روز هفتهم... داستانک !

امروز روز هفتهم ه... من امروز به خيابون رفتم و مدت زيادی رو قدم زدم...
روز عجيبی بود...
مردم رو با دقت نگاه می کردم... و تفاوت رو بين خودم و اونها احساس می کردم..
تفاوت من نشانه برتری من نبود... من کاملا با اونها فرق می کردم..
مردم کاملا متفاوت نگاه می کردند..کاملا متفاوت راه می رفتند... و متفاوت حتی فکر می کردند
من زمزمه افکارشون رو از نگاهشون می خوندم...
من طور ديگه ای بودم... خيلی متفاوت...
از اين تفاوت احساس عجيبی می کردم... احساس می کردم روی نقشه جهان راه می رم.. نه روی خيابونها...
درون مردم رو می ديدم... اونها چيز زيادی نمی خواستند... ليوان آب ... يه بوسه... يه غذای گرم.. يه حقوق مناسب يه موفقيت... يه دوست پسر... يه همراه...
مردم خيلی ساده و کم توقع بودند ... ومن خيلی آسوده !


شمشيرها

سربازها روبرروی هم در دو طرف دشت ايستاده بودند...
پاييز آغاز شده بود و نسيم سرد و خنکی می وزيد... (بوی مرگ احساس می شد)
سربازانی که درشرق ايستاده بودند با شمشيرهايی نو ، بسيار ورزيده می نمودند

وسربازانی که در غرب ايستاده بودند بی حال و نا توان می نمودند و گويی انتظار مرگ را می کشيدند...

جوان از پيرمرد پرسيد : تو می گويی کدام پيروز خواهند شد
پيرمرد با صراحت گفت : غربيان !
جوان : چرا ؟
پيرمرد با لبخندی تمسخر آميز جواب داد: شمشيران سپاه شرق را من ساختم... !
جوان : آهسته زمزمه کرد... اميدوارم شرقيان پيروز شوند...
پيرمرد پرسيد : چرا ؟
جوان با صدای لرزان گفت : پدرم در بين آنهاست ...

جنگ به پايان رسيد ...
سپاه غرب پيروز شد...
پيرمرد بيش از يک سال زندگی نکرد
پسر جوان ، درسی بزرگ گرفت ، بايد بيشتر انديشيد...

دوست داشتم امروز بيشتر بنويسم ولی ... ترجيح می دم فعلا کمی در سکوت حرکت کنم... تا سر فرصت دوباره شروع کنم...

/ 2 نظر / 11 بازدید
گلپونه

سلام... تو جشن يک سالگی یکی شدن ما شرکت نمی کنيد؟

elahe

سلام اقا مهدی.... ایشالا که حالتون خوبه؟ نمی دونین این شبایی که نمی تونم بیام اینجا چقدر دلم واسه اینجا تنگ میشه... وقتی ام که میام نوشته های جدید و میبینم از شوقم نمی دونم کدومو اول بخونم.... روز شانزدهم و هفده رو با هم خوندم.... راستش زیاد عمیق نتونستم بخونم فقط داستانهای کوتاه و فهمیدم..... ذهنم کار نمی کنه.... دلم بد جوری گرفته.....برام دعا کنین از وضعیتی که توشم زودتر نجات پیدا کنم.... قول میدم واسه همه اون نوشته هایی که کامنت نذاشتم باز بیام و بنویسم... الان فقط دارم به اهنگ وبلاگ گوش میدم.......ببخشید کامنت امشبم اصلآ به نوشته ها ربطی نداشت فقط دوست داشتم بدونین با وجود شرایطم تو این چند وقت هنوزم به اینجا سر میزنم.... مواظب خودتون باشین....با ارزوی سلامتی و..... الهه << خدايم خدايم آه اي خدايم.... صدايت مي زنم بشنو صدايم.... شكنجه گاه اين دنياست جايم.... به جرم زندگي اين شد سزايم... آه اي خدايم بشنو صدايم.. مرا بگذار با اين ماجرايم... نمي پرسم چرا اين شد سزايم... آه اي خدايم بشنو صدايم...>>