روز بيست و چهارم

امروز روز بيست و چهارم ه و من همچنان احساس خوشبختی می کنم
شايد امروز برای استراحت به کرج بريم


به زودی حرکت جدی تری رو شروع خواهم کرد...
چون کمی احساس تنهايی می کنم ووقتی اين احساس به سراغم می ياد بيشتر تحرک می کنم ...

امروز از غذا خبری نبود !! مامانم حال غذا پختن نداشت من هم دير به فکر غذا افتادم !!
ولی انرژی ذهنی بالايی دارم و شايد امروز چندتا کار خوب بنويسم...

اين هم داستان قشنگی که ديروز آماده کردم .. لطفا بخونيد و ازش لذت ببريد

مبارزه ؟

سالها بود که مرغها و جوجه ها در آرامش زندگی می کردند
چون جام ، خروس به خوبی از مرغها وجوجه ها نگهداری می کرد وتمام مرغها او را دوست داشتند
تا اينکه کشاورز يه خروس جوانتر ،به نام جوک که هم قويتر وهم ترسناک تر بور را برای گله مرغها خريد...
وقتی خروس جديد وارد گله شد... دو خروس مقابل هم قرار گرفتند...
همه مرغها منتظر درگيری شديد بودند... همه آرزو می کردند که جام خروس هميشه محبوب مبارزه رو ببره..
جام چند قدم جلو رفت و خوب به جوک نگاه کرد... و بعد لبخندی به جوک زد و گفت هی رفيق ... رياست گله رو به تو تقديم می کنم...
اميدوارم موفق باشی...
همه مرغها با وحشت وتعجب به جام نگاه کردند ...! جام بی قيرت !! جام ترسو...
جوک با غرور تمام و بدونه توجه به جام... وارد شد... و بنا رو به آشنايی با مرغها گذاشت...
جام از رفتار مغرورانه جوک ناراحت بود ولی از رفتارش هرگز پشيمون نبود...

شب هنگام که همه مرغها خوابيده بودند...جين جوان ترين مرغ کشاورز پيش جام اومد و با ناراحتی پرسيد...
" جام ، ... چرا از ما حمايت نکردی ؟ ... برای ما مهم بود که تو رئيس ما باشی..."
جام مستقيم توی صورت جين نگاه کرد و گفت : " برای من هم استراحت و زندگی کردن در آرامش مهم بود. "



/ 3 نظر / 8 بازدید
nasser

سلام مهدی جان .ممنونم که سر زدی خدا رو شکر بخاطر وجودت.ميدونی عزيزم خداوند ما رو در عين نالايقی دوست داره و اين اوج محبت او نسبت به ماست.برادر خوبم به دستان مهربان و بی نظير خداوند ميسپارمت.

elahe

سلاممممممممم.... وای من چقدر از مطالب عقب افتادم... 3 تا مطلب... ولی الان همشونو خوندم و یه عالمه حرف دارم.راجع به مطلب (22) وقتی هزاران درخت می سوزه.... خیلی قشنگ بود... واقعآ باهاتون موافقم.. چون خودم اینو تجربه کردم... وقتی پدر بزرگمو از دست دادم احساس کردم هیچ کسی تو دنیا جای اونو واسم نمی گیره... وجای خالی بعضی اداما تو زندگی با هیچ چیزی پر نمی شه!!... روز (23) مطلب فرصتها عالی بود.... من روز شماری میکنم این کتابتون زودتر چاپ بشه چون دلم می خواد کاملشو بخونم....کاشکی یه ناشر پیدا بشه و این کتابو چاپ کنه ...راجع به مطلب (24)هم حرف خاصی ندارم . داستان کوتاه مثل همیشه قنگ بود وامیدوارم استراحت و تفریح بهتون خوش بگذره و با انرزی بیشتری برامون مطالب قشنگتونو بنویسین....راستی اقا مهدی من خیلی خوشحالم که میبینم داریم دوستای خوبی پیدا میکنیم... هر وقت میام و امار وبلاگو میبینم که یه دوست جدید بهمون اضافه شده از ته دل خوشحال میشم... اما این وبلاگ هنوز به جایگاه واقعی خودش نرسیده اما زیاد دور نیست من مطمئنم که این اتفاق به زودی میفته..... ارزومند موفقیت های هر چه بیشترتون:الهه

محسن«دردهاي تنهايي»

سلام مهدی جان.......ممنون از لطفت.............مطلب جالبی بود.....خوشحالم از آشناييی باشما...محسن