ذهنیت من ...

دریا : کشش                                                                                                    قهوه : فقط با طعمه فندوق وانیل
غرور : قماری که همیشه چه وقتی داشتم چه وقتی نداشتم باختم
مدرسه : توالتی که هیچ وقت نتونستم خوب خودم رو توش خالی کنم... همیشه نصفه و نیمه قوانین رو می شکستم ، شاید به این دلیل که همیشه کسانی بودند که از این بابت از من جلو تر بودن و البته از این بابت همیشه متاسفم.
دفتر مدیر : جایی که دوره ابتدایی کمتر گذارم به اونجا افتاد! دوره راهنمایی مرتب به اونجا فرستاده می شدم ولی یاد در  آبخوری یا در حال گذروندن زنگ ورزش در  راهروها چرخ می زدم ، و دوره دبیرستان ، همیشه اونجا پر از ازدهام بود و من در بین اون جمعیت ، فقط یک بخش از هنجار دبیرستان بودم

قورمه سبزی : یه حادثه عجیب در زندگیم بود ، وقتی برای اولین بار مادرم توضیح می داد که این سبزیهای بد بو (چس ملخ)  که اینطور بقل هم متراکم شدن دست و پای سوسک و مورچه و چس ملخهای مرده نیست ، اونا سبزی هستن و وقتی اولین بار خوردمش هنوز باورم نمی شد که یه غذای واقعی خوردم ! مثل کوک سبزی ...
ریاضی : عشقی که همیشه باهاش سوءتفاهم داشتم و هرگز نتونستم یه معلم واقعی پیدا کنم ، تا راه درست برقراری ارتباط باهاش رو یادم بده.
آهنگ: اولین محدودیتی که برای خودم بوجود آوردم و اولین محدودیتی که برای اولین بار در زندگیم شکستم
ماه رمضون : زولبیا ،  صفهای طولانی ، گوش فیلهای خوشمزه ...گرسنگیهای طولانی ، خستگی ، بی حالی
استخر : آرزوی کودکیم که وقتی برای اولین بار خفه شدنش رو تجربه کردم ، تبدیل به یه کابوس در دوران نوجوانیم شد ، ولی بلاخره باهاش کنار اومدم
روزنامه : دوران نوجوانیم هفته نامه سینما ، دوران بعد از نیمه جوانیم جامعه مدنی ،دوران حالم همشهری !
کودکی : کابوسی که تموم شد ، ولی بعضی وقتها باز خوابش رو می بینم...
دروغ : بعضی وقتها واقعأ دوستش دارم
لیسانس : آرزوم بود ولی دوران دبیرستان فراموشش کردم
دکتری : احساس خاصی نسبت بهش دارم ، نمی دونم چرا حس می کنم یه روزی بدستش میارم !!
فوتبال: مثل سیاستمون ، فن آوریمون ، دانشگاهامون ، تولیداتمون ، تفکراتمون .. بی ارزشه
قانون : فقط راهنمایی رانندگی
پرواز : ترجیح می دم کمترش استفاده کنم
اشک : تا قبل از قسمت آخرین پریزن بریک یه آرزو بود ، فکر کنم 5 دقیقه آخر سریال برای مایکل اشک ریختم
ازدواج : کابوسی بود که مادرم برام ساخته بود و من از بین بردمش
وبلاگستان : فکر می کردم فضای بی نهایت باز و جذابیه
شب : همیشه بیدارم
عشق : تلخ ترین تجربه ها در عمرم
هلو : از نوع آدمیش به پستم نخورده ولی میوه ایه که حتی می تونم به عنوان کادوی تولد به همسرم بدم !
تحصیلات: اختلافی که همیشه بین من و پدرم بوده و همواره باعث شده به این بهانه دیگران خانواده ام رو سرکیسه کنن.
خارج : دوران کودکیم فکر می کردم فقط بجز ایران یه آلمان وجود داره و یه خارج ! که بعدها که کمی بزرگترشدم حدس زدم خارج باید کشوری مثل آمریکا باشه که احتمالأ شورلتها و کادیلاکهای بزرگی که تو فیلمها می سازه متعلق به اون کشور وارد مدرسه که شدم ، شوروی و عراق و انگلیس هم به اونها اضافه شدن البته اسم این سه تا کشور رو تو درسها یادنگرفتم ، صبحها تو مراسم صبحگاهی علیهشون شعار می دادیم.
خواب : همیشه در موردش تحلیل می کنم ، واقعأ خواب یک بعد از زندگی ما آدمهاست ؟! یا فقط باید بالش رو گذاشت زیر سر و پتو رو کشید سرمون؟
پیتزا : دوران کودیک چیز جدیدی بود که فکر می کردم شبیه پیراشکی باشه ، اما بزرگتر که شدم این معما برام واشکافی شد ، مخلوطش رو دوست دارم ، از نوع لیمو ترش
اینترنت : حافظه عمومی که باعث می شه هر چیزی به راحتی درش تحریف نشه ، تنها امید من ... ، زندگی ، تجربه ، چت ، ارتباطات ، روزنامه ، نرم افزار ، خبرهای تازه ، هیجان...خرید خوب ، اطلاعات ، شکوندن شاخ قول ...
مجلس: یه مدرسه نیم بند برای دولتیها برای یادگیری قانون و تجربه سیاست ، در دوران کودکیم وقتی برای اولین بار مجلس رو از تلوزیون دیدم ، تا ساعتها متعجب بهش فکر می کردم ، برای اولین بار متوجه شدم آدمی که بهش می گن قانون گذار چه چهره ای داره و چقدر برام غیر جذاب بود.
سال 88: در طول تارخ زندگیم با این همه طنز سیاسی که این ور و اونور توزیع می شد روبرو نشده بودم که در این سال روبرو شدم.
کتاب : سرشاخه هایی از زندگی که گاهی به راه های خوش منتهی می شه ، گاهی به راه های تلخ و گاهی باعث می شه مدتها در حفره هایی که نویسنده برات حفر کرده بمونی... و از اینکه زندگی اینقدر می تونه تلخ یا شاد باشه متفکر بمونی ، مثل تپه های شنی...
کلم پلو : مادرم نتوست قانعم کنه که غذای خوبیه چون من فرقش رو با خورشت کرفس نمی دونستم و همیشه این دوتا رو اشتباه می گرفتم ، بوی بدی می ده ولی تغریبأ بی مزه اس ..
تقلب : بعد از اینکه ازش استفاده می کردم ، به معلمم می دادم می گفتم زیر میز پیداش کردم ،
ایران : از بس رگام براش قلمبه شده ، دیگه مغزم از کار افتاده...
گوشی مبایل : از سونی اریکسون دیگه نا امید شدم ولی فعلأ k750i داره کارم رو راه می ندازه
مادر: اگه خوشحال نباشه ، اگه حقوقش رعایت نشه ، اگه افسرده باشه ، مثل پدر می تونه به همون اندازه که پدر در نابودی سرنوشت فرزندانش موثره موثر باشه.
جومونگ: یکی از امیدها و بهانه های زندگی من برای داشتن حداقل اشتراکات فکری ، گفتگو و معاشرت با  پدر و مادرم
فمینیسم : دست آویزی برای سیاست مدارهای هرزه چه این طرفی چه اونطرفی...
همسر : اگر آماده زندگی باشه ، فوق العاده اس
لاغری : علاقه ای بهش ندارم ولی انگار در ذاتم هست
جراحی پلاستیک : در نوجوانی احساس می کردم باید انجامش بدم ولی در حال حاضر یک نوع درد می دونمش که بعضی ها به انتخاب خودشون ، خودشون و پولشون رو درگیرش می کنن.
تاخیر : دوست دارم نداشته باشم ، ولی متاسفانه فیفتی ...فیفتی همیشه باهامه...
کلاس : بهش فکر نمی کنم ، ولی یه زمانی مشغله ذهنیم بود...
تهران : یه پایتخت بی روح که به لطف قوانین سخت راهنمایی رانندگی و برخوردهای انتظامیش هر روزش بدتر از دیروزه
آنفلانزای خوکی: یه مانور پزشکی اقتصادیه برای تمرین جنگهای اقتصادی آینده
رژیم : فکر کنم معنی عربی /فارسیش بشه نظام
سبز : تجربه خوبی از این رنگ نداشتم ، اعتقاد داشتم ، رنگیه که هر وقت تیم ملی ایران برای مسابقاتش انتخاب می کنه می بازه ! مخصوصأ در مقابل سه رنگ ، سرخ ، آبی ، سفید ، برای همین رنگ مورد علاقه ام نیست و این رنگ رو مناسب هیچ چیز جز طبیعت  نمی دونم .
شغل :  وقتی بچه بودم با دستفروشی و سرکیسه کردن بچه های هم سن و سالم تجربه اش کردم ، ولی امروزه اونقدری می دونم که یه وظیفه اجتماعیه که بیشتر آدمها با کسب در آمد و استعمار دیگران به لجن کشیدنش
هویت اجتماعی : در کودکیم از دستش دادم
آرایشگری : یه هنر لذت بخش و بی نهایت بشر دوستانه که جلوه های ظاهری یه انسان رو می تونه به نهایت برسونه...

الگوگرفته از سایت زیگورات

/ 2 نظر / 13 بازدید
زیکی

vivaa

ادمیزاد

خیلی خوب بود!!! [نیشخند]