روز بيست و يکم...

ديروز يه يادداشت روی بلاگم بود که باعث شد کمی فکر کنم...
قبلا هم اين جمله رو از يه نفر شنيده بودم... ويراستارم...اون بعد از خوندن اولين کتابم و شنيدن بعضی حرفهام ، به من گفت نابغه
ولی اون موقع من يه آدم معمولی بودم ... ولی اينقدر اين اسم رو به من نسبت داد که من باور کردم که می تونم کاری کنم و شروع کردم به کار کشيدن از کله ام..
وبعد از مدتها دوباره يه نفر ديگه اين نسبت رو به من داد... خيلی خوشحال شدم و جملش رو بارها خودم...

امروز به خونه حامد نرفتم... و امروز هم ترجيح دادم حامد استراحت کنه... يک هفته بود که به شدت تمرين می کرد...
امروز بيشتر وقتم رو به جمع بندی داده هام کردم...
اونقدر پخش و پلا نويسی کردم که برای جمع کردن داده ها و ايده های ذهنيم فرصتی نداشتم
طرحهام در مورد لباس..مدلهايی که برای مدارس و آينده طراحی کرده بودم... داستانهام... تخيلاتم... اختراعاتم...همه چيز رو مرور کردم...

امروز هر چی تو کله ام بود رو جمع بندی کردم...
احساس می کنم دارم سر نخ رو گم می کنم... وارد شدن به سخت افزار ذهن اطلاعت خوبی به من داده
ولی يادداشت برداری از مطالب و ايده ها کار سختيه و از طرفی احساس می کنم دارم وارد جهل مرکب می شم... يادگيری زبان بدون حضور در محيط... خيلی سخته...
من مثل کسی هستم که داره همه چيز رو باهم قاتی پاتی می کنه...
من دارم روی ذهن کار می کنم و خيلی از مطالب و تئوريها از ذهن خودم تراوش می کنه... و بر اساس اصل نسبيت ... می تونم نسبت به جايگاه و تجربيات خودم بحث و گفتگو کنم... هر چند بارها جايگاه خود رو تغيير دادم و سعی کردم گاهی اوقات يه چيز ديگه باشم... ولی به تنهايی همچنان درجا می زنم..
بايد از ديد ديگران هم به مطالب ويافته هام نگاه کرد...
بعضی وقتها دوست دارم يافته هام رو تدريس کنم وگاهی به بحث بذارم
بعد برم سراغ يافته های بعدی تا يافته های قبلی تو ذهن خودم گم نشه... ( چون ما زمانی جستجو می کنيم که چيز رو احتياج داشته باشيم و شايد ديگه بعضی از يافته هام هرگز در زندگيم به دردم نخوره..)
احتمال می دم بعضی از يافته هام علم روانشناسی (مخصوصأ بالينی ) رو به کلی متحول کنه... چند تا ايده بسيار جالب هم دارم که فقط فرصت تکيملشون ندارم و از طرفی فکر می کنم کسی به جز خودم نتونه درست اونها رو عملی کنه و فعلا ساکتشون کردم ...(ولی می ترسم دير بشه بايد بنويسمشون يا ثبتشون کنم.)


چند سال پيش آرزو داشتم دانشگاه ها کنکور نداشته باشن:

دانشگاه آزاد از سال ديگه کنکورش رو برمی داره و به نظر من اين کار دانشگاه آزاد جهش زيادی در توسعه در ايران بازی خواهد... هر چند به نظر من دانشگاه آزاد خيلی دير اين کار رو کرد ولی خوب ...
اينکار قدرت انتخاب دانشجوها رو افزايش می ده .. مدرک گرا ها می رن دنبال رشته های آسون و افرادی هم که ميل به رشته های تخصصی دارن سراغ رشته خودشون می رن.. پارسال اعلام شد 200 هزار نفر از شرکت کننده ها از ترس کنکور اصلا در کنکور شرکت نکردن ..
البته به نظر من هر کسی که پول برای تحصيل در هند يا چين (هر کشوری بجز ايران) داشته باشه خيلی اشتباه می کنه که در ايران درس می خونه... (چون هزينه ها يکسانه و کيفيتها بسيار متفاوت و بهتر از ايران)
در هر صورت باعث خوشحالی من شد .. ولی من همچنان مايل هستم در خارج از ايران درس بخونم...
يادش بخير..
اولين دوست دخترم که خيلی دوستش داشتم به خاطر اينکه من دانشگاه شرکت نمی کردم من رو ول کرد (هر دوتامون ديپلم داشتيم ) خودش 3 سال پشت کنکور نشست و درس خوند آخر هم نتونست بره دانشگاه ، خوشحالم که از سال آينده می تونه راحت بره دانشگاه...بيچاره پول زيادی صرف کلاسهای کنکور می کرد... خيلی دوستش داشتم...اميدوارم موفق باشه..
اون معتقد بود دانشگاه جاييه که به آدم ارزش و اعتبار می ده ولی من معتقد بودم ...اين خود انسانه که تعيين می کنه ارزشمند باشه يا نه... و دانشگاه فقط باعث می شه آدمها در رسيدن به اهدافشون سريعتر و بهتر عمل کنن. خيلی دوست دارم هاروارد آمريکا(بزرگترين و بهترين دانشگاه آمريکاو دنيا) رو ببينم خيلی دوست دارم ببينم تفاوت من با يه دانشجوی هارواردی چيه و اونها چطور به دنيا نگاه می کنن ؟

درمورد زبان انگليسی هم دارم بدجور به هم می ريزم... لغتهای زيادی رو فراموش کردم... وقت زيادی برای تداوم ندارم... خوندن انگليسی بدون به کار بردن لغتها کمی سخته... چون من به زبان فارسی فکر می کنم و شايد بيش از 10 ساعت مداوم ذهنم درگير کلمات فارسی هست لغات انگليسی خيلی از دسترسم خارج می شه ...وهر چی بيشتر بيدار می مونم کمتر فرصتی برای يادگيری پيدا می کنم...
و هدفهام هر روز به هم گره می خورن ...
تعجب می کنم بعضی از آدمها از بی کاری حوصلشون سر می ره..
من وقت گير بيارم فقط می خوابم...
( و جالب توجه خودم که فعلا از اين همه کوه کندن يه قرون هم پول گيرم نه اومده...)
بعضی وقتها به سرم می زنه مشکل طوفان چارلی رو تو اون سر دنيا حل کنم (!) شايد بتونم از ايده ام کمی پول در بيارم.. آمريکاييها می خوان دمای کره زمين رو پايين بيارن....( سناتور کاليفورنيا)
ولی من چند تا پيشنهاد ديگه دارم...
ساختن کوه تو بعضی از نقاط آمريکا می تونه کمک زيادی کنه...
يا اينکه با استفاده از انرژی خورشيد و به هم زدن ترکيب گاز اون منطقه ....
البته چند تا ايده ديگه هم دارم که ارزونتر ه !
مثلا می شه نيم نگاهی به نانو نکنولوژی کرد چون رطوبت هوا در آسمون امريکا بيش از حد معمول به حجم و توان انرژی اتمسفر اضافه می کنه...و با نانو و طراحی چند مدل از مولکولها و با استفاده از انرژی خورشيد در يک ارتفاع مشخص از اتمستر...برای کنترل گردباهای عظيم آمريکا کاری کرد..
کاش دستم به دستشون می رسيد !
دارم تلاش می کنم جايی تو اين دنيا برای خودم باز کنم...

راستی تا يادم نرفته اين رو هم بگم من زمانی در حال طراحی يه دنيای کوچيک در ذهنم بودم (شدنيه)
من در حال طراحی يه جزيره (انتخاب جزيره ...) بودم و سعی می کردم اين جزيره رو در ذهنم ترسيم کنم و شبها که می خوابم به اون جزيره که خودم در خودآگاه با دقت تجسمش کردم و با تمرين به ناخودآگاه فرستادم برم.. (می شه اين کارو کرد) تا لااقل در طول روز که وقت استراحت ندارم به اون جزيره برم و اونجا تفريح و استراحت کنم... البته به نظرم بشر به علت کثرت کار تا 10 سال آينده مجبور خواهد بود که اين کار رو انجام بده...من در مورد مکانيزم خواب مدتی تحقيق کردم... مکانيزم بسيار جالبی داره و می شه با تمرين کنترلش کرد...
(چند وقت پيش ژاپنيها ادعا کردن که دستگاهی ساختن که می تونه باعث بشه ما خوابها خوش ببينيم...
من دستگاه رو نديدم و حتی مکانيزمش رو نمی دونم
ولی حدس می زنم يه عينکه که يه لامپ آبی رنگ داره و اين عينک نور ضعيفی رو به شبکيه چشم ارسال می کنه
( ما خواب رو روی پرده شبکيه و براساس بعضی پالسهای ضعيفی که شبکيه زمان استراحت به ذهن می فرسته می بينيم) ( اين يه فرضيه است ثابت نشده )
وتحريک اين نور ساده آبی رنگ ..باعث می شه ذهن ما خاطراتی که (رمانتيک که از طيفهای آبی و آرامش برخوردار هستند در شبکيه مدلسازی کنه و ببينه... با چند تا آزمايش ساده می شه دستگاه رو طراحی کرد
وفکر می کنم ژاپنيها پول خوبی به جيب بزنن.

راستی يه مقاله درمورد پلی استيشن 3 خوندم که کمی من رو هيجان زد کرد...
شرکت سونی (ژاپن) جهش عظيمی کرده و به نظر می رسه بعضی از کارترهای ژاپنی برای شکه کردن دولت آمريکا و شرکتهای بزرگ آمريکايی برای کنترل قيمت نفت دست به حرکات جالبی زدن...و بعضی از کارتهاشون رو دارن رو می کنن تا آمريکا متوجه رقبا باشه... شايد هم اين شرکها دارن آمريکاييها رو مجبور می کنن که برای تندتر شدن روند پيشرفت ...بيشتر حرکت کنه... آمريکاييها خيلی کند و پر خرج پيشرفت می کنن و به شدت درگير رفاه اجتماعی هستن...
بعضی از کشورها چند ساله به سرعت در حال پيشرفت هستند و نتايج تحقيقاتشون رو زياد مطرح نمی کنن
آمريکا بی دليل به کشورهای خاور ميانه حمله نکرده و من احساس می کنم آمريکاييها نگران ارزش سهامهاشون هستند...

دنيا در حال پيشرفته... اونقدر کار برای انجام دادن داريم که حتی فرصت شمردنشون رو هم ندارم...
بجنبيد ايران بايد پيشرفت کنه...
بايد برم بخوابم ... (بهترين تفريح من !)
حالا که می خوام بخوابم دارم به اين فکر می کنم که يواش يواش فکر کردن روهم يه جوری به خوابم انتقال بدم وزمانی که می خوابم فکرهام رو انجام بدم و زمان بيداری... مشغول کارهای عمليم باشم...
می شه بگين کی از بيکاری حوصله اش سر رفته ؟ تا کلی کار بريزم سرش !

شب بخير..

/ 4 نظر / 2 بازدید
پريا

سلام مهدی، خیلی افسوس می خورم که نمی تونم توضیحاتی که در مورد ِ یافته هات (مدار) می دی بفهمم، تو جدی انتظار داری منیکه علوم انسانی خوندم و از شیمی و فیزیک و ریاضی فراری بودم با چند خط توضیح ِ کتبی درک کنم چی می گی؟ بگذریم، می خوام یه چیزی رو ازت بپرسم، شاید بتونی جواب بدی، اتفاقا ً تو مطلب ِ قبل هم در موردش نوشتی، راستی تو رو خدا مهلت بده! من دیروز نشد بیام، این خیلی بی انصافیه. می دونم تو به خاطر ِ من آپ نمی کنی، اما خیلی سخته مطالبت، مشکل طولانی بودنشون نیست، تازه می خوام بحث کنیم، نه اینکه تو یه طرفه تند تند بنویسی :( آها، داشتم می گفتم. من خیلی وقتها که می خواستم صبح از خواب زود بیدار شم حتی بدون ِ استرس و کوک کردن ِ ساعت درست همون ساعتی که می خوام بیدار می شم، بدون ِ اینکه به مغزم سپرده باشم که باید بیدار شم! باور می کنی؟ تو فکر می کنی مغز ِ ما چه قدرتی داره که بدون ِ اینکه شب که می خوایم بخوابیم به مغزمون بسپریم که در چه ساعتی هستیم و در چه ساعتی در روز می خوایم که بیدار بشیم و اون خودش درست راس ِ همون ساعت ما رو بیدار می کنه؟

پريا

می دونم باید یه رابطه ای باشه، می دونم یه قدرت ِ فوق العاده ای هس، اگه برا خودم پیش نیومده بود باور نمی کردم، اما حالا می فهمم که ما نسبت به عقل و قدرتمون نادونیم، تو اینطور فکر نمی کنی؟ نظرت رو خواهش می کنم بگو. من احتیاجی به تمرین ندارم!!! بهت هم گفتم، حتی به مغزم هم نمی سپرم که باید بیدارم کنه (مثلا ً چون ساعت کوک کردم) و شاید 2-3 دقیقه قبل خودم بیدار می شم (گاهی هم به خطا 1-2 ساعت قبل بیدارم می کنه). در مورد ِ عصبانیت بگم فرضیه ات (اگرچه من سواد ِ فیزیک و بدن ِ انسان رو ندارم) به نظرم درسته. اینو دقیقا ً دیشب تجربه کردم، وقتی که خونمون (طبق ِ معمول) دعوا بود، به حدی تنفر و ترس و عذاب و وحشت و حرص... داشت تنمو می خورد که فکر کردم اگه نتونم کنترلش کنم سکته می کنم، سکته نکردم اما فهمیدم چه آینده ِ شومی واسه خودم رقم زدم. من این کار رو نکردم، اصلا ً تو اون دعوا دخیل نبودم، اما به حدی عصبی شدنم زیاد بود که همون آن آسیبش رو به تنم حس کردم و آینده ام رو دیدم، همون فردایی که از عصبی شدن ِ امروزم اختلال ِ شدیدی تو اعضای بدنم پیدا می شه،

پريا

من دیروز و امروز نتونستم جلوش رو بگیرم، چون محکومم به این زندگی، ولی فردا چی؟ چرا باید فردا به خاطر ِ رعشه ای که دیشب به همه وجودم غلبه کرده بود مریض بشم؟ هزار درد پیدا کنم و وقتی به دکتر مراجعه می کنم بگه از اعصابته...؟ مهدی تا می تونی سعی کن درگیر نشی (شاید مجبور به تعامل با خانواده ات و کسایی که تو مصاحبت باهاشون مشکل داری نیستی، اما من هستم) شاید هر کسی بیاد کامنت ِ منو بخونه باهام مخالفت کنه، اما من نظرم همینه، نمی تونم به خاطر ِ احترام و مدارا با پدر مادرم فردا دیوونه بشم! راستی می گی رابطه ات با پدر و اطرافیانت چطوریه؟ در مورد ِ نوشته جدیدت باز هم از اصل ِ نسبیت و جهل ِ مرکب حرف زدی... ترجیح می دم نپرسم چون حالیم نمی شه. شاید ناراحت بشی که نمی پرسم، اما جدی می گم! می دونم سخته، خیلی سخت.

پريا

دانشگاه ِ هاروارد! تو انگلیسیت به حدی هست که فیلم رو خوب بفهمی، مگه نه؟ اگه اینطور باشه و دیالوگها رو گوش کرده باشی می بینی برخلاف ِ فیلمبرداری ِ حرفه ای اصلا ً دیالوگ ِ آنچنانی ندارن و خیلی هم ساده است، منظورم رو می فهمی؟ آخه ما انتظار داریم اونا مریخی حرف بزنن و با ما خیلی تفاوت داشته باشن، اما درست مثل ِ ترانه های خیلی از موزیکهاشون که مثل ِ ماست اونا هم افکارشون با ما یکیه و مثل ِ ویدئوهای موزیک هاشون چیز ِ عجیب غریبی ندارن، در مورد ِ دانشگاه هم بهت بگم اصلا ً فکر نکن که حالا چون "هاروارده" مخ ها می رن توش و تو باهاشون فرق داری، البته می دونم همه اینارو خودت می دونی نابغه! (اینم سومیش :) خوشحالم که هدف ِ بزرگ و مهمی واسه خودت دست و پا کردی. در مورد ِ بقیه مطلبت ترجیح می دم بحث نکنم. شب به خیر