یادداشتهای روزانه !

یه زمانی احساس تعهد ویژه ای برای نوشتن در این وبلاگ داشتم و حس می کردم اگه یه روز اینجا یادداشتی ننویسم دنیای من فراموش می شه و به سادگی از صفحه خاطرات هستی گم می شم!

یه زمانی فکر می کردم اگه انبوه نوشته هام رو که هر روز با سرت زیاد داخل کامپیوترم متورم می شدن و حتی اونقدر هارد درایو کافی برای ذخیره کردن و یا فرصت کافی برای انتخاب اسم مناسب براشون نداشتم رو اگه منتشر نکنم ، بدی ها بر خوبیها چیره می شن و دنیا به آخر می رسه و باید همه دنیا بدونن که خوبی بهتر از بدیه !

یه زمانی به محض اینکه ایده ای به ذهنم می رسید اون رو با تفضیل و چندین طرح و نقاشی و توضیح کافی ثبت می کردم وداخل یه پوشه می ذاشتم که اگه یه زمانی از دنیا رفتم ، کسی بتونه افکار من رو که از نظر خودم می تونست دنیای فیزیک، شیمی ، زیست تکاملی ، موسیقی و ده ها فیلد دیگه رو متحول کنه رو پیدا کنه و از روی نقشه ها و عکسها تئوریهای من رو مورد استفاده قرار بده !!

یه زمانی که هرگز دقدقه ای بجز نجات مردم دنیا نداشتم آروم و بی صدا تو اتاقم قدم می زدم و فقط به این فکر می کردم که یه زمانی به درد همه آدمها بخورم !

با اینکه دیگه از اون ذهنیتهای پر اضطراب که  همین روزها دنیا به آخر می رسه و باید مانع از به پایان رسیدنش شد، خیری نیست و من به ابعاد بزرگ زمین و آدمهای عاقلتر از خودم اعتماد کردم  ! این افکار هنوز با من هستن... با من نفس می کشن ، با من راه می رن ، با من غذا می خورن ، با من می خوابن و دوباره با من بیدار می شن ...

زنده ان...

/ 1 نظر / 15 بازدید
آدمیزاد

روزایی که دغدغه ت نجات مردم دنیا بود رو یادمه مهدیی که منو ترسونده بود رو یادمه! باورت میشه از این افکارت یه جورایی می ترسیدم؟