روز بيست و هشتمه...


آموزش
مامانا برای آموزش به بچه هاشون سخت گيری می کردند...
وبچه ها برای فرار از سختيها از آموزش فرار می کردند !!!


روز بيست و هشتم

امروز به حساب بانکيم نگاه کردم فقط 2000 تومان تو حسابم بود... وای ی ی !
از همين امروز تصميم گرفتم هر لحظه که کمی پول گيرم مياد پسنداز کنم وضع اونقدرها هم که به چشم مياد اميدوار کننده نيست
(وضع خودم رو می گم) نه می تونم مسافرتی برم... نه تفريحی نه...
امروز فقط 14000 هزارتومان داشتم که البته همون هم برای پسنداز خوبه ... بايد تا می تونم پسنداز کنم... آخه 25 سالمه !!!!

با اين همه تخصصم تو بازاريابی،فروشندگی ، برنامه نويسی ، مديريت ، تايپ ، خلاقيت ، انيميشن ، نويسندگی ، تدريس ، .... دارم
هنوز "آه " ندارم با ناله سودا کنم !
امروز بعد از يک ماه و 3 هفته بلاخره جواب مجوز کتابم رو می دن ...برام عجيبه ...بعد ازاينهمه مدت اگه کتاب چاپ شه اميدی خواهد بود که وضعم بهتر بشه....
دوست دارم کمی استراحت کنم ولی نمی شه... مدتيه دارم تمرين می کنم که شبها توی خواب از زندگی لذت ببرم...!!
کار جالبيه...
يه تمرين ذهنيه... ولی به نظرم خيلی بايد کار ساز باشه... البته مدتهاقبل اين تمرين رو انجام می دادم ... ولی باز شروع کردم به
انجام اين تمرين...
اگه نمی تونم تو زندگی حقيقی مس کنم يا بی خيال بشم ..اگه نمی تونم با محبوبم بخوابم لااقل تويه خواب اين تجربه قشنگ رو می تونم حس کنم... !
شرم آوره نه ؟ با وجود اين همه امکانات و ثروتی که خداوند به ما داده و می تونيم از اين زندگی لذت ببريم !
من تو رويا وخاطرات گذشته به دنبالشون می گردم !!
دلم برای لذت بردن از زندگی تنگ شده !! اووووووومممم ولی اصلا قصه اش رو نمی خورم و با کمال پر رويی سعی می کنم لذتها وگم شده هام رو از تو ذهنم و بيرون بکشم... اگه بيرون سخت گيری می شه تو درونم اونقدر منابع غنی و ارزشمند وجود دارند که بتونم ازشون کمک بگيرم و از زندگی لذت ببرم...
وهمچنان اميدوارم
امروز پس مونده های کارای شرکت بابا رو رفتم انجام دادم هر چند هنوز ادامه داره...
با وجود اينکه 4 تا کارمند داره باز هم کارای اداريش رو می ده من انجام بدم !!
( نه اين حقوق درست به اونها می ده نه اونا درست براش کار انجام می دن ، نه بابام مديريت درست رو بلده !)
امروز يه قرار با ناشر دارم که احتمالا تا يک ساعت ديگه بايد برم... خداکنه... کار جديدم رو قبول کنه با سرمايه خودش چاپ کنه چون اصلأ
" آه "(پول) ندارم...!!!
راستی اين راستيا دارن بدجور از حالا سخت گيری رو شروع کردن...
ای وای ی ی ی اين مامان من چقدر با تلفن حرف می زنه !!
امروز يه داستان کوتاه براتون نوشتم اميدوارم ازش لذت ببرين


رهايی ...

عقاب با چنگالهاش مار رو گرفته بود
ومار با دهانش پای اسب رو محکم گرفته بود...

عقاب محکم...مار رو می کشيد...
و اسب هم محکم به به مار لگد می زد

مردم معتقدند اگه مار پای اسب رو ول کنه... عقاب حتمأ مار رو خواهد خورد
در اين صورت مار بايد لگدهای اسب رو تحمل کنه
ولی من معتقدم اگه مار پای اسب رو ول کنه فرصت پيدا می کنه که عقاب رو نيش بزنه

من معتقدم برای انتخاب شغل ، محل زندگی ، ... وهر چيز ديگه
نبايد هر شرايطی رو تحمل کرد و با هر قيمتی کار کرد....
به خودمون فرصت بديم و با قدرت و آگاهی با مشکلات مبارزه کنيم.

مار تا کی می تونه به اون شکل زندگی رو تحمل کنه ؟

/ 6 نظر / 8 بازدید
worldweblog

برای اينکه تعداد بينندگان وبلاگ خود را به چندين برابر برسانيد در تاپ سايت زیر عضو شويد فراموش نکنید که لوگو سايت را حتما در وبلاگتان قرار دهيد

اشک یخی

سلام.ممنون که سر زدی سعی ميکنم از نظرت نهايت استفاد رو ببرم.!

mery

راستش مهدی به اين همه پشتکاری که داری حسوديم ميشه.

itan

سلامممم ... ای بابا چرا اينقدر از دنيا شکوه کردی ؟!! تا بوده همين بوده و برای همه هم بوده (البته بگذريم از مولتی تيلياردر ها) ... خلاصه اينکه مهم بی پولی نيست ، مهم اون کتابيه که قراره چاپ بشه ، راستی خبرشو به ما هم بده ... بعدشم که ياد بد بختی خودم افتادم ، آخه رفتم يه لباس بخرم واسه عروسی دوستم ، چشمتون روزگار بد نبينه ۴۰ تومن داشتم فقط پول شلوارش شد ... حالا منم بد تر از تو بايد پس انداز کنم ... فعلا تا بعد

ارس

آها...از لطفت ممنون!!!

ارس

:))!!اينم حرفيه!!الاغه بدبخت و مجسم کن!!