روز سی و پنجم...

سلام ...

دو روزه که دقيقأ در تعقيب يه موضوع جالب هستم...
بايد موضوع مهمی رو به شما بگم من کمی ذهنم پراکندگی موضوع داره ... و البته احساس می کنم اين دليل بر ضعف من نيست ..
من فقط احتياج به تمرين دارم...
در هر صورت بايد توضيح بدم... مدتيه درگير يه موضوع مهم هستم که ذهنم رو مشغول می کنه...
و در عين حال تا به حال حاصلی برام نداشته...
کمی احتياج به فرصت دارم... تا شما رو با موضوعات جالبی که به زودی در اختيارتون می ذارم شگفت زده کنم...
ذهن ما چه کارهای که نمی تونه بکنه...
من چند تا از سخن رانی هام رو آماده کردم ولی احساس کردم جالب نيستند اونها رو تو بلاگ بذارم
چون براشون پايانی قرار ندادم.
در هر صورت می تونيد کسايی که علاقه دارند به سخن رانی هام گوش کنند می تونند
امروز يکيشون رو از < اينجا > دانلود کنند...

شناخت

هميشه فکر می کردم برای شناختن آدما بايد خيلی تلاش کرد
ولی وقتی با صداقتم ابرهای اطرافت رو کنار زدم
ودوباره نگات کردم
وای ی ی ی خدای من ...

1000 ساله که می شناسمت.


/ 5 نظر / 2 بازدید
fatima

وبلاگ خوبی داری...موفق باشي....به منم سر بزن...خوشحال می شم

Anahita

ممنون که بهم سر زدی ولی راه حلی که واسه مشکلم داده بودی جالب نبود.

parisa

من آدمای دورو برم رو دير شناختم الان تنهام.... از خودم میپرسم این همه اعتماد لازم بود؟؟؟ هیچ وقت کسی رو ۱۰۰٪ نخواهی شناخت... مرسی بهم سر زدی

aryo

سلام دوست عزيز ...بحث سختيه شناختن انسانها شايد هم شناختن خود... از اين که سرزدی ممنونم منتظر بحث جديدت هستم

sanaz

در مورد شناختن خيلی خوب گفتی...منم مثه تو هستم...به من سر بزن