روز بيستم ... انديشه شکر گذاری


امروز روز بيستم ه ....ومن بيشتر از ۷ روزه که نتو نستم حرکت مهمی رو آغاز کنم...
ولی همچنان پر انرژی و متفکر هستم...
ولی همچنان به داستانها کوتاهم ادامه می دم تا خواننده هام حداقل از مراجعه به بلاگم
راضی باشن...
افکار فوق العاده ای به ذهنم می رسند که حتی يادداشت کردن اونها هم برام غيرممکنه ، چه برسه به عملی کردن اونها...
من مدت زيادی رو به فکر کردن اختصاص داده بودم و حالا امروز بايد وقتم رو به مديريت ذهن وبهروری بيشتر ذهنم اختصاص بدم...
احساس می کنم در چند روز آينده جهش بزرگی در من رخ بده... حس می کنم... ذهنم در حال بارور شدنه... وبه زودی شبکه خاصی در ذهنم شکل خواهد گرفت...
(اين رو از شتاب انديشه هام فهميدم)
ومن يک گام ديگه به نبوغ نزديکتر خواهم شد... خيلی احساس قدرت وتوامندی می کنم هر چند از نظر اعتبار ، در جامعه ناشناخته هستم... ولی احساس می کنم بزودی خودم رو به دنيا نشون خواهم داد...

اميدوارم از اين داستان لذت ببريد...

وشاکر سلامتی خودتون باشيد

موش بی دم !
دم دالی موشه روی تاخچه بلند توی دام گير کرده بود
و از قرار معلوم زورش هم نمی رسيد که خودش رو نجات بده... از طرفی کف آشپزخونه گربه
صاب خونه روی زمين دراز کشيده بود وهر صدايی رو می شنيد...(پس دالی موش نمی تونست زياد سرو صدا کنه)
همينطور دالی کنار تله موش نشسته بود با خودش می گفت :
" واقعه ان که ، کسی بد شانس تر از من پيدا می شه ؟
"حيف دم خوشگلم که تو اين تله زنگ زده لعنتی گير کرده... ! اگه بی دم می شد ؟ همه بهش می گفتن موش بی دم "

...که يه دفعه ذاروف موش گنده و چاق که دالی هميشه ازش می ترسيد با دهن کف کرده با عجله وارد آشپزخونه شد...
و محکم به گربه ساب خونه برخورد کرد!
" وای ی خدای من ذارف احمق ! حواست کجا ست..."

گربه ساب خونه اول از ترس پريد بالا ولی بعد که ذارف موش رو ديد پريد روش و بدونه دردسر... يه لغمه چربش کرد !
دالی موشه باورش نمی شد که ذارف که سالهای سال در کنارش زندگی کرده بود تو اين چند لحظه به همين راحتی جلو چشم
اون شکار گربه ه بشه.!

دالی موش دوباره يه نگاه به خودش کرد و گفت من چقدر بد شانسم که اينجا گير افتادم...
تو همين فکر بود که صدای جيغ مونا خانوم زن صاحب خونه بلند شد" ... موش !!! "
واشکی کوچلو دوست دالی موش با ترس وارد آشپزخونه شد...
وگربه ه که از صدای جيغ مونا خانوم بيدار شده و انگار منتظر اومدن اشکی بود يه جست روی اشکی زد و اون رو گرفت...
اشکی محکم جيغ می زد.. " گربه لعنتی ولم کن... ولم کن..."
گربه اشکی رو از دم گرفت و برد توی حياط که بعدأ سر فرصت اشکی رو هم بخوره !
مونا خانوم... فرياد زد معلوم نيست تو اين خونه چه خبره... همه جا پر موش .. !
وصاحب خونه هم جواب داد:
" می رم انباری ، بايد همه جا رو سم بزنيم... ! ديدی اون موش چاق و گنده رو چطوری مسموم کرد ؟ "
دالی موش احساس کرد که اصلا وقتش نيست که اونجا بنشينه وبه خودش بگه بدشانس !
بدشانس ذارف بيچاره بود که از سم مسموم شده بود... بيچاره اشکی کوچولو بود که گيره گربه صاحب خونه افتاده بود...
و اگه دالی موش همونجا بنشينه وقصه دمش رو بخوره احتمالا صاحب خونه برمی گرده وهمه جا رو سم می زنه
وممکنه به جای دم ايندفعه جونش رو از دست بده !
دالی ... انتهای دمش رو محکم گاز گرفت تا دمش کنده شد... بعد آهسته اطرافش رو نگاه کرد...
کسی نبود...
صاحبخونه رفته بود انبار سم بيار...
گربه ه همه رفته بود حياط که اشکی کوچولو رو بخوره !
منا خانوم هم از موش می ترسيد!
دالی موش رفت ... و خدا رو شکر کرد که فقط دمش کوتاه تر شده بود ...
و يه فرصت بهش داده شده که دوباره زندگی کنه !

/ 4 نظر / 2 بازدید
elahe

<< مردان رهت که سر معنی دانند................. از دیده کوته نظران پنهانند.................این طرفه تر انکه هر که حق را بشناخت........... مومن شد و خلق کافرش می خوانند.........>>من این دو بیت از مولوی رو تقدیم میکنم به شما..... امیدوارم که این نوشته ها به جایگاه واقعی خودش برسه.... موفق و پایدار باشید..الهه

elahe

سلام ... خسته نباشید....امیدوارم که همیشه مثل امروز شاد و پر انرزی ببینمتون ... شاید باور نکنید ولی حالات یه وبلاگ نویس از طریق نوشته هاشم به خواننده هاش منتقل میشه... وقتی شما با انرزی کمتری مینویسین یا زمانی که حوصله ندارین(البته کم پیش اومده) و یا زمانی که سرشار از انرزی هستین و میخواین همه این انرزی رو یهو به وبلاگتون انتقال بدین و کلی مطلبو یه جا مینویسین و یا هر حالت روحی دیگتون کاملآ تو نوشته ها مشخصه و به ما هم که این مطالبو می خونیم انرزی میده.... راجع به این پست: داستان کوتاه پر از مطلب بود و ساده ترینش این بود که: برای بدست اوردن چیزای با ارزش تر شاید مجبور باشیم از یه سری چیزا که اهمیت کمتری دارن بگذریم.... من عاشق این داستان های کوتاهتونم چون به اندازه یه کتاب توش معنی و مفهوم پنهان شده!!....

mehdi5825

سلام.. دوست عزيزم خانوم الهه عزيز چون من از اسمبل کامپيوتر درآمد کسب نمی کنم... به اسمبل کردن کامپيوتر مثل دردسر نگاه می کنم... چون برای خريد قطعات وسواس زيادی به خرج می دم و حتی بعد از خريد هم نگران هستم که سيستم ايده عالی اسمبل کردم يا نه... من از کامپيوتر بستن متنفرم مخصوصا امسال که قيمتها خيلی بالا رفته بود ... وجنسهای تغلبی زيادی تو بازار بودند...!! دوست دارم کمکتون کنم... ولی برام واقعا رنج آوره.. ولی دوستی دارم که اين کار رو انجام می ده (کارشه) می تونم شماره ايشون رو بهتون بدم ... اگه مايل بوديد می تونيد برام يه يادداشت بذاريد يا بهم ايميل بزنيد.

mehdi5825

راستی از يادداشتهاتون خيلی ممنونم بهم انرژی می دن... ولی هنوز داستانهام اشکالات زيادی دارن