روز بيست و يکم... يک داستان

امروز روز بيست و يکم هست
سلام ...
امروز پر انرژی تر و خوشحال ترم با اينکه اتفاق مهمی برام نه افتاده !
من خوشحالم چون هنوز فرصت دارم که بنويسم و زندگی هنوز به من فرصت زندگی کردن رو به من داده ...
و هر گز دوست ندارم مثل گذشته از خداوند بپرسم (( خدايا من کی خوشبخت می شم ))

امروز همچنان روی رومانم کار کردم وتونستم حدود ۱۲۰ خط ديگه بنويسم هر چند بايد چند بار ديگه اصلاح بشن ولی باز خوشحالم...

امروز يه داستان کوتاه ديگه براتون نوشتم ودوست دارم ازش نهايت لذت رو ببرين
با احترام
مهدی

موش بدبخت !

ضری موشی بود که هر روز از زندگی اين سوال را می کرد ؟
" زندگی تو چگونه می توانی مرا بدبخت کنی ؟ "
زندگی هم چشمکی به او می زد و می گفت : " سوال مهمی کردی ! بايد ديد ! "
ابتدا با پاره شدن زانوی شلوارش شروع شد ...
بعد به قطع شدن دم رسيد
از انجا به کور شدن چشمانش... و ... يک روز
که ضری موش با چشمان کورش زير آفتاب سوزان روی ماسه ها لميده بود
و از اينکه چيزی برای باختن نداشت ، لبخندی زد و با پر رويی تمام گفت :
" راستی زندگی باز می توانی باعث بد بختی من شوی ؟ "
موش انتظار داشت زندگی به گريه بی افتد ! و به ضری موش بگويد " ضری تو موجود قانع وصبوری هستی ...
وهربلايی که به سرت می آورم تحمل می کنی ! "
ولی زندگی اين بار سکوت کرد و به جای او گربه يه چشم وپشمالويی که از شدت گرسنگی ساعتها به کمين او نشسته بود
پاسخ داد : سوال مهمی پرسيدی ، بايد ديد !!

گربه حتی با او بازی هم نکرد وزنده زنده او را بلعيد !

زندگی در ادامه گفت تعجب می کنم ضری ، که چرا تو موش متولد شدی !
تو بايد يک خر يا چيزی شبيه به آن متولد می شدی...
با اين همه درسی که به تو دادم... ورنجی که تحمل کردی ، بايد سوالت را اين گونه تغيير می دادی
" زندگی تو چگونه می توانی باعث خوشبختی من شوی ؟ "
تا مجبور شوم نکات مهمی را به تو نشان دهم که می توانست دريچه های خوشبختی را به روی تو باز کند.
درس گرفتن و دريافت آگاهی و رشد عقلی برای رسيدن به آرامش ، مهمتر از ابعاد ديگر زندگيست ...

از زندگی بپرسيد چطور می تونم بيشتر خوشبخت بشم ... تا ذهنتون متوجه فرصتها بشه نه دلايلی برای احساس بدبختی

موفق باشيد خيلی دوست دارم بيشتر براتون بنويسم اما فعلا فکر می کنم بايد کمی به وقت خواننده هام احترام بذارم...
موفق باشيد

/ 5 نظر / 6 بازدید
t.r

داستان جالب وآموزنده اي بود.منتظر داستان بلند شما هستم.

itan

سلام ... داستانت خيلی زيبا بود ، واقعا لذت بردم ... منم به اين مسئله اعتقاد دارم که انسان ميتونه زندگی رو خودش راه ببره در جهتی که ميخواد ... ممنون از اينکه به وبلاگم اومدی ... از اينکه از نوشتم هم خوشت اومد خوشحالم با اينکه هنوز پام درد ميکنه ولی پيام های شما تسلی بخشه ... قربانت تا ديدار دوباره

tanha

سلام ممنون که سر زدی و به فکر ما هستی اما تقدير و سرنوشت که من بايد تنها بمونم و تنها هستم اين يه واقعيت و نميشه از اون فرار کرد و همينطور نميشه گفت خيال و احساس توهم خوشحال ميشم بازم بيايی خدانگهدار

Reza

سلام . ممنون از اينکه به بلاگ من سر زدی . اميدوارم که موفق باشی . خواستی دوباره بيا يه مطلب کوتاه ديگه در مورد سينما نوشتم . نظرتو بده به من . فعلا بای

romina

سلام...ممنون که بهم سر زديد ...وبلاگ جالبی داريد ..اما من هنوز نوشته جديدتون رو نخوندم پس نمی تونم نظر بدم...وقتی خوندم نظر ميرم..موفق باشيد...منتظر حضور پر مهرتان هستم