مشورت و همفکری یک پدر ...

تمایلات متنوع من هر لحظه من رو به یه سمت می بره ! یه روز قانع می شم که می تونم به سادگی در رشته مورد نظرم موفق باشم و مشغول به کار بشم ، یه روز دیگه تصمیم می گیرم به کلی رشته فعالیتم رو عوض کنم و از یه رشته جدید کاری یا هنری یا علمی رو از بنیاد شروع کنم ! 

پریشب پدرم به اسرار پرسید که جریان این امارات رفتنت چیه ؟ 

گفتم می خوام برم دنبال کار...

گفت چرا همینجا پیش ما کار نمی کنی ؟!

تجربه اش رو تقریبا نزدیک به 7 ..8 سال داشتم .. بی حقوق .. بی آینده .. بی تشویق .. و پر چالش و بدون ارتقاع و نتیجه هر بار خسته و افسرده از بی پولی  ...کار رو رها می کردم  چون این چند سال این تجربه همکاری با پدرم رو داشتم  همیشه یه جوری جواب می دادم که منتهی به جر و بحث می شد ولی   این دفعه گفتم ...

اگه کار شما که راه بیفته که. ول نمی کنم برم... حتما با شما کار می کنم 

پرسید می خوای چی کار کنی ؟! 

گفتم هر کاری که بتونم ... روزا فروشندگی ..بازاریابی ...مدیریت شبکه .. اصلاح مو یا آلماتور بندی ...بعد از ظهر هم تا شب با ماشین کار می کنم

 ( با اینکه تا به حال امارات نرفته بود ) گفت می دونی که کار اونجا سخته ؟

آره... 6.. 7 سال پیش اونجا بودم... ( تو دلم گفتم کار سخت ؟! کاری وجود داره که برای من سخت باشه ؟! از کار کردن تو بیابون من رو می ترسونی ؟! ) 

گفت آخه به تو کار می دن ؟ مدرک نمی خوان ازت ؟ 

گفتم می رم هم امتحان  MCSE و    IELTS رو بدم هم اینکه به هر حال کمی مستقل تربشم...اگر هم ندن روزا کارگری می کنم شبها هم با ماشین کار می کنم... از اونجا هم اقدام می کنم برای استرالیا یا کانادا...

گفت می دونی که از اونجا نمی تونی اقدام کنی ؟!

گفتم باشه.. خوب از اینجا اقدام می کنم...

گفت .. کو ؟! اقدام نمی کنی که ..!

هر چی سعی می کردم مثبت برخورد کنم نمی ذاشت و روی اعصابم قدم می زد ... گفتم همین روزا دیگه فرم مهاجرت رو پر می کنم.. 

گفت حالا چی بلدی از این کارا ؟ اون کار کامپیوتری رو می گم ...

شروع کردم نوع کار رو به شکلی که قابل فهم باشه براش توضیح دادم ، ولی  با بی اعتمادی و ناباوری نگاهم می کرد...  (این جور مواقع بحث رو به جایی می بره که آخرش بگه من نمی دونم... خودت داری تصمیم می گیری ! ما که سر در نمیاریم ...باخودته ! بعدا خدایی نکرده موفق نشدی نگی پدرم به من هشدار نداد ... پدرم به من نگفت..از این حرفها )و همین نگاهش داشت به کلی ذهنیت و خود باوریم رو از بین می برد.. که زنگ در  رو زدن...  داماد بزرگترمون با خواهرم وارد شدن ..هنوز وارد نشده  بحث رو به هیپنوتیزم و مسائل فرا فیزیکی کشید و پرس و جوهای آزار دهنده  به پایان رسید 

شب موقع خواب با خودم فکر می کردم ، چقدر بی انصافی پدر ...؟! کی به تصمیم من احترام می ذاری ؟  کی می شه روی تصمیمات من سرمایه گذاری کنی ؟ کی می شه وقتی حرف می زنم به جای اینکه به دنبال نقاط اشکال بگردی به دنبال نقاط مثبت و هوشمندانه بگردی یا حداقل رد پایی از دلایلی که منتهی به این تصمیم شده ؟ 

/ 2 نظر / 10 بازدید
محسن

دوست خوب من ، پدر تو هم مثل همه پدر ها خیر صلاح ترا می خواهد من در پرسش های پدرت چیز نا راحت کننده ای ندیدم واین را هم قبول دارم که دوست دارند در کارها با ان ها مشورت شود راستی با پدرت مشکل داری؟ ای کاش من پدر ترا میشناختم و در مورد تو با آن صحبت می کردم پدر من هم ازاین ادمهای بقول معروف گیره ولی چه میشه کرد باید با ساخت من از انجاییکه فهمیدم وضع مالی بدی ندارید چرا از موقعیت موجود استفاده نمی کنی تا تحصیلاتت را تمام کنی راستی دوست خوب من امیدوارم با پدرت کنار بیایی و موفق باشی

محسن

دوست من چون من هم با پدرم این مشکل را دارم خواهش میکنم در این مورد بامن صحبت کنید شاید بتوانی به مشکل من کمک کنی ممنون خواهم شد اگر راهنمایی بفرمایید