روز دهم ...

امروز ساعت ده صبح بيدار شدم ... بدنم يخ کرده بود... رفتم وسط اتاق جايی که افتاب می تابيد نشستم...
تازگيا عادت کردم که بعد از بيدار شدن چند دقيقه زير افتاب بشينم تا گرم بشم...
بعد از کمی گرم شدن يه صبحونه مختصر خوردم و بعد ايميلهام رو چک کردم و به چند تا شون جواب دادم.
تا دوازده طول کشيد... و بعد ان لاين شدم تا خبرهای روز رو بخونم و به بعضی از بلاگهای مورد علاقه ام سر بزنم.
با اينکه برای کسی يادداشت نذاشتم حدود 1 ساعت و نيم وقتم رو گرفت و بعد تحقيق روی پروژه رو شروع کردم .
امروز فصل تازه ای رو آغاز کردم ...
امروز روی حافظه و افزايش وسعت حافظه رو برسی کردم با اينکه هرگز دوست نداشتم دست از تحقيقاتم بردارم. ولی ساعت 3:30 رفتم حموم که دوش بگيرم که تا به خودم بيام ساعت چهار شده بود.
بعد از کمی مطالعه رفتم که به حامد درس بدم...
چندتا کتاب هم براش برداشتم... البته بيشتر کتابهايی که براش می برم ... کم صفحه هستند...فقط باورکنه که تموم کردن يه کتاب آسونه کافيه کتاب رو برداره...

امروز 4 ساعت با هم صحبت کرديم...
امروز رياضی داشت و من بايد بهش درسها عقب افتادش رو براش توضيح می دادم.
با اينکه بارها بهش توضيح داده بودم که حيفه من بهش درسهای مدرسش رو درس بدم و بهتره بيشتر تکنيکهای ذهنی و راه و رسم زندگی رو يادبگيره... ولی حامد اسرار داشت که بيشتر کنارش باشم و درسها ش رو هم باهاش کار کنم...
تغريبا يک ساعت اضافه رو به حل مسائل رياضيش اختصاص دادم.
امروز روز جالبی بود...
مرتب به من می گفت " مهدی تو رو خدا کمکم کن ... من يه هفته ديگه من 17 سالم می شه...
وقتی حرف می زد نفس نفس می زد... صداش بعضی وقتها قطع و وصل می شد... ( وقتهايی هيجان زده می شه ذهنش نمی تونه درست روی رفتارش تمرکز کنه) و بعضی وقتها دهانش پر از کف می شد ...
البته ممکنه آدمهای معمولی هم وقتی هيجان زده هستند اين وضعيت رو پيدا کنن اين نشانه ناتوانی اون نيست..
از می خواست که بيشتر پيشش بمونم... و من فقط می تونستم پشت لبخندم احساسم رو مخفی کنم...
تو دلم می گفتم " حامد من همينطور هم کلی از کارو زندگيم افتادم..."
البته حامد مشکل زيادی نداره و وضعيت رفتاريش زياد هم بد نيست اما برای اينکه وضعيت يه آدم معمولی رو پيدا کنه بايد خيلی تلاش کنه...
بهم گفت می خوام هرطور شده درست راه برم می خوام مثل آدم عادی بشم... گفتم منظورت از آدم عادی چيه ؟
گفت ... تو نمی دونی ... ؟ گفتم ... نه تو برام بگو .. برام قشنگ توضيح بده آدم عادی يعنی چی ... ؟
چه آدم عادی ... آدم عادی چی کار می کنه ؟
باهيجان و بدون تمرکز گفت می خوام راه برم...مثل همه باشم... مهدی 17 سالم شده... يعنی می خوام تا کی اينطوری باشم... ؟
احساس می کنم تازه خودش رو پيدا کرده ولی بيش از حد از من توقع داره... نمی دونم شايد از اين به بعد بيشتر براش وقت بذارم... شايد تحقيقاتم رو يه جوری به حامد ربط بدم و روی ذهنش کار کنم... اينطور حداقل از مصرف کردن وقتم برای حامد کمتر رنج می کشم و دلم خوشه که حداقل دارم وقتم رو صرف تحقيقاتم می کنم.
البته حامد بخش مهمی از اين حرکت رو مديون نياز جنسيش هست...
چون وقتی برای اولين بار با هم از خودش حرف زديم بهم گفت که فقط می خواد بميره و راحت بشه...
چون حتی اگه زندگی کنه مجبوره بعضی از نيازهاش رو فراموش کنه (نياز جنسی دوست دختر و همسر.. )

ولی از زمانی که بهش توضيح دادم می تونه با تلاش وضعيت خودش رو بهتر کنه و بعضی از کمبودهاش رو شکل ديگه ای جبران کنه اشتياقش برای پيشرفت خيلی بيشتر شد
من از ديسکوها و دانسينگهايی که در تايلند و امارات ديده بودم براش گفتم بهش گفتم : " تو کافيه به زبان انگليسی بتونی صحبت کنی .... و (کمی وضع ماليت بهتر بشه ) پا تو هر ديسکويی بذاری ... پر دختره و می تونی با هر کدوم که دوست داشتی برقصی و بعد با هم دوست بشين يه شام و بعد هم دوتايی بريد هتل و ... " بعد از شنيدن اين جملات می زد زيره خنده و سروپا هيجان می شد...
حامد بالغ شده و الا رقم اين همه مشکلاتی که داره مشکلات جنسی و عاشقانه هم داره ...
ولی خوشحالم که امروز با هم حرف زديم ...
اميدوارم توقعش از خودش بيشتر بشه و بيشتر احساس مسئوليت کنه... چون امروز اون به جای من نگران فرداش بود...
امروز ، تا الان نتونستم زبان بخونم بايد مشغول کارهام شم... هر روز بيشتر وقت کم می يارم...
بايد بيشتر فکر کنم... بايد بيشتر تلاش کنم... وقت داره می گذره...



/ 1 نظر / 4 بازدید
پريا

سلام، خوشحالم که حس ِ خوبی رو به حامد منتقل می کنی، این ممکنه خیلی از گناههایی که کردی پاک کنه (اگه گناه کردی!!!). چقدر یه آدم می تونه خوشبخت باشه که بدونه "لذت" و "خوشبختی" در انتقال ِ انرژی ِ مثبت و شادی دادن به دیگران هس. اما کاش آدما بین ِ هم فرقی نذارن، کاش به چشم ِ بد به هم نگاه نکنن، مثلا ً تو اگه حامد رو پاک می دونی، چرا باید بین ِ اون و یه پسر یا دختر ِ معمولی فرق بذاری و به اون به چشم ِ یه چاپلوس و دروغگو نگاه کنی؟ من فقط مثال زدم، یه چیز ِ کلی گفتم چون خیلی برام پیش اومده که دیدم آدما در نگاه ِ اول به فطرت و ذات ِ هم تهمت می زنن. موفق باشی.