یه مرد نامرتب

چند وقت پیش سارا باهام بحث می کرد که من یه مرد نا مرتبم.از اینکه به یه مرد نا مرتب تشبیه می شم احساس ناراحتی می کنم ، داخل اتاق می گردم ، شلوارهای جینم رو که روی صندلی افتاده برمی دارم و روی رخت آویز آویزون می کنم بر می گردم و سوتینها رو از رو صندلی برمی دارم اونها روی سینه های مردونه و پر موی خودم مقابل آینه می گیرم با موهای صورتم و دستهام... همه با رنگ سیاه سوتین ست به نظر می رسن یه حس طنز بهم دست می ده و از فکر کردن بهش خنده ام می گیره اونها رو داخل کمد می ندازم و دوباره داخل اتاق می گردم یه جوراب شلواری کنار میز می بینم اون رو هم جمع می کنم ، همینطور که دارم به اطرافم نگاه می کنم ، چندتا چرکنویس رو پیدا می کنم که سارا عاشق جنس کاغذهاشه نمی دونم مطالبش به دردش می خوره یا نه برای همین لای کتابهای قفله اش می ذارم ، برمی گردم که باقی لوازم رو جابه جا کنم که پام روی یه چیز نوک تیز می ره! لاک و مداد چشم ! .. اونها رو با سختی روی میز آرایش می ذارم که پر از عطر و واکس و ژله ...اس دوباره می چرخم ، گیتار(سارا) اینطرف روی تخت ولو شده اون رو چیکار کنم ؟ سشوار رو چیکار کنم ؟ این کتونیای ورزشی(سارا) رو چیکار کنم ؟ پایه دوربین..! گل سرها..! حوله (سارا)... ! دوربین (سارا )، ..!

/ 0 نظر / 9 بازدید