روز سی و چهارم

چند روزيه مهمونهای کوچولو مرتب به خونه مون ميان...
رفتار کردن با بچه ها خيلی سخته...
بچه های فضولی که تو هر سوراخی سر می کشن...
خودشون رو لوس می کنن ... جيغ می زنن و با هم دعوا می کنن
می رن و ميان... تشنشون می شه ، آب می خوان...کوفت می خوان درد می خوان !!! : ))
بعضی وقتها وقتی اين بچه ها دور برم می شينن تازه می فهمم چقدر بايد در مديريت رفتارم دقت کنم
وجوابهای درست وحساب شده بدم ... بی خودی ناراحت نشم و به سوالاتشون درست جواب بدم
نيلوفر... ماتيک مشکی ديدی !!؟؟
من – آره....
نيلوفر- چه رنگيه !؟
من – آبيه !!!
نيلوفر – ماتيک مشکی رو می گم...
من – نيلوفر جون معلومه که ماتيک مشکی ، مشکيه...
نيلوفر - ماتيک آبی ديد...؟
من – ( تو دلم می گم... وای نيلوفرررر ، با اين سوالات نمی ذاری يه خط کتاب بخونم) نه نديدم...
نيلوفر همينطور که نقاشی می کشه می پرسه – خدا فين داره ؟
من – فين ... چيه ؟
نيلوفر – فين ديگه... دماغتو می کشی.... فين داره ؟
من – نمی دونم...
نيلوفر - مهدی دايی کی می ری دوبی ؟
من – نمی دونم ...
نيلوفر –رفتی برام کادو می خری ؟
من – فعلا که پول ندارم...
نيلوفر –مگه دوبی رفتن پول می خواد..
من – آره ... پس مجانيه ؟
نيلوفر – به ما که گفتن اگه می خواين برين دوبی مجانيه !!
بعضی وقتها بچه داری واقعا سخته...
نيلوفر يه پسر (بدونه صورت با موهای فوکولی و ژل زده ) رو نقاشی کرده و می گه اين امام علی يه...
ازم می پرسه بنظرت امام علی رو کشيدم گناه کردم !؟

می گم... نه عزيزم ..اونم يه آدم بوده مثل ما.....
و اون از اتاق می ره بيرون تا نقاشيش رو به همه نشون بده...!

امروز اولين روز بود که به ديدن آرمان نرفتم...
احساس آزادی بيشتری می کنم و حال فکر می کنم فرصت بيشتری برای انجام کارهام دارم.
ولی فعلا کاری از پيش نبردم !

/ 4 نظر / 2 بازدید
fasih

در اتاقت را ببند و بچه ها راه نده اين جوری تمرکز بيشتری داری وقتی کارت تمام شد و تقريبا بيکار بودی در را باز کن و با بچه ها با خونسردی بازی کن بچه شو

دختر بس

بالاخره من تونستم بيام بلاگ شما رو ببينم. جالب بود... باز هم ميام

dOkhTarE jOZAmI

kHodA shArE harChI bAcHEyE tOghSE az rOo zAmIn kAm kOnE,,,amEeeN