تصمیم گیری

اتفاقاتی که در ذهن رخ می ده بسیار پیچده اس و اگه ما آدمها بعضی کارها رو در زمان خودش به درستی انجام ندیم ، یه لطف می تونه یه   دشمنی و رفتار ناشایست تلقی بشه . مثالش رو هم فکر می کنم  از بچگی صدها بارسر کلاس در مغزمون فرو کردن که هر سخنی جایی باید هر نکته مکانی...

ما زمانی می تونیم با کسی مشورت کنیم که شخص هنوز تصمیم نگرفته باشه و حتی اشکالی هم نداره آدم در مورد تصمیم گیرنده کنجکاوی کنه تا مطمئن بشه تصمیمش جدیه یا نه و حتی بدون اینکه ازش مشورت خواسته باشن مشورت بده ... اما زمانی که شخص تصمیمش رو می گیره و ما میایم یه تصمیم دیگه ای در دامنش می ندازیم ، باعث می شیم شخص در اصل رفتار خودش شک کنه و از نوع شروع کنه مدتها فکر کنه و شاید برخی برنامه هاش رو در آستانه در هم ریختن و از نوع ساختن قرار بدیم که برخی اوقات اینها باعث خستگی ذهن می شه مخصوصا اگر شخص نصیحت دهنده برای ما اهمیت یا جایگاه ویژه ای داشته باشه.

یعنی قدرت فردی که در زمان نامناسب (بعد از تصمیم وارد تصمیم گیری می شه ) به همان میزان که فرد مورد نظر در زمان مناسب می تونه سازنده باشه ، می تونه نابودگر هم باشه.

از طرفی برای تشکیل گیری یه تصمیم گیری در ذهن ، مغز انسان مراحلی رو طی می کنه و به یه آستانه رنج یا خوشی نزدیک می شه و برای اغنا (ارضا) یا رها ( فرار ) اقدام به تصمیم گیری می کنه ...

برای تغییر تصمیم گیری بهتر ابتدا دلایل رو بشناسیم و تعدادی از اونها بوجود بیاریم (برای رسیدن به تصمیم جدید ) و یا از بین ببریم ( برای رهایی  از تصمیم قبلی ) و نمی شه با چند جمله و سوال یه تصمیم (جدی) رو از بین برد.

این نظر منه

 

/ 0 نظر / 5 بازدید