روز سی و پنجم... روزهای مهمانی

امروز هم مهمون داشتم و اصلا به کارهام نرسيدم
يکی از قديمی ترين دوستانم به ديدنم اومده بود که بدهيش روبده...
پول زيادی نبود ولی خوب...پول بود ديگه ... : ))
اول هر چی اسرار کردم بالا نه اومد و تو پارکينگ توماشين نشستيم و با هم گپ زديم
کلی حرف زديم... در مورد اتفاقاتی که در ذهنم رخ داده بود و بعضی تصميمات صحبت کرديم...
اونم از زندگيش گفت از اينکه 25 سالشه و باز هنوز هيچ برنامه ای نداره ...از دوست دخترش گفت ..از اينکه ماهی يه بار با هم تلفنی حرف می زنن.. و خيلی مشکلات بدبختيای ديگه... جالب بود به بدبختيامون می خنديديم. .. نزديکای 2 صبح بود
که بهش گفتم بريم اتاقم کسی نيست ... بگير بخواب صبح می ری... زنگ زد خونشون و بعد رفتيم بالا و باز تا نزديکای 4 صبح صحبت کرديم.
... 2 ماهی بود نديده بودمش... و چون تنها دوست و مصاحب هم بوديم ...
تغريبا 6 ساعت با هم حرف زديم...
چای خورديم...
و بعد خوابيديم...

نزديکای ظهر 12 رفت...
هر چند دلم براش تنگ نمی شه ولی احساس می کنم بعضی وقتها وجود دوستم تفاوت زيادی در زندگيم ايجاد می کنه... به هر حال دلم خوش تو زندگی يه دوست دارم که بعضی وقتها پيشم مياد...
ومن پيشش می رم...
با هم چای می خوريم... و از گذشت زمان حرف می زنيم... ... از فقر ... از جنگ ... از فرهنگ... و از کارهامون که بايد انجام بديم وهرگز انجامشون نمی ديم
بعضی وقتها احساس می کنم عهده اتيقه وبشر با شتر مسافرت می کنه و مت توی صحرا زندگی می کنم...
ديشب به اين فکر می کرديم که چقدر مردم صبورند و چقدر ما ايرانيها بی تفريح و بی تکليفيم.

آه ه ه ه
امروز دومين روزيه که به آرمان سر نزدم...
با اينکه 3 تا 4 ساعت به وقت برنامه ام اضافه شده ولی مهمونها جديد تمام فرصتم رو به خودشون اختصاص دادند... شايد امروز فرصت بيشتری برای انجام کارهام داشته باشم.
2 ، 3 تا ايميل نصفه کاره دارم که بايد بنويسم... به اضافه ادامه تحقيقاتم که هنوز فرصت جمع بنديشون رو نکردم.

بايد اتاقم رو جمع کنم...
شب بخير...

/ 2 نظر / 2 بازدید
fasih57

فکر نکنم هنز شب شده باشه ه ميگی شب بخير .درضمن معلومه کجايی ستاره سهيل امروز خيلی منظر نامه بودم اما خوب مثل هميشه الکی دلم را صابون زدم .درضمن دوست دارم به سوالهايی که در وبلاگم مظرح کردم جواب بدهی در ميل

*مرغ---دريايی*

سلام،،ممنون ،به قول معروف چشماتون قشنگ ميبينه،،،فکر کنم اولين بارمه که اينجا کامنت ميذارم، يادم نيست قبلاً گذاشتم يا نه،آخه من خيلی وقته وبلاگت رو ميخونم،امّا خوب هميشه بی سر و صدا ميامدم و ميرفتم....با اين نوشتت ياد دوستام تو ايران افتادم،وقتی با دوستام هستم واقعاً لذّت ميبرم، اصلاً نميتونم تسوّر کنم که يه روز اونا رو نداشته باشم،،،،بد جوری حوس يه گپ با يه دوست کردم،يه گپ واقعی نه از پشت مونيتور!!!!