یه خاطره ...

 

بی خیال از کلاس بیرون می رم !

که یه دفعه پشت سرم بلوایی به پا می شه ! یه نفر می گه به فائزه برخورده ! یه نفر می گه بابا به مهدی اینطور نگاه نکن مهدی همه دخترا رو دوست داره ... اون یکی می پرسه ، مگه مهدی چی گفت که تو اینقدر قاطی کردی ؟ اصلأ به تو چه ربطی داشت ..؟ اون یکی می گه مهدی.. که .. ای بابا ! قاه... قاه.. با صدای بلند می خنده.. چندتا از دخترا که صورتشون رو حسابی آرایش کردن از کلاس بیرون می زنن و با سرعت از جلوی من رد می شن.. یه نگاه کنجکاو به من می ندازن و با خنده از من دور می شن.. یه لحظه وایمیستم ببینیم واقعأ چی گفتم که این همه غوغا به پا شده.. ؟! با خودم مرورش کردم " یکی از پسرا برگشت به یکی از دخترا گفت میمون هرچی زشت تر باشه بازیشم بیشتره !! من همونطور که داشتم از کلاس بیرون می رفتم وایسادمو تو چشای دختره خیره شدم و با صدای بلند گفتم... من بین همه دخترا.. بیشتر از تو خوشم میاد! بعد روم رو به همون پسره ( یوسف ) کردم و گفتم احمق اگه یه جو عقل تو کلت بود به دست و پای این آدم می افتادی شاید یه نگاهی بهت بندازه.. شاید یه کمی ازت خوشش بیاد.. شمارشو بهت بده..! الاغ آدم با دختری به این خوبی اینطوری حرف می زنه ؟ بی شعور .. ؟ ( این تیکه های آخرش رو با خنده و شوخی می گفتم... )"

/ 0 نظر / 8 بازدید