روز پانزدهم ... نگاه به درون

امروز روز پانزدهم ه ... و من همچنان می نويسم...
دارم آهنگ Symphony Of Dream از کيتارو (KITARO) گوش می کنم...
امروز هوا خنک تر از روزهای ديگه است ..پنجره ها رو باز کردم نسيم خنک داره تو اتاق می وزه..

من ديگه مثل ثابق حرفهای آب دار و چاق و چله نمی زنم... تصميم گرفتم شکل ديگه ای بنويسم... وبه جای مقاله های سفت و معلمی روان و دوستانه بنويسم... ( از خودم وکارهام)

امروز بايد برای گرفتن يه شغل برم مصاحبه... هرچند ترجيح می دم بشينم خونه و بنويسم...

چون مشغول نوشتن يه رمان هستم...
هر چند نوشتن داستانهای کوتاه و مقاله های علمی رو بيشتر دوست دارم...ولی احساس می کنم قشری که مخاطب من هستند رمانهای بلند رو بيشتر دوست دارند...
تصميم دارم فلسفه ودانشم رو تو رمانهام تزريق کنم و خواننده رو همراه با تفريح با انديشه هام آشنا کنم... فرضيه تکامل نقطه عطف .. نسبيت... تمام اينها رو در رمانهام رعايت خواهم کرد... کسی چه می دونه شايد انسانها تفکراتم رو درک کردند و من تبديل به يه نويسنده بزرگ شدم..

نمی دانم تداخلی بين اين دو تا شغل پيدا بشه يا نه .. به هر حال گاهی زندگی آدم رو به کارهايی وا می داره که آدم دوستشون نداره... هر چند من هنوز به شغل دوم احتياجی ندارم.. ومی می تونم با خيال راحت تو خونه بابام بشينم و بنويسم... ولی راستش خجالت می کشم...!

.. و روزهام پر از اميد و عشق شده و گاهی اوقات هم نگرانی...
هر چند اونقدر اعتماد به نفس دارم که هر لحظه خودم رو بهتر و قوی تر از قبل می سازم... خودم ذهنم رو برنامه نويسی می کنم تا سرزنده بمونم...
۲۵ سالمه ... و احساس می کنم وقت انديشيدنه ! ( باز فکر کردن وباز فکر کردن وحساب شده عمل کردن)

يک سال از درست انديشيدن من می گذره و تازه دارم با حساب و برنامه جلو می رم ..کاری که هر گز در طول ۲۴ سال زندگيم نکرده بودم... پيانو زدن... آواز خوندن ، طراحی کردن ... رقصيدن... قدم زدن... فکر کردن به خداوند و هدف از آفرينشم...
نگاه به گذشته و درس گرفتن از تلخيهای زندگی من رو عاقل تر وانديشمند تر کرده...
زندگيم در سکوت می گذره ومن همچنان با نيازهای درونيم سر می کنم... و به خودم اجازه نمی دم افسرده باشم...
احساس می کنم توی يه جنگل بزرگ هستم...

من قبلا فقط فکر می کردم که فکر می کنم !
ولی امروز انديشه هام رو می بينم ومثل يه مرد با زندگی برخورد می کنم...

دلم می خواد... به خودم بگم

داری مرد می شی ... پسر....

هميشه دوست داشتم پدری مثل خودم داشتم... که با هام دوست باشه... وتحملم کنه...

گاهی اوقات احساس می کنم پدر خودم هستم !

خودم رو از بالاتر نگاه می کنم... و با افتخار به خودم می گم... پسرم داره بزرگ می شه...

فکر کردن رو دوست دارم...

/ 2 نظر / 10 بازدید
elahe

سلام اقا مهدی.... 3 مطلب اخرو با هم خوندم....این چند وقته به خاطر یه سری مشکلات نتونستم هر شب به اینجا بیام و مطالبو بخونم. تغییر شکل نوشته ها فکر خوبی بود... فکر میکنم استقبال خوبی بشه ..... اما داستان های کوتاه رو فراموش نکنیدا من خیلی دوسشون دارم....توی 3 مطلب اخر جاشون خیلی خالی بود....فکر میکنم شما هر جور که بنویسین چه علمی... چه رمان.... و هر صورت دیگه ای بازم مطالبتون قشنگ و پر معنین.... امیدوارم تو مصاحبه موفق بشین و شغل خوبی پیدا کنین.... اولین جایی که سر میزنم همیشه اینجاست همیشه هم اپدیت شده و به روز. این دوشب که نیومدم حسابی دلم واسه نوشته ها تنگ شده بود......راستی مرسی از اینکه بهم لینک دادین...... امیدوارم همیشه شاد و پر انرپی ببینمتون....با ارزوی سلامتی و شادی......الهه

M

_ روزهای اول طولانی ‌با نگارشی تحت تاثير ديگر نويسندگان مي نوشتيد . _ فرصت برای ۳ نوع وبلاگ نیست . _ گذر از پيشامد های نا خواسته ء زندگی , تاثیرو نقش اعمال ديگران يعنی سپری شدن زمان که در انديشه و اختيارات فرد نيست . انسان موجودی اجتماعی ست که بر خلاف مورچه ها يا زنبورها نمی تواند از قوانين ثابت و تکراری از پيش تعيين شده نسخه برداری کند. اما چون متفکر خلق شده تواناست در نظر بگيرد به ديگری، اعم از جاندار و غيره ضرر نرساند پيشرفت کند با آنچه داراست( که اين معضل دائم مردم جامعه ء ماست ). _ پيشنهاد: در قالب داستان ،نوشته يا همين اتفاقات روزمره ،علم وفلسفه و ... نهفته بيان ميشود که در ذيل آن دريافت خود را بگوييد راه های عملی نه ايده ال نگري. موفق باشيد.