روز چهاردهم ...


از صبح که بيدار شدم با اشتياق به نامه ها و يادداشتهای بلاگم سر زدم...
ايملهام رو دوست دارم و با دقت بهشون جواب می دم... ولی از يادداشتها می ترسم و زياد بهشون توجه نمی کنم... چون بيشتر نويسنده ها با عجله می نويسن و سعی می کنن بيشتر برای بلاگشون تبليغ کنن....

بعد از چک کردن ايميلهام... چند تا يادداشت از تجربيات مهم ديشبم از حامد داشتم...
هر روز با دقت بيشتری به حامد نگاه می کنم و مطالب زيادی از آدمها ياد می گيرم...
بعد شروع کردم به خوندن اخبار... و چندتاروزنامه...
بعد از اون شروع به مطالعه فيزولوژی کردم (فصل نورنها و اعصاب) فصل بسيار گسترده ايه... با اينکه اطلاعات پزشکی من خيلی کمه ولی مطالب رو خوب می فهمم و برام همه چيزش جالبه... و از خوندن مطالب لذت می برم...
امروز فهميدم اعصاب نخاع بخشی از حافظه بدن محسوب می شه و محارتهايی مثل راه رفتن و غريزه در اونجا ثبت می شه... خيلی برام جالبه... البته هنوز فرمان و اراده در مغز قرار داره و برای حرکت حتمأ بايد مغز به نخاع دستور بده که نخاع شروع به برنامه ريزی راه رفتن کنه..
مطالب زيادی امروز يادگرفتم و با شوق بيشتری به مطالعاتم ادامه می دم....

امروز به هم با وجود اينکه جمعه بود به حامد سر زدم و حتی نيم ساعت بيشتر از روزهای ديگه باهاش کار کردم...
حامد هر روز بيشتر به من وابسته می شه و هر روز رازهای بيشتری با من در ميون می ذاره...
و بعضی وقتها احساس می کنم...
حامد هر روزهای به تجربياتش اضافه می شه و مطالبی رو ياد می گيره که حتی من در16 سالگی ازشون محروم بودم...
امروزباهاش يک ساعت و نيم ديکته و فارسی کار کردم و 3 ساعت ديگه رو برای راه رفتن و تمرينهای بدنی ... هر روز داره بيشتر تمرين می کنه و سعی داره به من ثابت کنه که توانش بيشتر از اينهاست... با اينکه هميشه بهش حشدار دادم که با من صادق و راحت باشه ولی باز بيش از حد برای اثبات خودش به من تلاش می کنه...

ديروز مادر حامد تمرينات حامد رو تماشا می کرد و مرتب در تمرينات ما دخالت می کرد.. پيشنهاد می داد که بيشتر از من ..حامد رو ناراحت می کرد...
البته به روی خودم نمی آوردم چون با وجود اينکه مادر حامد 16 سال با پسرش زندگی کرده چيز زيادی از بدن و نياز حامد نمی دونه و در عين حال اگه می تونست کاری می کرد که کار حامد به اينجا کشيده نشه...
مادر حامد وقتی کنار من می ايسته من رو هم دچار اشکال می کنه چه برسه حامد که يه آدم ضعيف و بی اعتماد به نفسيه...
امروز هم پدر حامد تمرين ما رو تماشا کرد...
پدر حامد خيلی خوشحال بود و با دقت به من و حامد نگاه می کرد... و معتقد بود حامد خيلی تغيير کرده...
مادرش مرتب می گه حامد رو نرمش بده... با حامد اصولی تمرين کن ....
و مرتب سعی داره به من بقبولونه که کارم مشکل داره... گاهی اوقات دوست دارم بگم خانوم عزيز اگه دوست نداريد خيلی خوب من نميام... شما هر کس رو دوست داشتين بيارين ...
ولی فعلا مشکلی با هم نداريم..
البته من کمی نگران زانوهای حامد هستم ... چون بيش از حد ضعيف هستند و فکر نمی کنم حامد در طول عمرش 100 ساعت از زانوهاش کار کشيده باشه.. ولی ما تو اين چهار روز حداقل 12 ساعت کار مداوم و سنگين انجام داديم ( البته شوق حامد دليل اصلی اين تحرک بيش از حد)

پدر حامد بعد از ديدن تمرين و شوق حامد برای راه رفتن قبول کرد که فردا يک زانو بند خوب برای حامد بخره.. ( زانوهای حامد اولين جايی هستند که موقع افتادن با زمين صدمه می بينن)
البته من يک ماه قبل از اونها خواهش کرده بودم که اين کار رو انجام بدن ولی هر بار ..به روز بعد موکول می شد.

اميد وارم تا 15 روز ديگه کاری کنم که حامد بتونه راحت از خونه به مدرسه بره... و کمی بيشتر مسقل بشه...
برای اين کار بايد هر روز شير و مواد سرشار از کلسيم و پروتين بخوره تا سخت افزار پاها ش کمی بيشتر رشد کنه...
شير 7% به سرعت رشد بدن کمک می کنه واين 7% برای حامد واقعأ ضروريه...
در ضمن حامد نياز به پتاسيم زيادی داره که فکر می کنم خوردن موز + شير کمک زيادی به رشد اعصاب حامد بکنه...
تو اين 4 روز حامد همزمان آب درمانی هم می کنه و مصرف آب بدنش رو 60% افزايش داده و اين موضوع هم باعث خوشحالی منه...
اميدوارم من هم بتونم چيزی از حامد يادبگيرم... بايد سريعتر با اعصاب و نورنها آشنا بشم...تا بتونم هم تو تمرينها ازشون کمک بگيرم هم اينکه تحقيقات خودم رو تکميل کنم.
بعضی وقتها احساس می کنم دانشگاهها با ديدن نتايج تحقيقاتم به من يه دکترا می دن ! : )))

شب بخير...مهدی...
شب بخير عزيزم !! ( باخودم هستم !)



/ 3 نظر / 7 بازدید
پريا

سلام مهدی دیروز اومدم وبلاگت رو باز کردم که آفلاین بخونم، خوشحال شدم مطلب جدید آپدیت کردی، به خدا نفهمیدم چی شد که امروز اومدم و دیدم کامنت گذاشتی، شرمنده شدم، از طرفی هم خوشحال شدم، از دفعه بعد یه 10-12 تایی پیام ِ تعریف واسه خودم می فرستم که یه کم ازم انتقاد ِ سازنده بشه. راستش بعد از اینکه گفتی می تونی داستانهام رو ویرایش کنی خیلی مشتاق بودم ببینم چی کار می کنی، رک بگم! دوست داشتم ببینم بهتر می شه یا نه. در مورد ِ انتقادات هم دفعه بعد که آپدیت کنم راجع بهش حرف می زنم، یعنی تو وبلاگ می نویسم، بابا خسته شدم از بس درددل کردم! مطلبت رو خوندم، دلم خیلی گرفت (یه حس ِ خصوصی ولی دلسوزی نه!!!)

پريا

همه چیزایی که می خوندم مجسم می کردم و همونقدر دلم لرزید... در مورد ِ مطلبت اگه می خوای انتقاد کنم جدی می گم چیزی انتقادی نمی بینم. بهت گفته بودم که دوست دارم حامد رو ببینم، نه به خاطر ِ ضعفهاش!!! اصلا ً اینطور نیست. حس می کنم پاکه، منهم به پاکیها جذب می شم، دوست داشتم می شد یه فیلم از وقتی باهاش هستی بگیری، اما حیف که این اینترنت اینقدرا هم استفادش آسون نشده... بگذریم، امیدوارم همونطور که می خواستم پیامم رو بگیری. گاهی آدما کم حواس می شن، دلیل نمی شه زود به خودت بگیری و اون جمله ِ آخر ِ نوشته ات رو بگی. نوشته های تو هم دارن پخته تر از قبل می شن. من دوستشون دارم، نه برا سرگرمی...