روز بيست و نهم ه ...

اجازه و اجبار
مهدی کوچولو اجازه داد اردکها وارد استخر بازی بچه ها بشن ...
ومامانا بچه ها رو مجبور کردند که از استخر بازيشون خارج بشن ...

روز بيست و نهم...

وقتی از پيش ناشر اومدم داشت از کله ام دود بلند می شد !!! هنوز کتاب مجوز نگرفته بود !! آخه مگه می شه اين کتاب يه کتاب ساده است
که بيشتر در مورد" اخلاق درمانيه " ! که بيشتر از ترفندهای روانشناسی برای آروم کردن فکر و ذهن آدمها استفاده شده ...
به قول ناشر ام " همش خالی بنديه .. : ) ) ) !!! "

نمی دونم جناح راست چطور هنوز سر قدرت نه اومده اينطوری محکم ميخش رو کوبيده ... پس چپيا چيکار می کنن ؟
من که تنم از حالا شروع کرده به لرزيدن آخه مگه می شه ! فکر کنم از همين ماه بازار پر بشه از چادر سياه ..اگه چادر اجباری بشه چی ؟

وقتی رسيدم خونه هم خسته بود هم تشنه ... فکر کنم 5 ، 6 ليوان آب خنک سر کشيد (آخيشششش)
بعدش هم رفتم تو رخت خواب مثل مرده ها ولو شدم...
ِانقدر دلم می خواست يکی روم می افتاد و حسابی ماساژم می داد... ( ای ی ی خداااا)
يادش بخير تو تايلند تلفن رو برامی داشتی زنگ می زدی به يه هتل يا آژانس ماساژورا .. يه ماساساژور خوب خانوم می اومد يک ساعت ماساژت می داد و فقط 200Bath (تومان 4000 ) می گرفت و می رفت ... جالب اينه که من هيچ وقت به ماساژورا ميلی نداشتم...
(اصلا برام جالب نبودن )
ولی بعضيا بعد از ماساژ باهاشون می خوابيدن ! (البته بايد پولشون رو هم می دادن !)
با اينکه 20 روز بيشتر اونجا نبودم ولی نمی تونم فراموشش کنم... يادش بخير...
تايلند بی نهايت کشور ارزونی بود وای چه جزايری داشت...چه هوای گرمی ... چه مردم خوبی ... چه دريا و ساحل قشنگی...

خلاصه بعد از کمی ولو شدن زانو دردم شروع شد !! من نمی دونم اول جوونی اين درد و مرضا کجا بودن آخه !!؟؟
چند روزی هم هست که ورزش نمی کنم... بايد با جديت ورزش رو ادامه بدم... چون من تحرک کمی دارم بايد حتما دويدن تو خونه رو شروع کنم...( آخه من تو اتاقم روزی 30 دقيقه بدو بدو می کردم !)
خلاصه يک قرص مولتی ويتامين با يه کلسيم انداختم... (خواهرم گفت مسکن بخرم... ! ولی من که می دونم دردم چيه !!!)
بعد هم اومدم پيامها (کامنتهام رو خوندم ) و کلی انرژی گرفتم به چندتا از بلاگها سر زدم واز نفسهای رنگين خيلی خوشم اومد ...
واون رو به ليستم اضافه کردم.
مدتيه می خوام يه کاری کنم... که وضعم درست شه...
وجالب اينه که می ترسم مثل انيشتن يه چيزی شبيه به نسبيت رو کشف کنم !! ( که احساس می کنم اين کار رو کردم !!!!!!!)
عجبه !
يکی مثل Britney Sp اونقدر خوب و سريع پيشرفت می کنه که از شدت سرعت بالاش می زنه همه چيز رو خراب می کنه !
(اشتباهات اخلاقيش)
ويکی هم مثل من که حساب همه جا رو می کنه يهو بوووووممم يه اشتباه کوچولو ( يه منها "-" ) تو حساب کتاباش جابه جا می شه هووو ... تلنگش در می ره !!! ( البته من اونقدر پر رو هستم که باز يه بار ديگه امتحانش می کنم که مطمئنم شم فقط اشتباه تو منها بوده !!!!)

آقای نه ( دوستم رضا ، آدم منفی باقيه بهش می گم مستر NO! ) هم که داره مياد بالاشهری بشه...( خونه جديدشون تو ميرداماده)
(نمی گم قبلا خونشون کجا بوده !) ( من هم آقای خوشبين هستم !)

خيلی حرفها تو دلم هست که می خوام براتون بگم...
ولی ترجيح می دم همچنان تو دلم نگهشون دارم... ولی باور کنيد زندگی من به عنوان يه پسر فقط اينها نيست...
برخی ازاتفاقات توی حمام...
تويه دستشويی ، تويه رخت خواب ( البته هميشه تنهام !!) ...
تو افکارم ( وقتی مثل خر تو انجام يه کار گير می کنم ) ...
و تو آشپزخونه وقتی گرسنمه و مامانم مثل هميشه غذا نمی پذه و من بايد خودم آشپزی کنم ..ظرفها رو بشورم... و خيلی کارای ديگه انجام بدم
تو اتاقم وقتی کف اتاقم ولو می افتم و آرزوی انرژی بيشتری برای ادامه کارهام می کنم... ( البته قبلش يه ماساژ می چسبه ههههاااا!)
وهزاران اتفاق ديگه که از بيانشون احساس شرم ساری نمی کنم (مقدس هستند حتی بد تريناشون) چون جزوی از زندگی من هستند...
شايد فعلأ وقتش نيست .. نمی دونم... شايد هم از گفتنشون می ترسم !!!
فعلأ...

/ 1 نظر / 7 بازدید
mohammad kheirkhah

چشماتون خوشکله! هميشه دوست داشتم يه فرصتی پيدا کنم تا حداقل توی ذهن خودم خاطرات و يا پيشامد های روزمره رو ورق بزنم....حيف که من مثل تو همه ی آمها رو دوست ندارم!!!!