روز هشتم ه ....

امروز به خودم و ديگران نگاه می کردم.
من از دنيای واقعی کمی دور شدم.

وقتی به حامد (پسر 16 ساله ای که از ناحيه پا و ذهن کمی نقص داره و من بهش درس می دم ) نگاه می کنم کمی احساس ضعف می کنم.
حامد بيش از حد تنبل و بی تحرک هست و من باوجود تلاشی که برای آمورشش می کنم . بسيار تن پرور و وقت گذرونه .
من بيشتر از 3 ساعت در روز بهش درس می دم و کمکش می کنم که ذهنش رو باز بشه ...
ولی اون بجای تمرين مرتب از من می خواد که وقت بيشتری براش بذارم و روزی 5 تا 6 ساعت براش وقت بذارم.
با اينکه من تمام تلاشم رو می کنم و بابت تلاشم مزدی هم نمی خوام و نمی گيرم ولی توقع بی جا و تنبليهاش من رو ناراحت می کنه و حتی بعضی وقتها دلم می خواد تنها رهاش کنم تا خودش به کارهای خودش رسيدگی کنه...
حامد خيلی قانع هست و به نظر مياد چيز زيادی از زندگی بجز گذروندن وقت نمی خواد و برعکس من که توقع دارم زندگی پر بار و هدفمندی داشته باشم. اون بيشتر ساعات جلوی تلويزيون می شينه و برنامه تلويزيون رو نگاه می کنه در حاليکه بايد روی اندام و ذهنش بيشتر از يه فرد معمولی وقت بذاره...
حامد قبول کرده که يه احمقه ( به زبون نمياره ولی اين احساس رو به منتقل می کنه )
مثل يه احمق می شينه ، مثل يه احمق حرف می زنه مثل يه احمق رفتار می کنه... و وقتی ازش می خوام که درست رفتار کنه احساس گناه می کنه و سرش رو پايين می ندازه... با اينکه بارها بهش توضيح دادم که نبايد از اشتباهاتش احساس حماقت و گناه کنه ولی باز نمی فهمه ...

از حامد بدتر مادرش هست که يه زنه بيماره... البته از نظر فيزيک و رفتار به نظر سالم مياد ولی به شدت فعال و پر حرفه... در هر کاری دخالت می کنه و از من توقع بيجا داره...
به شيوه درس من مرتب اشکال می گيره... ( شيوه تدريس من منحصر بسيار جديد مدرنه)
و از من می خواد که به حامد تکليف بگم و حامد رو مجبور به کار کنم
( مادر حامد تا سوم يا دوم راهنمايی درس خونده و در طول زندگی اصلا مطالعه و تحصيل نمی کنه)
من با الگوريتم ذهن پيش می رم در صورتيکه هنوز هيچ کس از فرضيه الگوريتم ذهن اطلاعی نداره و اين تئوری منحصر به خودمه.
مادر حامد در هر کاری دخالت می کنه و وسط درس مرتب مزاحم من وحامد می شه ... هر کاری که دوست داره انجام می ده و گاهی اوقات حتی به توصيه های من ذره ای توجه نمی کنه...
مثلا من حامد رو آزاد می ذارم که خودش زندگيش رو برنامه ريزی کنه ولی مادرش به اجبار برنامه های خودش رو به حامد تحميل می کنه...
من به حامد آرامش و اعتماد به نفس می دم و مادرش با تحريک عصاب حامد اون رو عصبی می کنه.
گاهی اوقات اتفاقات خنده داری هم رخ می ده که برام سوال برانگيزه
مثلا
مرتب وسط درس وارد می شه و می گه چای بخوريد... می گم چشم می خوريم... می گه سرد شد بخوريد... (تا نخورم به کارش ادامه می ده و می گه چای بخوريد ، انگار ساديسم داره ) بهش کمی بی توجهی می کنم تا متوجه مزاحمتش بشه ولی بی مقدمه ادامه می ده آقا مهدی "چرا زن نمی گيری !!!"
واقعا اين شخص اختلال حواس داره و اين اختلال حواس رو به همه منتقل می کنه ...
می گم "چطور مورد خوبی سراغ دارين ؟ "
از خدا خواسته شروع می کنه ...
" اين همه دختر .. اين همه ..."
به نظر من مادر حامد حتی از اولين مهارتهای ، آداب معاشرت هم محرومه و اين مشکل بزرگيه... بعضی وقتها فکر می کنم اگه می شد حامد از مادرش جدا بشه مطمئنن سريعتر پيشرفت می کنه چون اين زن آدمهای سالم رو هم بيمار می کنه چه برسه يه پسر بچه حواس پرتی مثل حامد.
وقتی فکر می کنم که 16 سال مثل يه احمق زندگی کرده اصلا احساس ناراحتی نمی کنم ولی وقتی 16 فکر می کنم 16 سال با مادری مثل اون مادر زندگی کرده ديوونه می شم...
می دونم که بچه ها پدر و مادرشون رو انتخاب نمی کنن ولی مردها و زنها می تونن زمان انتخاب با دقت بيشتری دست به انتخاب بزنن و اين مشکلات رو ( تحمل ومعاشرت با پدر يا مادر وسواس و ...) حداقل برای فرزندانشون پيش نيارن.. چون من هر چقدر به حامد کمک می کنم ، ويروسهای ذهن مادر حامد مجددأ ذهن حامد رو در گير می کنه..
ولی همچنان با انرژی هستم و تصميم دارم ادامه بدم.
شبها زودتر از ساعت چهارصبح نمی تونم بخوابم و روزها زودتر از 9 صبح نمی تونم بيدار شم
چون تمريناتم روز به روز بيشتر می شه... بايد زبان بخونم...و روی چند تا تئوری جديدم کار کنم که البته هنوز تئوريهای قبليم رو ننوشتم.
ولی دوست دارم چند تا تئوری ساده رو به صورت يه مقاله چاپ کنم
تئوری برخورد
تئوری نسبيت در اجتماع
تئوری تور
و تئوری جريان
تئوری جهش.. (نسبيت 2)
و يه تئوری ديگه که هنوز نتوستم اسم درستی براش پيدا کنم وفعلا بهش می گم اصل بقای جامعه... دوست دارم با اين چند تئوری آينده کشور چين رو برسی کنم ...
اگه کشور چين رو با اين چند تئوری مورد برسی قرار بديم می تونم حدس بزنيم که چين در آينده ابرقدرت خواهد بود يا نه...
اين تئوريها کمک زيادی به من می کنن که مسائل رو تحليل کنم.

بايد سريعتر کار کنم بايد بيشتر فعالتر باشم...
بايد فکر کنم و يه راه حل برای کمبود وقتم پيدا کنم.
بايد بيشتر فکر کنم...

/ 4 نظر / 2 بازدید
reza

salam yek kam tolaniye ama mazerat mikham 3 bar omad mikhastam chizi benvisam goftam na ama khob belakhre minvisam to sathe savadet bala tar az mane ama ino mikham begam vaghti pedaram raft manam tanbal shodam vase zendge budan yek chizi migam bebein doroste ya na nazar ghabul kone ke aghab oftadast bezar va ino behesh befahmun ke mitune ghabeliyat haye balayi dashte bashe midunam ke inaro az man 1100 bar behtar miduni ama delam nayomad chizi nanvisam ta hadi rahash kon ta bedune ke bayad khodesh bazi kararo bekone bazi karaye zendgisho na karaye roz marasho behesh komak kon ta befahme shayad az bazi aghela to in donya aghel tar bashe behesh begu yek adami behet goft dastato bezar zamin begu ya ali movafagh bashi kashki ali ro beshnase on pesare 16 sale emshab doaye khayli makhsus mikonam vasat az tarfe hame azat tashkor mikonam ve behet hasudim mishe ya ali

علیرضا

سلام ممنون از يادداشتتون. اميدوارم باز هم به من سر بزنيد و از نظرهای شما استفاده کنم. وبلاگ خوبی دارين. من مشتری يادداشتهاتون شدم. به زودی لينک دوستان از جمله رو اضافه خواهم کرد. ممنون از توجهتون

پريا

دنیای ِ واقعی رو کی تعیین می کنه؟ تو؟ من؟ دوستامون؟ دشمنامون؟... یه چیزی هس بهش اعتقاد دارم، اینکه: هر کسی یه احساسی داره، احساس موجب ِ تفکر می شه و افکار و اعتقادات ِ هر کس براش حقیقته، پس هر کس برا خودش حقیقتی داره... معمولا ً نمی شه حقیقت ِ دل ِ کسی رو عوض کرد، مگر با منطق. اگر منطقی باشه و تو فکر می کنی که اشتباه می کنه می تونی با منطق فکرش رو عوض کنی. اما منطق رو کی تعیین می کنه؟ عزیزم، مهدی جان، دنیای واقعی دنیای توئه، مال ِ خود ِ خودت، مال ِ دلت. امیدوارم همیشه کارای خوبِ اینچنینی انجام بدی تا شاد باشی.