روز يازدهم...ه

امروز هم دير از خواب پا شدم...
احساس می کنم ذهنم يه برنامه ريزی اساسی می خواد بايد رو خودم کار کنم .
حامد تقريبا تمام ذهنم رو به هم ريخته .. شايد برای مدتی ديگه بهش درس ندم...
من برای تمرين و تقويت ذهنش پيشش می رفتم ولی اون داره از من برای نوشتن مشقهاش يادگيری رياضی ، درس زبان ... وخيلی چيزهای ديگه استفاده می کنه...
امروز با جديت بهش گفتم..." تو يه چراغ جادو داری که می تونه تو رو به خواسته ها و آرزوهات برسونه...
اين آرزوها می تونن نوشتن مشقها و تمرينات رياضيت باشن ... می تونن نمره قبولی باشن می تونن خوشبختی باشن...انتخاب با تو... من روزی 3 ساعت وقت برات گذاشتم می تونی از اين 3 ساعت برای حل تمرينات رياضيت استفاده کنی و يا می تون از من برای تقويت ذهن و بهبود سلامتيت کمک بگيری...
تو انتخاب می کنی ..."

از طرفی چون مادر حامد صلاحيت مشورت نداره من همه چيز رو به عهده حامد گذاشتم و باهاش مثل يه آدم بزرگ صحبت می کنم...

بی تصميمی حامد و خانوادش من رو ديونه کرده...
می گن حامد دستخطش خوب نيست ... می گن حامد نمی تونه راه بره... می گن حامد....
از نظر من حامد قبل از اينکه ارزش راه رفتن و زندگی پيدا کنه بايد مغزش ترميم شه ... از نظر من ذهنش پر ويروسه...
دستورهای غلط ذهنی زيادی در ذهنش وجود داره که من رو متعجب می کنه...
ازش می پرسم در 18 تا چند تا 2 تا وجود داره....
می گه 3 ، 6 تا 18 تا .... می گم منظورت چيه 3 ...6 تا 18 تا .... من که نمی گم تو 18 چند تا 3 هست...
18 تقسيم بر 2 .... چند می شه... دوباره تکرار می کنه 3 ... 6 تا 18 تا ... و وقتی بهش نگاه می کنم ... می گه 15 تا ... می گم چی 15 تا ؟ می گه ببخشيد 10 تا .... می گم حامدددد هيچی نگو...!!

انقدر ادامه می دم تا ، تازه متوجه منظورم بشه... حامد حافظه کوتاه مدت ضعيفی داره
تقاط عطف جمله رو درست درک می کنه ... از کل جمله من فقط می تونه يک کلمه بفهمه و من بايد خيلی وقتها ساده صحبت کنم تا متوجه منظورم شه...
براش 18 تا دايره می کشم و بعد می گم 2 تا 2 تا جدا می کنم وازش می خوام بشمره...
من متوجه شدم حامد حافظه تصويری خوبی داره و مطالب رو اگه براش در ترسيم کنيم می تونه با کمی دقت مطالب رو بفهمه...

بزرگترين مشکل حامد آرامشه...وقتی تلوزيون نگاه می کنه به آرامش می رسه...
وقتی چيزی می خوره به يه خلصه می ره و احساس آرامش می کنه.. چون وقتی تنهاست خود آزاری می کنه... و هرچی من ازش می خوام که تنها باشه وبيشتر فکر کنه متوجه منظورم نمی شه و باز دوست تلوزيون تماشا کنه...
8 ساعت از وقتش رو مدرسه می گيره که به نظر من هيچ ارزشی نداره و رفتار نا درست مدرسه حتی اعتماد به نفس حامد رو از اون می گيره..
روزی بيشتر از 4 ساعت وقتش با تلوزيون می گذره...
حداقل 8 ساعت می خوابه ...
و فقط چهارساعت وقت حامد باقی می مونه که من 3 ساعتش رو اشغال کردم...
و يک ساعت باقی مونده هم مصرف تکاليف مدرسه می شه.

در مورد تحقيقاتم بايد بگم که کمی متوقف شده ... چون خودم هم احساس خوبی ندارم...
شايد فردا تمام وفتم رو بذارم روی ذهن خودم... من بجز حامد و چند دوستی که از طريق ايمل با هم مکاتبه می کنيم هيچ دوستی ندارم و اين موضوع کمی من رو ناراحت می کنه...
ديروز آرزو می کردم کاش می تونستم با يه نفر بشينم و يه نسکافه بخورم... دوست داشتم بخندم ، دوست داشتم حرفهای عادی بزنم دوستداشتم فقط کمی وقت بگذرونم...
با وجود تمام دانشی که نسبت به ذهن خودم دارم و هر لحظه می تونم هر نيازم رو مديريت کنم ولی از اين مديريت و کنترل (خودم) راضی نيستم. و احساس می کنم... I MISSED MY LIFE زندگی فقط کمک به ديگران و فهميدن حقايق نيست ...
ديروز خواب يکی از دوستهام رو ديدم ... خواب ديدم با هم رفتيم خريد ... وقتی بيدار شدم احساس کردم کمی آروم شدم.... قبلا هم اينطور توی خواب درمان شدم...
وقتهايی که دلم می گيره ونمی تونم گريه کنم ، توی خواب گريه می کنم...

چقدر گفتن اين حرفها آرومم کرد... آه ه ه ه....

/ 0 نظر / 8 بازدید