روز بيست و سوم...

روز بيست و سوم...

امروز روز بيست و سوم ه... حالم خيلی بهتر از ديروزه...
صبح تونستم کمی صبحونه بخورم... بعد هم رفتم جريمه های بابا رو پرداخت کردم... بانک برای اولين بار خلوت بود.!
من فعلا تو خونه بيشتر شبيه يه گماشته هستم ! تا يه پسر ارشد و يا يه نويسنده !!!
امروز تصميم گرفتم روی رومانم کار کنم... دلم می خواد زودتر کمی وضعم بهتر شه چون زندگيم خيلی دلگير کنند است...
25 سالمه و همچنان با اشتياق تلاش می کنم که بتونم يه درآمد ويه شغل خوب برای خودم پيدا کنم...
دلم برای امارات تنگ شده... دلم برای جزاير تايلند تنگ شده...
دلم برای رقصيدن تنگ شده...
دلم می خواد ساعت 3 صبح تو خيابونا قدم بزنم و از ته دل بخندم...
کاش می تونستم يه سفر برم...
زندگی اينجا خيلی سخته و هزينه ها خيلی بالاست...
دخترا خيلی بی تجربه و بچه هستند و مردها کمی بيش از حد ابله ... ! (منم يکی از اونا !)
خانواده ها همه جا حضور دارند وبرای کوچکترين رفتاری بايد به همه توضيح بدی...
هر چند برام اهميتی نداره ومدت زياديه که معاشرتم رو محدود کردم وکمتر با کسی معاشرت می کنم ولی در هر صورت بايد زودتر کاری کنم چون حتی جنسيت و مردونگيم رو دارم از دست می دم...
25 سالمه و هنوز نتونستم معاشرتی همراه با آرامش رو با کسی داشته باشم !
البته با گفتن اين مطالب مشکلی از ما حل نمی شه و بايد مثبت و اميدوار به فردا نگاه کنم و برای همين ترجيح می دم به نوشتن ادامه بدم
وبيشتر به فکر چاره باشم تا چريندن ( الکی حرف زدن) !
امروز هم باز بخشی از کتاب "من از تو بهترم ، چون ... " رو براتون نوشتم...
اميدوارم ازش لذت ببريد.

فرصتها

من از تو بهترم چون ...
ازهر اتفاقی يه فرصت خوب پيدا می کنم برای بهتر شدن ...
وقتی با رفتنت تيری به قلبم زدی بهم ياد دادی...
چطور می شه درد رو تحمل کرد...
وقتی دردش رو احساس می کردم فقط می تونستم گريه کنم
نه بخاطر رفتنت ،بخاطر خراب شدن آرزوهام
پاره شدن قلبم ،احساسهام، که به غارت رفته بود...
چه درس مهمی ، ياد گرفتم : نبايد اينقدر راحت با احساسات کسی بازی کنم...
نبايد قلب کسی رو به اين راحتی بشکنم...
و به خودم گفتم چه ساده همه چيز رو از دست دادم وباز مثل بچگی هام نمی تونم روپاهام بايستم
بازبه خودم گفتم ...
اين هم يه فرصت ديگه تا يه چيز بهتر بدست بيارم
پس ياد گرفتم خودم رو شفا بدم...
دوباره از هيچ به همه چيز رسيدم....
واين رو مديون تو هستم...
به اين ميگن معجزه...

لطفأ به اشکهام نگاه نکن
من از تو بهترم چون ...

وقتی تو شادی من هم سعی می کنم شاد باشم حتی اگه دلم گرفته باشه
ووقتی توغمگينی سعی می کنم کاری کنم که از غم آزاد بشی
حتی اگه دلم گرفته باشه وموقع خندوندنت خودم گريه کنم
فقط کافيه کمی قلقلکت بدم
اينطوری...
فقط خواهش می کنم وقتی می خندی به صورتم نگاه نکن چون دلم خيلی گرفته و نمی تونم جلوی اشکهام رو بگيرم...

/ 5 نظر / 7 بازدید
m

nasihatam bi asar nabodan:D.va o behtar az digari

leila

وقتی فکر ميکنم می بينم منم فقط به خاطر خراب شدن آرزوهام بود که گريه کردم به خاطر به غارت رفته شدن...خيلی سخته...

mery

والا چی بگم!!!!!!!! فقط به اين فکر ميکنم که کاش اينجارو زودتر پيدا کرده بودم. راستی يه چيزی: چرا ادميزاد اينطوريه؟ چرا قدر چيزايی رو که داره نميدونه و هميشه شکوه داره؟ تو قدر کنار خانواده و لذت در وطنت بودن رو نميدونی و من قدر ارامشی رو که تو يه کشور غريب دارم رو. کدوم بهتره؟؟؟

mery

در ضمن از اشناييت خوشبختم رفيق.

محمد

ممنون از اينه به وبلاگ من سر زدی !! بايد بم ه وبلات بسيار جالبه !!! اگر موافقی میتونیم متقابلا به همدیگه لینک بدیم. منتظر جوابت هستم.