روز بيست و چهارم...

دو روزی بود که مجبور بودم تو بيمارستان مراقب يکی از بستگانم باشم...
چيزهايی جالبی در بيمارستان ديدم که باعث شد باز فکر کنم.
بيمارستان دولتی X محيط عجيب و آلوده ای بود که از معماری بسيار دلگير کننده ای هم بر خورداربود ... جا برای استراحت يا مطالعه ... همراه بيمار و جود نداشت ...
محيط دستشويی ،امکانات غذايی ، هوای داخل اتاقهای بيمارستان ، پرستارها ، خدمه ... بسيار ناهماهنگ با محيط بيمارستان طراحی شده بود...
به نظر من پزشکان ما اولين کسانی هستند که بايد نکوهش بشن که در چنين محيطی کار می کنند ..

بگذريم ...
تو اين 2 روز من خيلی چيزها رو بهتر درک کردم ...معاشرت با دوستان قديميم و داييم ( که بيمار بود) باعث شد من مطالب زيادی رو ازرفار ذهن انسان يادبگيرم... من درمدت روی ذهنم متمرکز بودم و تمام گفتگوها و رفتار ها رو ضبط می کردم... که البته هنوز فرصت يادداشت کردنشون رو نداشتم... (من حافظه قوی ندارم ولی اصولی رو می دونم که با در نظر گرفتن نقاط عطف خاطره بخشهای مهمی از خاطراتم رو ثبت می کنم)

در مورد آرمان(حامد)

دو روزی هست که آرمان رو نديدم ... دو روز پيش که يه گزارش مختصر از تمرينهام با آرمان رو نوشتم خيلی ناراحت شدم چون دو روز پيش ، روز پر باری بود و من به آرمان ياد دادم که چطور می تونه خودش به تنهايی بخشهای مهمی از تمرينانتش رو اصلاح کنه..
او روز چون آرمان پا درد زيادی داشت و من طبق در خواست خانوادش تمرين رو زودتر شروع کردم .. تمرينات آرمان با وقت غذا و استراحتش هماهنگ شده بود که زمان مناسبی نبود...
از آران خواستم 3/1 از غذاش رو بخوره و باقی غذاش رو بعد از تمرين بخوره...
وقتی 3/1 غذاش رو تموم کرد من شروع کردم به صحبت کردن در مورد مزايای کاری که آرمان شروع کرده (اصلاح پاهاش و کمک به ذهنش..) و راه هايی رو به آرمان نشون دادم که می تونه از اون راه ها در آينده پولدار شه...
به آرمان توضيح دادم که CP می تونه برای تو يه بيماری باشه که ازش رنج می کشی و می تونه يه هدف باشه برای پيشرفت در زندگيت... و بهش توضيح دادم که اون می تونه درآينده يه کارشناس بيماريهای CP باشه و کسی باشه که برای اولين بار خودش از اين بيماری جدا کرده...
زمانی که آرمان به حرفهام گوش می داد... لب بالايش مرتب می لغزيد که من احساس می کنم اون هيجان زده شده بود و می خواست که کاری انجام بده...
بعد از صحبت کردن من به آرمان يه فرصت دادم که کمی به خودش فکر کنه و استراحت کنه...و بعد ما تمرين بدنی رو شروع کنيم...ولی وقتی برگشتم ديدم آرمان تمام غذاش رو خورده !
کار جالبی نکرده بود چون قرار بود تازه تمرينات ما شروع بشه .. (بعد از تمرين بايد غذا می خورد)

من بايد فورأ از آرمان سوال می کردم که چه اتفاقی باعث شد اون تعهدش رو فراموش کنه...
چون من از ذهن آرمان خبر ندارم زمانی که آرمان (از ديد من ) تخلفی انجام ميده بايد به من توضيح بده که من از ذهن آرمان عکسهای تئوری بگيرم... ( نه توجيح يا توضيح قانع کننده )
البته آرمان قبلا به من گفته بود که اصلا به گناه فکر نمی کنه و براش اهميتی نداره که ديگران در موردش چی فکر می کنن يا اگه کار احمقانه ای انجام بده حتی از انجام کارش ناراحت هم نمی شه...
آرمان رسما به من توضيح داد که اصلا وجدان نداره!
هنوز آرمان رو نشناختم ولی احساس می کنم بايد با دقت بيشتری به کارهاش نگاه کنم.
{ (عکسهای تئوريک ، عکسهآيی هستند که به صورت يک جمله تعريفی گرفته می شه مثلا
آرمان : من گرسنه ام بود
مهدی : حرف من برات مهم نبود ؟
آرمان : چرا ...ولی اصلا نفهميدم ( فراموش کردم ) که نبايد می خوردم..
مهدی : به نظر من تو احساس کردی حرف من جدی نيست (وقتی بهت گفتم فقط 3/1 غذا رو بخور.. نه ؟
آرمان: آره... !
مهدی:...
بخشهای از اين مکالمه من با حامد جدا می شه و من چند تا برداشت از خود وآرمان می گيرم...
مثلا تعريف جديت در آرمان بايد عوض بشه...
يا دوستی از نظر آرمان يعنی جدی نگرفتن کارها...
شايد هم آرمان کمی از من ناراحته و بعضی وقتها احساس می کنه من به حقوقش تجاوز می کنم..برای همين به بعضی از حرفهای من کاملا بی تفاوته) }

به هر حال وقتی آرمان تمام غذاش رو خورد من هم منتظر نشدم که آرمان استراحت کنه... دوليوان آب بهش دادم ( تا غذا زودتر هضم بشه) و و آهسته آهسته تمرين رو شروع کرديم...
تمرين بسيار جالبی بود و با اينکه آرمان تحرک زيادی تو تمرين نشون نمی داد و مرتب زمين می خورد ولی به نظر من نتايج ارزشمندی رو از تمرين گرفتم و به نظرم به زودی سرعت رشد آرمان بيشتر خواهد شد...
در ضمن آرمان حين تمرين کمی هم دلدرد گرفته بود...ولی من هنوز دارم به علت بی تفاوتی آرمان نسبت به حرف خودم فکر می کنم... بعضی وقتها احساس می کنم ...

در مورد کمک به آرمان بايد بيشتر کار کنم... و فکرم رو بيشتر متمرکزش کنم تا ببينم چطور می تونم ککش کنم...
بعد از دو روز دوری از تمرين می خوام ببينم آرمان امروز چی کار کرده...

بايد برم چند تا گزارش از کارهام رو بنويسم...
وقت خيلی کم ميارم...

راستی به نظر می ياد بوش داره انتخاب می شه...

من حضور نداشتن يه نامزد خوب از طرف دمکراتها (مثل الگور)رو خيلی بد تفسير کردم
و فکر می کردم دمکراتها نامزد خوبی معرفی نکردند چون کسی حاضر به جبران
اشتباهات جمهوری خواه ها نبوده... و از روی تبليغات منفی عليه دولت آمريکا (جمهوری خواه ها) احتمال می دادم در هر صورت دمکراتها وارد جريان می شن...
ولی بايد اينطور تفسير می شد چون دمکراتها نامزد خوبی ارائه نکردند.. در واقع توافق شده بود که اينبار هم .. جمهوری خواه ها فرصت داشته باشن که جريان عراق همچنان به دست جمهوری خواه ها اداره بشه...
بايد به کارهام برسم...
شب بخير



/ 4 نظر / 2 بازدید
masuod

سايت قشنگي داري اميدوارم كه موفق باشي لطفا سايت من را لينك كن تا بتوانيم ورزش ماهيگيري را رواج دهيم ضمنا به من ايميل بزن يا در سايت پيغام بگذار تا من سايت شما را براي تبليغ در سايت خودم قرار دهم با تشكر

fasih

۳ روز تا تولدت مونده اما نمی دونم چرا همش انتظار می کشم تا اون روز بياد شايد تا اون روز منو ببخشی مهدی اما من خودم را دارم عذاب می دهم اگر از من خسته شدی بگو من می رم اما اول آشتی کنيم بعد من می روم باشه در ضمن چرا حامد تبديل به ارمان شده برام بگودر ضمن من همچنان منتظر نامه ای ازت هستم من خسته نمي شوم باور کن وقتی گفتم که توشامل يکی از دوستان خوبم شدی راست گفتم پس منو نا اميد نکن من ۱۰ هزار بار معذرت خواهی کردم

پريا

سلام، برم سر ِ اصل ِ مطلب؟ آرمان تا حالا گریه کرده؟ شما چی، شما پیشش گریه کردین؟ زندگیش بیشتر خشونت بوده یا محبت هم از طرف ِ پدر مادرش دیده؟ شما فکر نمی کنین برخورد ِ ماشینی با اون موجب شده اونهم مثل ِ یه ماشین (از نوع ِ کاملا ً ماشینی و بی وجدان) به اعمال ِ شما پاسخ بده؟ چقدر تو برخورد با آرمان انعطاف نشون می دین؟ اون از اینکه فهمید تولد ِ شما نزدیکه چه عکس العملی نشون داد؟ واسه اون روز نقشه ای کشیده؟ خوشحال هس یا بی تفاوت؟ حرفی ازش نمی زنه؟ اون چقدر اختیار برای کارهاش داره؟ از نظر ِ ذهنی می پرسم، یعنی مثلا ً بخواد برای شما کادویی بگیره... این چیزها رو می دونه؟ ناراحت که نمی شین اینطوری سوال می کنم؟ آخه من آرمان رو ندیدم و طبیعیه که تجسمش برام سخت باشه... ولی خیلی دوست دارم تجسم کنم چجور پسریه... ولی وقتی می گین که وجدان نداره و گناه نمی دونه چیه و تعهد نداره و خیلی کارهای دیگه که نباید بکنه انجام می ده راستش ازش ناراحت شدم. ازش انتظار دارم!!!