روز شانزدهم... روز تولد حامد ۳ آبان

حامد – مشقهای زبانم خيلی زياده ... معلمون گفته بايد سوالها و جوابها رو همش رو تو دفترمون بنويسيم.
مهدی – عجب معلم .. بی فکری..
حامد – آره بهش گفتم می شه تو کتاب بنويسيم.. " گفت نه ! کتابتون برای امتحان شفاهی بايد سفيد باشه "
مهدی – خوب برای امتحان شفاهی يه کتاب سفيد کافيه ... لازم نيست همه کتابهاشون رو بدونه جواب نگهدارن .."
حامد – آره منم همين فکرو کردم ولی گفتم ولش کن...
حامد – مهدی ...
مهدی – جانم ؟
حامد – سوالها رو تو برام تو دفترم می نويسی ؟
مهدی - من ؟ ...اممم معلمتون اشکال نمی گيره ؟... هووومم ؟
حامد – نه... معلممون دفترها رو نگاه نمی کنه. .. سرگروهمون دفترها رو می بينه... سوالها که مهم نيست...، مهم جوابهاشه که خودم از رو (( حل والمسائل می نويسم !!!)) همين 9 صفحه است !!
مهدی - چرا از روی حل و المسائل ... ؟
حامد – مهدی ... خودت که می بينی اصلا وقت نمی شه...


حامد راست می گفت... من نمی تونستم هم به درسهاش برسم هم به تمرينات مدرسه و هم تمرينات ورزشی و هم به تمرينات دهنی و ...
از طرفی تکاليف مدرسه... و ضعف حامد در مقابل انجام تکاليفش باعث می شد حامد اعتماد به نفسش رو از دست بده و حتی من معتقد بودم حامد بايد تا دو سال ديگه هم مدرسه نره .. تا يه شناخت خود از خودش پيدا کنه...
و می دونم دادن چنين پيشنهادی به خانواده حامد کمی برای من مسئوليت سازه...
حامد دستخط خوانايی نداره و از طرفی بسيار کند می نويسه... انجام تکاليف مدرسه براش مشکله و از طرفی به خاطر عدم علاقه به انجام تکاليف هر روز بيشتر دقت و توجهش رو از دست می ده...
حامد از من توقعات زيادی داره که من سعی می کنم تا جايی که از دستم برمياد کمکش کنم...
البته خانواده حامد هم تلاشش رو می کنه ، راحت بودن حامد با من باعث شده خيلی از مشکلات و گره های روانيش رو برای من شرح بده تا من راهنمايش کنم و از طرفی برخی وظائفش رو هم به دوش من می ذاره... من در مورد رفتار حامد اظهار نظر نمی کنم چون هنوز از تصوير خودم در ذهن حامد خبر ندارم
ولی شايد ازش بخوام درمورد من کمی توضيح بده.

امروز موضوعات جالبی رو برسی می کردم ولی نتونستم به نتيجيه درستی برسم ...
مطالعاتم بعضی وقتها خيلی کند پيش می ره و بعضی وقتها سوالها و موضوعات جديدی پيش می ياد که بايد برسی بشن و پاسخ دادن به اون موضوعات وسوالها کمی وقت گيرن... ( فرضيه در فرضيه پيش می ياد )
در هر صورت از تحقيقات امروزم راضی هستم .

امروز کمی ديرتر از معمول به خونه حامد رفتم ولی نتايج کارمون امروز خيلی لذت بخش بود
حامد داره حفظ تعادل روی يک پا رو ياد می گيره البته اين کار رو فقط زمان بازی انجام می ده و من اين رو زمانی فهميدم که حامد بارها در حين افتادن سعی کرد با کمک يک پا تعادل خودش رو حفظ کنه...
امروز هم از زانو بند خبری نبود... و من..کمی ناراحت بودم...
در عوض نبود زانو بند حامد داره شيرجه زدن با دست رو ياد می گيره و سعی می کنه وقتی می افته با دستهاش خودش رو کنترل کنه که زانوهاش به زمين برخورد نکنه...
به شوخی بهش گفتم " همين روزا دستات انقد گنده می شن که می تونه بجای پاهات ازشون استفاده کنی "
حامد اين شوخی رو خيلی دوست داشت...
تصميم گرفتم اگه فردا زانو بند تهيه نشه خودم براش زانو بند بخرم... چون اگه زانوی حامد ضرب ببينه...وتمرينات متوقف شده ممکنه حامد مدتی نتونه به تمرين ادامه بده و باعث افسردگی وناراحتی حامد بشه..و من هم تحقيقاتم به شدت مختل می شه...

دراين 5 روز تمرين ما فوق العاده بوده و من وقتی تمرينات حامد رو به ياد می يارم به شدت هيجان زده می شم... از تمريناتش خوشحالم ...
من هميشه معتقدم تو روابط بايد 2 طرف برنده باشن ... و در روابطم به برنده برنده فکر می کنم...

راستی يه خبرجالب امر روز تولد حامد بود !! حامد متولد 3 آبان هست
اونم مثل من متولد ماه آبانِ...
از من پرسيد مهدی ..
گفتم : هوووم ...
حامد – متولد چه ماهی هستی ؟؟
مهدی – آبان ....
حامد – اِااِاِِ منم متولد آبانممم... امروز تولدمه...

حامد قبلا به من گفته بود که از تولد گرفتن و توجه ديگران متنفره ... ولی امروز سعی کرد به من بفهمونه که تولدشه ...البته منظور حامد اين نبود که من چرا براش هديه نخريدم يا ...
می خواست به من ياد آوری کنه که امروز تولدمه ، می بينی که ( خانوادم رفتن مهمونی !)
(البته من اين برداشت رو کردم...)
خداکنه به بهونه روز تولد حامد هم که شده اين زانوبند رو براش تهيه کنن...!!
(پدر حامد سابقه فراموشی داره ومرتب فراموش می کنه )

بايد بخوابم... زودخوابيدن ديروز باعث شد ساعت 8 صبح از خواب بيدار شم...
دوست دارم فردا ساعت 6 صبح بيدار شم.
شب بخير...
شب بخير عزيزم (!)

/ 3 نظر / 5 بازدید
پريا

یه سوالایی دارم... بپرسم؟ تو چطور به حامد عشق و محبت می دی؟ یعنی تمام مدت اون رو دی جی من می بینی؟ از وقتی گفتم خواهرشم همش مثل ِ خواهر دنبال ِ کاراشو می گیرم، ولی از طرفی هم دلم نمی خواد زیاد دخالت کنم، در حد ِ خودم. تولدش رو خیلی بهش تبریک بگو، اگه صلاح می دونی بهش بگو که دوستات از تولدت خوشحال شدن و بهت تبریک گفتن، می دونم خشک و خالیه، اما شاید یه ذره محبت منتقل کنه. کاش واقعا ً خواهرش بودم و پوریا حامد بود، اونوقت انقدر مراقبش بودم... چقدر من گناهکارم... یاد ِ عروسی ِ پسر داییم افتادم... از یادم نمی ره، می دونی چرا؟ توی سالن ِ خانمها موقع ِ خداحافظی یه پسری اومد که زیاد ظاهر ِ مرتبی نداشت و دنبال ِ مامانش می گشت... داره گریم می گیره، نه واسه اون، واسه خودم که بی دلیل ازش ترسیدم و حالا دارم این حرفها رو در مورد ِ حامد می زنم.

mehdi

از تبريکتون ممنونم...