می کنی ! به کارهای نیمه تمومت ! به اهدافت که حتی نزدیکشون هم نشدی.. به آدمهای پستی فکر می کنی که بطور غیر مستقیم مانع از رسیدن تو به اهدافت شدن و همچنان میشن.. به آرزوهای کوچیک اونها و حسادتهای کوچکترشون... به مجوزها و کاغذ بازیها به آدمهایی که قدشون کوتاهه و برای اینکه منظورشون رو به گوش تو برسونن مجبوری مرتب براشون دولا بشی تا عریضشون رو به تو برسونن ! به اتومبیل گرون قیمتی که ظهری مقابلت می پیچه.. به پژویی که پشت سرت تصادف کرد و تو صحنه تصادف رو از آینه دیدی به راننده تاکسی که مثل حیوونها فرمونو ماشین رو روی مسیر توگرفت و تو از شدت عصبانیت دستت رو روی بوغ گذاشتی که ( هوششش‌! حیونن !) و اون کمال پر پررویی پاش رو ترمز گذاشت و تو مجبور شدی کارهایی بکنی که راننده تاکسی کمی احساس ناامنی که تو حس کردی بفهمی اما متاسفانه نشد و و و ... ساعت نزدیک دوازده و تو باید تا صبح بخونی.. بنویسی .. بسازی و البته سر قرارهات و برنامه هات و پروژهایی باشی که می دونی حاصلی برای تو نداره مثل زندگیت که متعلق به تونیست ولی ازش برخورداری ...

/ 0 نظر / 19 بازدید