روز سی و يکم...

امروز باز شروع کردم به آب درمانی ... فکر کنم برای شروع يک و نيم ليتر در طول روز بد نبود... ( هر 2 ساعت يک ليوان به مقدار آب قبلی اضافه می کنم ولی تا آخر هفته بايد به 3 ليتر برسونم...)
نمی دونم امروز چه روزيه ولی من فرض گرفتم روز سی و يکه.... ( اگر هم مطمئن بودم که واقعأ روز سی و يکم بود)
ديروز ندا بدجور مسموم شده بود... دلم براش خيلی سوخت... معده ضعيفی داره... گفتم معده...امشب مهمون ناخونده داشتيم ...
خواهرم با پسر گلش اومده بودند... (سينا) من داييشم... مامانم مثل هميشه يادش رفته بود ما برای من و بغيه غذا بپذه اونقدر پخته بود که فقط خواهرام و خودش سير بشن... روک بگم از شام خبری نبود ...منم حوصله آشپزی نداشتم...
(اگر هم داشتم... هيچ غذايی بهتر از تخم مرغ با کره نمی پختم !!! )
چند تا بيسگويت با يه ليوان شير برای خودم ريختم و رفتم اتاقم... بعد از اينکه نيم ساعت تنهايی رقصيدم ورفتم به حساب بيسکويتا رسيدم... به به ...چقدر چسبيد ...
ولی اين شير به من نمی سازه و معده ام رو حسابی به کار می ندازه به خودم گفتم تا قبل از ازدواج وقت دارم هر وقت دوست دارم شير بخورم.. !!!! بعد از اون بايد فقط صبحها بخورم که تا شب اثرش بپره !!! :) ) )
امروز کمی آواز خوندم هر چند صدام حسابی خراب شده و ديگه مثل ثابق تمرين نمی کنم... ولی باز کمی بهم حس حرکت داد... بد نبود...
هرچند از خوندن به زبان مادريم ناراحت می شم ( چون همه شعرها افسرده کننده اس واز بدبختی می ناله و من هرگز دوست ندارم خودم رو ناراحت کنم)

خيلی وقته دلم می خواد کمی مس کنم ... ولی احساس می کنم فعلا وقت بی خيالی نيست و هر لحظه بايد زندگی رو تعقيب کنم...
نبايد به اين راحتی وقتم رو تلف کنم...
يه موضوع جالب به ذهنم رسيده ولی فعلا از نوشتن دست برداشتم و بيشتر فکر می کنم... فکر کردن برام جالبه .. همش سعی می کنم يه قاعده درست برای فکر کردن و رفتار پيدا کنم... شايد از همين راه وضعم بهتر شه... خيلی دوست دارم به عنوان يه محقق شناخته بشم...
خيلی دوست دارم باز نشسته بشم !! (تازه 25 سالمه !! )
برای بهتر شدن زبانم امروز کمی از متن اصلی کتاب هری پاتر رو خوندم...
(ناشرم می گه قلمت خراب می شه ادبيات نوجوانان نخون !!!)
ولی نويسنده هری پاتر قلم خيلی خوبی داره... ساده و جذاب می نويسه و بسيار بادقت همه چيز رو توصيف می کنه....

وای فردا بايد برم پيشه حاجی نباتی (يه آدمه که دعا می خونه..دوستم به من گفته بود هيچ وقت حاجی نابتی صداش نکنم ... منم به حرفش گوش کردم!!!!! ) دوستم به اين چيزا اعتقاد داره... همکارش می خواد از شهرستان بياد دعا بگيره... از من خواسته يه سر برم براش وقت بگيرم... هر چند خودم اصلا اعتقادی به دعا ندارم ولی نخواستم روش رو زمين بندازم.. و گفتم باشه.. آخه دفترش تو تجريشه خيلی به ما نزديکه...
خيلی وقته تجريش نرفتم فردا از خونه می رم بيرون... دوست دارم يکم مردم رو ببينم...

فعلا برم با سينا بازی کنم...

/ 0 نظر / 7 بازدید